نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree1Likes

موضوع: بزرگ علوي

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 21
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
  1. #1
    مدیر ارشد سایت
    heaven آواتار ها
    مریم م.
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    3,249
    نوشته های وبلاگ
    44
    میزان امتیاز
    118
    پسند شده
    10673
    پسند کرده
    1324

    ویترین مدال ها

    بزرگ علوي

    با كسب اجازه از مدير محترم انجمن معرفي كتاب، اگه همه دوستان موافق باشن ... مباحث نويسندگان تفكيك شده باشه ... تا دسترسي بهش آسون تر ....

    قسمت معرفي كتاب هم در حد همون شهر كتاب و معرفي كتاب باقي بمونه

    مثل همين مبحثي كه من باز كردم ، چون تقريبا از برنامه اين هفته خبر داشتم. براي بحث در مورد هر نويسنده و نقد و بررسي آثارش به نام همون نويسنده يه مبحث باز بشه .... بازم شرمنده اگه فضولي تو كار اساتيد كردم. :44: :love:
    چقدر دوست داشتنی هستند.. آدم هایی که شبیه حرفهایشان هستند....

    "میلان کوندرا"

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    سلام
    کتابهایی که من از بزرگ علوی خوندم اینا بوده .....قیمتها و سال انتشارات اونها هم نوشتم که فکر کنم جالب باشه
    1-دیو دیو .....بها 60 ریال ...چاپ 1357....انتشارات امیر کبیر
    2-چمدان .....بها 90 ریال ...چاپ دوم 1357....انتشارات امیر کبیر
    3-نامه ها .....بها 120 ریال ....چاپ دوم 1358....انتشارات امیر کبیر
    4-ورق پاره های زندان ...بها 90 ریال ....چاپ اول 1320.....انتشارات امیر کبیر

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    الان که داشتم این کتابها نگاه میکردم ....میخواستم براتون بنویسم که از کدوم داستان بیشتر خوشم اومده ولی نتونستم انتخاب کنم

    داستان نامه ها از اون داستانهایی بود که هر موقع میخوندم بازم فکر میکردم شاید این بار آخرش یک چیز دیگه بشه

    رقص مرگ خیلی دوست دارم .

  4. #4
    مدیر بازنشسته

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    372
    میزان امتیاز
    6
    پسند شده
    289
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    هیون عزیز بهترین کارو کردی...
    منم معتقدم شهرکتاب فقط برای معرفی باشه...تفکیک نویسندگان و بحث و تبادل نظر خیلی خوبه...
    منتظرم خیلی بیشتر... :love:
    هرگز زانو نخواهم زد حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قامتم شود...

    www.khatoonodowle.persianblog.ir

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۳۰
    نوشته ها
    20
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    بزرگ علوی از دوستان نزدیک هدایت و یکی از اعضای گروه معروف به «ربعه» بود. او در یک خانواده تجارت پیشه به دنیا آمد. بعد برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و دوره دبیرستان و بخشی از تحصیلات دانشگاهی خود را در آن جا به پایان برد. آنگاه به گروه مارکسیستی معروف به «پینجاه و سه نفر» به رهبری تقی ارانی پیوست. تمامی اعضای این گروه در اسل ۱۳۱۶ دستگیر و زندانی شدند. در سال ۱۳۲۰ بعد از فرار رضا شاه بر اثر اعلام عفو عمومی از زندان آزاد شدند. این افراد هسته اصلی حزب توده را تشکیل دادند که تا سالهای بعد به فعالیت خود ادامه دادند. بعد از سقوط دولت مصدق در سال ۱۳۳۱ علوی به اروپا رفت و مجدداْ در آلمان به حالت تبعید فعالیتهای علمی و ادبی خود را ادامه داد. از این سال تا ****** اسلامی آثار او در ایران اجازه انتشار نداشت. در سال ۱۳۵۷ پس از پیروزی ****** اسلامی یک چند در ایران زیست و بار دیگر به آلمان بازگشت تا اینکه در سال ۱۳۷۵ در گذشت.
    علوی در سالهای نخستین فعالیتها ادبی خود رمان مشهور چشمایش (۱۳۳۱) را با الهام از زندگی و کارهای یک نقاش معروف عصر رضاشاه (ظاهراْ کمال الملک) نوشت. علوی در نوشتن این رمان سبکی بدیع استفاده کرد. به این معنی که قطعات پراکنده یک ماجرا را کنار هم گذاشته و از آن طراحی کلی آفریده است که به حدس و گمان تکیه دارد.
    این کتاب از معدود آثاری است که یک زن با تمام عواطف و نوسانهای روانی در مرکز آن قرار گرفته است. زنی که خطرناک و هوس باز که می داند استاد ماکان- نقاش قهرمان کتاب- هرگز به ژرفای روح و روان او پی نبرده است.
    پیش از انتشار رمان چشمایش علوی با نوشتن چند اثر دیگر قبلاْ به شهرت رسیده بود. سه مجموعه داستان کوتاه او یعنی چمدان (۱۳۱۳)، ورق پاره های زندان (۱۳۲۰)، و نامه ها (۱۳۳۰) هر سه قبل از رمان اصلی نوشته شده بود. بلافاصله که از زندان آزاد شد مجموعه داستانهای زندان نوشته خود را که عموماْ رو کاغذ پاره هایی از نوع پاکت سیگار و کاغذ قند یادداشت کرده بود با عنوان ورق پاره های زندان (۱۳۲۰) منتشر کرد. به علاوه گزارش جالبی از ماجراهای زندان گروه سیاسی خود را با عنوان پنجاه و سه نفر (۱۳۲۱) انتشار داد و به عنوان یک نویسنده سیاسی و مکتبی از ایدئولوژی خاصی تبعیت می کند و براساس آن هم می نویسد مشخص شد. از علوی یک سفرنامه با عنوان اوزبکها (۱۳۲۶) منتشر شده که گزارش سفر به شوروی و دیدار از اوزبکستان است. دو مجموعه دیگر به نام میرزا و سالاریها نیز از وی منتشر شده که نسبت کارهای قبلی او دیدگاه و اهمیت ویژه ای ندارد. تعدادی از آثار علوی و از جمله چشمایش به زبانی آلمانی ترجمه شده و مورد توجه خوانندگان اروپایی قرار گرفته است.
    آشنایی وسیع علوی با ادبیات دیگر ملل و اگاهی و تسلط او بر چند زبان اروپایی و به خصوص آلمانی، به وی امکان داده که ترجمه های خوبی از ادبیات ملل به زبان فارسی منتشر کند. باغ آلبالو از چخوف ، دوازده ماه از پریستلی از زبان انگلیسی و دوشیزه اورلئان اثر شیللر و حماسه ملی ایران اثر تئودور نولدکه به زبان آلمانی از آن جمله اند.
    داستانهای کوتاه علوی وی را در مسیر نویسندگی به شیوه رمانتیسم اجتماعی تا حد زیادی موفق معرفی می کند. این توفیق در نوشتن داستان کوتاه «گیله مرد» از بقیه داستانهای او بیشتر است. مضمون اغلب داستانهای علوی از آرمانهای سیاسی و حزبی او الهام می گیرد. قهرمانان او بیشتر انسانهای ناکامی هستند که دور از وطن در غربت و آوارگی سر می کنند.

    http://natali123.persianblog.ir/post/34
    مهربانو.م این نوشته را پسندیده.

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۳۰
    نوشته ها
    20
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    گیله مرد اثری از بزرگ علوی (قسمت اول)

    باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مي*انداخت و مي*خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند. از جنگل صداي شيون زني كه زجر مي*كشيد،* مي*آمد. غرش باد آوازهاي خاموشي را افسار گسيخته كرده بود. رشته*هاي باران آسمان تيره را به زمين گل*آلود مي*دوخت. نهرها طغيان كرده و آبها از هر طرف جاري بود.

    دو مامور تفنگ به دست، گيله مرد را به فومن مي*بردند. او پتوي خاكستري رنگي به گردنش پيچيده و بسته*اي كه از پشتش آويزان بود، در دست داشت. بي*اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهديد كننده و تفنگ و مرگ، پاهاي لختش را به آب مي*زد و قدمهاي آهسته و كوتاه برمي*داشت. بازوي چپش آويزان بود، گويي سنگيني مي كرد. زير چشمي به ماموري كه كنار او راه مي*رفت و سرنيزه اي كه به اندازه*ي يك كف دست از آرنج بازوي راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب مي*آمد، تماشا مي*كرد. آستين نيم تنه*اش كوتاه بود و آبي كه از پتو جاري مي*شد به آساني در آن فرو مي*رفت. گيله*مرد هر چند وقت يكبار پتو را رها مي*كرد و دستمال بسته را به دست ديگرش مي*داد و آب آستين را خالي مي*كرد و دستي به صورتش مي*كشيد، مثل اينكه وضو گرفته و آخرين قطرات آب را از صورتش جمع مي كند. فقط وقتي سوي كمرنگ چراغ عابري، صورت پهن استخواني و چشمهاي سفيد و درشت و بيني شكسته*ي او را روشن مي*كرد،* وحشتي كه در چهره*ي او نقش بسته بود نمودار مي*شد.

    مامور اولي به اسم محمد ولي وكيل باشي از زنداني دل پري داشت. راحتش نمي*گذاشت. حرفهاي نيش*دار به او مي*زد. فحشش مي*داد و تمام صدماتي را كه راه دراز و باران و تاريكي و سرماي پاييز به او مي*رساند، از چشم گيله*مرد مي*ديد.
    «ماجراجو،* بيگانه پرست. تو ديگه مي*خواستي چي كار كني؟ شلوغ مي*خواستي بكني! خيال مي*كني مملكت صاحب نداره...»

    «بيگانه پرست» و «ماجراجو» را محمد ولي از فرمانده ياد گرفته بود و فرمانده هم از راديو و مطبوعات ملي آموخته بود.

    «شش ماهه دولت هي داد مي*زنه، مي*گه بياييد حق اربابو بديد، مگه كسي حرف گوش مي*ده، به مفت*خوري عادت كردند. اون *** را لولو برد. گذشت، دوره هرج و مرج تمام شد. پس مالك از كجا زندگي كنه؟ ماليات را از كجا بده؟ دولت پول نداشته باشه، پس تكليف ما چيه؟ همين طوري كرديد كه پارسال چهارماه حقوق ما را عقب انداختند. اما ديگه حالا دولت قوي شده. بلشويك بازي تموم شد. يك ماهه كه هي مي*گم تو قهوه خونه. از اين آبادي به آن آبادي مي*رم: مي*گم بابا بياييد حق اربابو بديد. اعلان دولتو آوردم، چسبوندم، براشون خوندم كه اگه رعايا نخوان سهم مالكو بدند «به سركار... فرمانده پادگان... مراجعه نموده تا بوسيله امنيه، كليه بهره*ي مالكانه*ي آنها وصول و ايصال شود.» بهشون گفتم كه سركار فرمانده*ي پادگان كيه، تو گوششون فرو كردم كه من همه كاره*اش هستم. بهشون حالي كردم كه وصول و ايصال يعني چه. مگر حرف شنفتند؟ آخه مي*گيد: مالك زمين بده،* مخارج آبياري رو تحمل كنه و آخرش هم ندونه كه بهره مالكونه شو ميگيره يا نه! ندادند، حالا دولت قدرت داره، دوبرابرشو مي*گيره. ما كه هستيم. گردن كلفت*تر هم شديم. لباس امريكايي، پالتوي امريكايي، كاميون امريكايي، همه چي داريم. مگر كسي گوش مي*داد. سهم مالك چيه؟ دريغ از يك پياله چاي كه به من بدند. حالا... حالا...»

    بعد قهقهه مي*زد و مي*گفت: « حالا، *خدمتتون مي*رسند. بگو ببينم تو چه كاره بودي؟ لاور(1) بودي؟ سواد داري...»

    گيله مرد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و اصلا جواب نمي*داد. از تولم تا اينجا بيش از چهار ساعت در راه بودند و در تمام مدت، محمدولي وكيل باشي دست بردار نبود. تهديد مي*كرد، زخم زبان مي*زد، حساب كهنه پاك مي*كرد. گيله*مرد فقط در اين فكر بود كه چگونه بگريزد.

    اگر از اين سلاحي كه دست وكيل*باشي است، يكي دست او بود، گيرش نمي*آوردند. اگر سلاح داشت، اصلا كسي او را سر زراعت نمي**ديد كه به اين مفتي مامور بيايد و او را ببرد. چه تفنگهاي خوبي دارند! اگر صد تا از اينها دست آدمهاي آگل بود،* هيچ*كس نمي*توانست پا تو جنگل بگذارد. اگر از اين تفنگها داشت،* اصلا خيلي چيزها، اينطوري كه امروز هست، نبود. اگر آن روز تفنگ داشت، امروز صغرا زنده بود و او محض خاطر بچه شيرخواره*اش مجبور نبود سر زراعت برگردد و زخم زبان آگل لولماني را تحمل كند كه به او مي*گفت: «تو مرد نيستي، تو ننه*ي بچه*ات هستي.» اگر صد تا از اين تفنگها در دست او و آگل لولماني بود، ديگر كسي اسم بهره*ي مالكانه نمي*برد. تفنگ چيه؟ اگر يك چوب كلفت دستي گيرش مي*آمد، كار اين وكيل*باشي شيره*اي را مي*ساخت. كاش باران بند مي*آمد و او مي*توانست تكه چوبي پيدا كند. آن وقت خودش را به زمين مي*انداخت، با يك جست برمي*خاست و در يك چشم بهم زدن، با چوب چنان ضربتي بر سرنيزه وارد مي*كرد كه تفنگ از دست محمدولي بپرد... كار او را مي*ساخت... اما مامور دومي سه قدم پيشاپيش او حركت مي*كرد! گويي وجود او اشكالي در اجراي نقشه بود. او را نمي*شناخت. هنوز قيافه*اش را نديده بود،

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    نوشته ها
    71
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    42
    پسند کرده
    24

    Re: بزرگ علوي

    لینک دانلود نامه ها

    lhttp://www.98ia.com/News-file-article-sid-1395.html

    دیو ! دیو! - وبا - یکه و تنها | بزرگ علوی

    http://www.98ia.com/News-file-article-sid-888.html

    گیله مرد
    http://www.98ia.com/News-file-article-sid-63.html
    من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۳۰
    نوشته ها
    20
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: بزرگ علوي

    گیله مرد(2)
    كشتن كسي كه آدم او را نديده و نشناخته كار آساني نبود. اوه، اگر قاتل صغرا گيرش مي*آمد، مي*دانست كه باش چه كند. با دندانهايش حنجره*ي او را مي*دريد. با ناخنهايش چشمهايش را درمي*آورد... گيله*مرد لرزيد، نگاه كرد. ديد محمدولي كنار او راه مي*رود و از سرنيزه*اش آب مي*چكد. از جنگل صداي زني كه غش كرده و جيغ مي*زند، مي*آيد.

    محض خاطر بچه*اش امروز گير افتاده بود. حرف سر اين است كه تا چه اندازه اينها از وضع او با خبر هستند. تا كجايش را مي*دانند؟ محمدولي به او گفته بود: «خان*نايب گفته يك سر بيا تا فومن و برو. مي*خواهند بدانند كه از آگل خبري داري يا نه.» به حرف اينها نمي*شود اعتماد كرد و آگل تا آن دقيقه آخر به او مي*گفت: «نرو،* بر* نگرد،* نرو سر زراعت!» پس بچه*اش را چه بكند؟ او را به كه بسپرد؟ اگر بچه نبود، ديگر كسي نمي*توانست او را پيدا كند. آن*وقت چه آسان بود گرفتن انتقام صغرا. از عهده*ي صدها از اينها بر مي*آمد. اما آگل لولماني آدم ديگري بود. چشمش را هم مي*گذاشت و تير در مي*كرد. مخصوصا از وقتي كه دخترش مرد، خيلي قسي شده بود. او بي*خودي همين طوري مي*توانست كسي را بكشد. آگل مي*توانست با يك تير از پشت سر كلك مامور دومي را كه سه قدم پيشاپيش او پوتينهايش را به آب و گل مي*زند بكند،* اما اين كار از دست او برنمي*آمد. از او ساخته نيست. محمدولي را ديده بود. او را مي*شناخت، *شنيده بود روزي به كومه*ي او آمده و گفته بوده است:«اگه فوري پيش نايب به فومن نره،* گلوي بچه را مي*زنم سرنيزه و مي*برم تا بيايد عقب بچه*اش.» اين را به مارجان گفته بود.

    مامور دومي پيشاپيش آنها حركت مي*كرد. از آنها بيش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فكر بدبختي و بيچارگي خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بي خبر از هيچ جا،* آمده بود گيلان. برنج اين ولايت بهش نمي*ساخت. هميشه اسهال داشت،* سردش مي*شد. باران و رطوبت بي*حالش كرده بود. با دو پتو شب*ها يخ مي*كرد. روزهاي اول هر چه كم داشت از كومه*هاي گيله*مردان جمع كرد. به آساني مي*شد اسمي روي آن گذاشت. «اينها اثاثيه*ايست كه گيله*مردان قبل از ورود قواي دولتي از خانه*هاي ملاكين چپاول كرده*اند.» اما بدبختي اين بود كه در كومه*ها هيچ*چيز نبود. در تمام اين صفحات يك تكه شيشه پيدا نشد كه با آن بتواند ريش خود را اصلاح كند، چه برسد به آينه. مامور بلوچ مزه*ي اين زندگي را چشيده بود. مكرر زندگي خود آنها را غارت كرده بودند. آنجا در ولايت آنها آدمهاي خان يك مرتبه مثل مور و ملخ مي*ريختند توي دهات، از گاو و گوسفند گرفته تا جوجه و تخم مرغ،* هرچه داشتند مي*بردند. به بچه و پيرزن رحم نمي*كردند. داغ مي*كردند،* يكي دو مرتبه كه مردم ده بيچاره مي*شدند، *كدخدا را پيش خان همسايه مي*فرستادند و از او كمك مي*گرفتند و بدين طريق دهكده*اي به تصرف خاني در مي*آمد. اين داستاني بود كه بلوچ از پدرش شنيده بود. خود او هرگز رعيتي نكرده بود. او هميشه از وقتي كه بخاطرش هست،* تفنگدار بوده و هميشه مزدور خان بوده است. اما در بچگي مزه*ي غارت و بي*خانماني را چشيده بود. مامور بلوچ وقتي فكر مي*كرد كه حالا خود او مامور دولت شده است وحشت مي*كرد. براي اينكه او بهتر از هركس مي*دانست كه در زمان تفنگداريش چند نفر امنيه وسرباز كشته است. خودش مي*گفت: «به اندازه*ي موهاي سرم.» براي او زندگي جدا از تفنگ وجود نداشت. او با تفنگ به دنيا آمده، با تفنگ بزرگ شده بود و با تفنگ هم خواهد مرد،* آدمكشي براي او مثل آب خوردن بود، تنها دفعه*اي كه شايد از آدمكشي متاثر شد، موقعي بود كه با اسب، سرباز جواني را كه شتر ورش داشته بود،* در بيابان داغ دنبال كرد. شتر طاقت نياورد،* خوابيد،* سرباز تفنگش را انداخت زمين و پشت پالان شتر پنهان شد. بلوچ چند تير انداخت و نزديكش رفت. تفنگ او را برداشت و مي*خواست سرش را كه از پشت كوهان شتر ديده مي*شد،* هدف قرار دهد كه سرباز داد زد: «امان برادر، مرا نكش.» او گفت: «پس چكارت كنم؟ نكشمت كه از بي*آبي مي*ميري!» بعد فكر كرد پيش خودش و گفت:« يك گلوله هم يك گلوله است.» افسار شتر را گرفت و برگشت: «يه ميدان آن*طرفتر، چشمه است. برو خودت را به آنجا برسون.» صد قدمي شتر را يدك كشيده و بعد خواست او را رها كند،* چون*كه بدرد نمي*خورد. ديد، نمي*شود سرباز و شتر را همين طور به حال خودشان گذاشت،* برگشت و با يك تير كار سرباز را ساخت. اين تنها قتلي است كه گاهي او را ناراحت مي*كند. خودش هم مي*دانست كه بالاخره سرنوشت او نيز يك چنين مرگي را در بر دارد. پدرش، دو برادرش، اغلب كسانش نيز با ضرب تير دشمن جان سپرده بودند. وقتي خان*ها به تهران آمدند و وكيل شدند، او نيز چاره نداشت جز اينكه امنيه شود. اما هيچ انتظار نداشت كه او را از ديار خود آواره كنند و به گيلاني كه آنقدر مرطوب و سرد است بفرستند. مامور بلوچ ابدا توجهي به گيله*مرد نداشت و براي او هيچ فرقي نمي*كرد كه گيله*مرد فرار كند يا نكند. به او گفته بودند كه هر وقت خواست بگريزد با تير كارش را بسازد و او به تفنگ خود اطمينان داشت. مامور بلوچ در اين فكر بود كه هرطوري شده پول و پله*اي پيدا كند و دومرتبه بگريزد به همان بيابانهاي داغ، بالاخره بيابان آنقدر وسيع است كه امنيه*ها نمي*توانند او را پيدا كنند. هر كدام از اين مامورين وقتي خانه كسي را تفتيش مي*كردند، چيزي گيرشان مي*آمد. در صورتي كه امروز صبح در كومه*ي گيله*مرد، وكيل باشي چهارچشمي مواظب بود كه او چيزي به جيب نزند. خودش هرچه خواست كرد، پنجاه تومان پولي كه از جيب گيله*مرد درآورد،* صورت جلسه كردند و به خودش پس دادند. فقط چيزي كه او توانست به دست آورد، يك تپانچه بود. آن را در كروج، لاي دسته*هاي برنج پيدا كرد. يك مرتبه فكر تازه*اي به كله*ي مامور بلوچ زد. تپانچه اقلا پنجاه تومان مي*ارزد. بيشتر هم مي*ارزد، پايش بيفتد،* كساني هستند كه صد تومان هم مي*دهند،* ساخت ايتالياست. فشنگش كم است... حالا كسي هم اسلحه نمي*خرد. اين دهاتي ها مال خودشان را هم مي*اندازند توي دريا. پنجاه تومان مي*ارزد. به شرط آنكه پول را با خود آورده و به كسي نداده باشد.

    باد دست بردار نبود. مشت مشت باران را توي گوش و چشم مامورين و زنداني مي*زد. مي*خواست پتو را از گردن گيله*مرد باز كند و باراني*هاي مامورين را به يغما ببرد. غرش آب*هاي غليظ،* جيغ مرغابي*هاي وحشي را خفه مي*كرد. از جنگل گويي زني كه درد مي*كشيد، شيون مي*زند. گاهي در هم شكستن ريشه*ي يك درخت كهن،* زمين را به لرزه درمي*آورد.

    يك موج باد از دور با خشاخش شروع و با زوزه*ي وحشيانه*اي ختم مي*شد. تا قهوه*خانه*اي كه رو به آن در حركت بودند، چند صد ذرع بيشتر فاصله نبود،* اما در تاريكي و بارش و باد،* سوي كمرنگ چراغ نفتي آن،* دور به نظر مي*آمد.

    وقتي به قهوه*خانه رسيدند، محمدولي از قهوه*چي پرسيد: « كته داري؟»

    - داريمي.(2)

    - چاي چطور؟

    - چاي هم داريمي.(3)

    - چراغ هم داري؟

    - ها اي دانه.(4)

    - اتاق بالا را زود خالي كن!

    - بوجورو اتاق، توتون خوشكا كوديم.(5)

    - زمينش كه خالي است.

    - خاليه.

    - اينجا پست امنيه نداره؟
    چره، داره.(6)

    - كجا؟

    - ايذره اوطرف*تر. شب ايسابيد،* بوشوئيدي.(7)

    - بيا ما را ببر به اتاق بالا.

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما