نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل

موضوع: ادبیات

نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۹
    نوشته ها
    0
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    ادبیات

    ریشه*ها
    [JUSTIFY]وقتی از «ادبیات» حرف می*زنیم، اولین چیزی که در ذهن تداعی می*شود «نوشته» است، چیزی که نوشته شده، یعنی «متن». حتا فولکلور (ادبیاتِ عامه) که در ذاتِ خود شفاهی و غیرِمکتوب است، برایِ این*که بتواند موردِ بررسی قرار بگیرد باید نوشته شود. پس مفهومِ «ادبیات» بدونِ «متن» تقریباً تصورناپذیر است. اما متن چی*ست؟ متن هم*آن گفتارِ مکتوب است. اصلاً «نوشتن» یعنی ثبت کردن و به دام انداختنِ گفتار بر رویِ کاغذ. پس برای بررسیِ ادبیات و متن باید ابتدا گفتار (حرف زدن) را بررسی کرد. و ابزارِ گفتار یا حرف زدن چی*ست؟ زبان. بگذارید کمی به عقب بازگردیم و نگاهی به پیدایشِ زبان بیندازیم.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]زبان، زبان*ها[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]انسانِ نخستین از زبانِ بدن (حرکاتِ سر و دست و) برایِ ارتباط بهره می*برد. این تنها زبانِ غیرِقراردادی که بین*المللی، غریزی (بدونِ نیاز به یادگیری)، و فراگیر بود و تا امروز هم زنده و موردِ استفاده است، یک ایرادِ عمده داشت؛ دیداری بود، یعنی دو طرفِ ارتباط باید در دیدرسِ یک*دیگر می*بودند. پس در یک شکارِ گروهی، وقتی هر شکارچی در جایی دور از دیدِ دیگری کمین کرده بود، برقراریِ ارتباط نیز ممکن نبود. پس برایِ رفعِ این مشکل، بشر به زبانِ شنیداری روی آورد؛ زبانی بر اساسِ مجموعه*ای از صداها.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]این زبانِ جدید (بر خلافِ زبانِ بدن) برساخته*یِ انسان بود. هزاران سال پیش، در زمان و مکان*ای فرضی، اجدادِ قومی*ِ ما گردِ هم آمدند و در یک قراردادِ عمومی واژه*ها را ساختند. به این ترتیب که برایِ هر چیزی در دنیایِ پیرامونِ خود، یک معادلِ صوتی را قرارداد کردند. پس هر کس برایِ فهمیدنِ این زبانِ آوایی و سخن گفتن به آن، باید از آن قراردادِ عمومی آگاه بوده و آن را می*پذیرفت؛ یعنی باید زبان را یاد می*گرفت.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]کارکردِ توصیفی، کارکردِ ارزشی[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]واژه*ها در ابتدا تک*معنا بودند؛ هر واژه تنها به یک هستنده*یِ خاص در جهانِ واقع دلالت می*کرد. واژه*ها فقط کارکردِ توصیفی داشتند؛ نامِ چیزها بودند، تنها برایِ نامیدنِ اشیا به کار می*رفتند. مثلاً معنایِ «شب» تنها «بازه*ای زمانی از غروبِ آفتاب تا طلوعِ دوباره*یِ آن» بود. اما با گذشتِ زمان واژه*ها معانیِ متعدد و نیز بار یا کارکردِ ارزشی هم یافتند. یکی از بارزترین نمونه*هایِ این بارِ ارزشی یافتنِ کلمات در ادبیات و به خصوص شعرِ دهه*یِ چهلِ ایران به چشم می*خورد؛ جریانی که در آن روزها به نامِ ادبیاتِ متعهد شهرت یافت. و احمدِ شاملو از شاخص*ترین تولیدکنندگانِ این نوعِ شعر بود. در شعرِ شاملو مثلاً «شب» دیگر تنها یک بازه*یِ زمانی (وجهِ توصیفی) نبود، بل*که نشان*گرِ «استبدادِ حاکم، اختناق، ظلم» نیز بود (جنبه*یِ ارزشی)؛ یا «گلِ سرخ» نه تنها نامِ یک نوع گل، که نشان*گرِ «مبارزِ شهیدِ راهِ آزادی» بود.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]به بیانِ دیگر، زبان در کارکردِ توصیفی تنها برایِ نامیدنِ هستنده*ها به کار می*رود و قضاوت یا ارزش*گذاری نمی*کند، «آفتاب» تنها آفتاب است نه یک چیزِ خوب یا بد؛ و نیز هر کلمه تنها به یک معنا دلالت می*کند. اما در کارکردِ ارزشی، علاوه بر نامیدنِ هستنده*ها، ارزش*گذاری (خوب یا بد) نیز می*کند؛ و هر واژه نه به یک معنا که بر چندین معنا دلالت می*کند؛ «سرو» درخت و نشانه*یِ آزادگی*ست. جنبه*یِ توصیفیِ واژه*ها با «تعقل» سروکار دارد؛ جنبه*یِ ارزشی واژه*ها با «نا-تعقل» (یا احساس).[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]تذکر: گفتمانِ حاکم بر این مجموعه نوشتارها، گفتمانِ توصیفی*ست. به زبانِ ساده*تر: در این مجموعه نوشته*ها (هم*این نوشته و قسمت*هایِ بعد که در هفته*هایِ آینده خواهیم خواند) تنها کارکردِ توصیفیِ زبان موردِ نظرِ ماست. یعنی اگر مثلاً از انجیل چیزی نقل می*کنیم، به آن نه به عنوانِ یک کتابِ مقدس و آسمانی و مذهبی، بل*که تنها به عنوانِ یک متنِ ادبی نگاه می*کنیم. قصدِ ارزش*گذاری نداریم. وقتی از «ادبیات» و «غیرِادبیات» سخن می*گوییم، «ادبیات= خوب، باارزش» و «غیرِادبیات= بد، بی*ارزش، کم*ارزش» نیست.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]داخلِ پرانتز: به اولین جمله*یِ پاراگرافِ بالا نگاه کنید. در برخوردِ اول به نظر می*رسد که نویسنده قصدِ فضل*فروشی و باسوادنمایی و به قولِ معروف «قلمبه*سلمبه» حرف زدن دارد. اما در واقع این*طور نیست؛ استفاده از واژه*هایِ تخصصیِ هر رشته (اگر به*جا و درست استفاده شود) کمک می*کند که معنایِ موردِ نظرِ نویسنده با دقت، وضوح، و اختصارِ بیش*تری به مخاطب منتقل شود. نگاه کنید که برایِ توضیحِ آن یک جمله، نیاز به 5 خط نوشته بود. پس خیال می*کنم پُر بَدَک هم نباشد اگر به تدریج و به ضرورت، با اصطلاحاتِ کمی حرفه*ای*تر و تخصصی*ترِ موضوعِ موردِ بحث*مان آشناتر بشویم. «گفتمان» واژه*یِ موردِ علاقه*یِ (و شاید موضوعه(یعنی ساخته*شده)ی) اندیشمندانِ پسامدرن، و به*ویژه میشل فوکو است. این اسم و این کلمه (گفتمان) را اینجا داشته باشید تا بعد که مفصل*تر خواهم گفت که چرا و چه*طور «زبان» تبدیل به دغدغه و موضوعِ اصلیِ فیلسوفان یا اندیشمندانِ پسامدرن شد.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]جمع*بست[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]از ارتباط گفتیم و قرارداد و زبان و چه و چه*ها. اما یادمان باشد همه* این*ها به اختصار که چه عرض کنم، به اشاره برگزار شد و همه*یِ آن چیزی که می*شود در این*باره دانست نیست. پس نه این و نه هیچ قسمتِ دیگری از این مجموعه کامل نیست و برایِ بیش*تر دانستن و به*تر دانستن چاره*ای جز بیش*تر خواندن و بسیار بیش*تر فکر کردن نخواهم و نخواهید داشت. این مجموعه تنها سرنخ*ای*ست[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]در قسمتِ بعد با هم گپِ مختصری درباره*یِ «واژه» می*زنیم.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]حرفِ آخر[/JUSTIFY]

    در بندِ آن نه*ایم که دشنام یا دعا
    یادش به*خیر هر که زِ ما یاد می*کند
    [JUSTIFY]پی*نوشت1: تا جمعه*یِ بعد، هر شب، این*جا سَرَک می*کشم تا اگر سؤالی بود و نظری بود و فحشی بود، بگویم و بشنوم و بخورم و بروم!![/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]پی*نوشت2: اگر سخت می*نویسم و بد می*نویسم و زبان*ام را نمی*شود فهمید و یا دیر می*شود فهمید و یا، بگویید تا گِل*ای بر سرِ خودم و این نوشته*ها بمالم!![/JUSTIFY]

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۹
    نوشته ها
    0
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: ادبیات

    [JUSTIFY]به جایِ مقدمه[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]-

    سلام![/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]- قرار بود هر جمعه، منظم و بی*وقفه، بحث*مان را ادامه بدهیم. جمعه*هایِ زیادی آمدند و رفتند و می*دانید که! راست*اش وقتی روزها گذشتند و هیچ حتا کلمه*ای (فحش*ای، نفرین*ای،) درباره*یِ قسمتِ نخستِ این بحث ندیدم خیال کردم با خودم که هیچ کس ندیده و نخوانده -حق هم می*دادم که چنین باشد- و باز بیهوده کاری کرده*ام و تا این*که بگذریم. (جانِ من توجیه رو حال کردین؟!!)[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]- مداوم خواهد بود و هر جمعه به*روز خواهد بود این*جا و کور شَوَم اگر دروغ بگویم! (راسته که به حرفِ گربه*سیا بارون نمی*آد دیگه؟؟ من روش حساب کردماااا!)[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]- ورّاجیِ بی*فایده بس! برویم سر وقتِ بحث*مان. («بحث*مان = ورّاجیِ بافایده» یعنی مثلاً؟؟؟؟!!!)[/JUSTIFY]

    واژه
    [JUSTIFY]«در ابتدا کلمه بود و کلمه نزدِ خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا نزدِ خدا بود. همه چیز به واسطه*یِ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات بود و حیات نورِ انسان بود. و نور در تاریکی می*درخشد و تاریکی آن را درنیافت» (یوحنا 1:1-5). این چیزی*ست که در کتابِ مقدس، عهدِ جدید، انجیلِ یوحنا می*بینید. هرچند که اگر درست و عمیق هم*این چند سطر را بخوانید نیازی به هیچ*یک از توضیحات و روده*درازی*هایِ من نخواهد بود (مگر می*شود کامل*تر از این هم این مفاهیم را طرح کرد؟)، اما کمی بعدتر من هم برایِ توضیح دادن*اش تلاش خواهم کرد.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]داخلِ پرانتز: بازخوانیِ متن*هایِ قدیمی، بسیار سودمندتر از آن است که در نگاهِ اول به نظر می*رسد. برایِ نمونه، با هم نگاه*ای کنیم به دو مفهومِ معاصر، یکی در حوزه*یِ ادبیات و دیگری در حوزه*یِ اندیشه، که هر یک به نحوی ریشه در کتابِ مقدس دارند:[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]ـ تغییرِ زاویه*یِ دید در روایت[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]اگر به انجیل*هایِ چهارگانه (که بدنه و بخشِ اصلیِ عهدِ جدید را تشکیل می*دهند و مابقیِ آن*چه در عهدِ جدید می*بینید در واقع به مثابه*یِ ضمیمه*هایِ کتاب*اند) به مثابه*یِ یک کتاب یا به عبارتِ دیگر به عنوانِ یک متن نگاه کنیم؛ اولین نمونه*یِ روایت توسطِ راویانِ متعدد در یک متن (یعنی ساختارِ غیرِخطیِ روایت) را که تکنیک*ای کاملاً متأخر و امروزی*ست (این نوعِ نگرش و -به تبعِ آن- تکنیک، در دوره*یِ مدرنیته نطفه بست و در جهانِ پست*مدرن بالید و تکامل یافت و به اوج رسید)، می*بینیم -در هزاره*ها قبل*تر- . هر چهار انجیل در عینِ*حال که یک موضوع (احوال و انجامِ عیسایِ ناصری) را روایت می*کنند، اما هر کدام از زاویه*یِ دیدِ خویش به آن می*نگرند و هر یک روایت*ای دیگر به دست می*دهند.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]متی کتابِ خود را با «نسب*نامه[یِ] عیسی** ناصری» (کتاب مقدس، ص1086) می*آغازد و پس از شماردنِ سه بار چهارده طبقه نسبِ او (از ابراهیم تا عیسا)، روایتِ خود را از مریمِ باردار، نامزدِ امروز و همسرِ آینده*یِ یوسف، که عیسایِ ناصری* را در رَحِم دارد و ظاهر شدنِ فرشته بر یوسف، شروع می*کند و در روایتِ خود روی*کردی پندآموز و نصیحت*گر دارد.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]مَرقُس ابتدا پیش*گوییِ آمدنِ یحیایِ تعمیددهنده را «چنانکه در اشعیا[یِ] نبی [یکی از کتاب*هایِ عهدِ عتیق] مکتوب است» (هم*آن، ص1134) نقل می*کند و سپس روایتِ خود را از ظهورِ یحیا در بیابان و مردم را به آب تعمید دادنِ او و بشارت دادنِ او بر ظهورِ عیسایِ ناصری آغاز می*کند و با ملاقاتِ عیسا و یحیا و تعمید یافتنِ عیسا به دستِ یحیا، پِی می*گیرد. مرقس اما در روایتِ خود بیش*تر روی*کردی مذهبی پیش می*گیرد.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]لوقا اما نخست هدفِ خود را از «تألیفِ حکایتِ آن اموری که نزدِ ما به اتمام رسید» (هم*آن، ص1165) چنین بیان می*کند که: «[] مصلحت چنان دیدم که همه را من*البدایه به تدقیق در پی رفته، به ترتیب به تو بنویسم ای تیوفلسِ عزیز، تا صحّتِ آن کلامی را که در آن تعلیم یافته*ای دریابی.» (هم*آن، ص1165) و سپس از «مژده*[یِ] تولدِ یحیی به زکریا» (هم*آن، ص1165)، روایتِ خود را آغاز می*کند و تازه شش صفحه بعدتر، نسب*نامه*یِ عیسایِ ناصری را می*آورَد که نسبِ او را تا خداوند -«[]بن آدم، بن الله.» (لوقا 38:4)- می*رسانَد؛ و نسب*نامه را چنین می*آغازد: «و خودِ عیسی وقتی که شروع کرد، قریب به سی ساله بود. و حسبِ گمانِ خلق، پسرِ یوسف[]» (لوقا 23:4). روایتِ لوقا از دو نظر حائزِ اهمیت است، نخست این*که در راستایِ تحققِ هدفِ خود (که در ابتدایِ کتاب*اش آورده)، یعنی اثباتِ راستی و حقانیتِ آن کلامِ تعلیم*دهنده، روی*کردی تاریخی در پیش گرفته و از طریقِ ارجاعِ مداوم به تاریخ*هایِ رسمی (و مکتوب و موردِ قبولِ آن دوره) زمانِ تاریخیِ وقوعِ هر یک از وقایعِ روایتِ خود را به دست می*دهد. مثلاً رسانیدنِ مژده*یِ تولدِ یحیا به زکریا توسطِ فرشته را، مُقارِن با «ایّامِ هیرودیس، پادشاهِ یهودیّه» (کتابِ مقدس، ص1165) عنوان می*کند؛ یا می*گوید: قیصر اوغُسطُس (اگوستوس) فرمان داد تا همه*یِ ساکنینِ ربعِ مسکون اسم*نویسی کنند (احتمالاً اولین تلاش برایِ سجل*دار کردنِ خلق*الله در طولِ تاریخ بوده*ها!!) -که در کتبِ عهد به «اسم*نویسیِ اول» معروف است- (نشانه*یِ تاریخیِ اول) و این مقارن با والی*گریِ (حکم*روایی) کیرینیوس نام*ای در سوریه بود (نشانه*یِ تاریخیِ دوم). هر کس برایِ اسم*نویسی باید به شهرِ خودش می*رفته و در آن*جا اسمِ خود را ثبت می*کرده؛ یوسف، نامزد و بعدها شوهرِ مریم و مجازاً پدرِ عیسا، چون از خاندانِ داود بوده هم*راهِ مریمِ باردار از شهرِ جلیل در ناصره -که در آن زندگی می*کردند- به شهرِ داود یعنی بیت*لحم می*روند -تا اسم*نویسی کنند- و در آن*جا عیسا متولد می*شود و مریم «او را در قنداقه پیچیده، در آخور خوابانید. زیرا که برایِ ایشان در منزل جای نبود.» (لوقا 7:2) و این*چنین لااقل دو نشانه*یِ تاریخی به دست* می*دهد که با جُستن و یافتنِ ردِ پایِ آن در تواریخِ مکتوب و رسمیِ آن دوره، می*توان زمانِ تاریخی*ِ تولدِ عیسایِ ناصری را -لااقل به تقریب- دریافت. پس لوقا روی*کردی تاریخ*گون و نسبتاً مستند در روایتِ خود دارد؛ به عبارت دیگر: روی*کردی اثباتی. اما دیگر نکته*یِ بسیار حائزِ اهمیت در روایتِ لوقا این است: او تنها کسی*ست که پسرِ خدا بودنِ عیسا را به مثابه*یِ یک واقعیتِ تاریخی طرح می*کند و برایِ آن سند -هم*آن نسب*نامه*یِ پیش*گفته*- ارائه می*دهد؛ فارغ از این*که سندِ او محکم است یا مجعول. در انجیلِ لوقا، برایِ اولین بار، شاهدِ نگاه*ای تعقل*گرا (هم*اینِ روی*کردِ تاریخ*گون) به امرِ قدسیِ (: دین، مذهب) از بیخ*وبُن و در ذاتِ خود تَعَبُدّی، هستیم.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]یوحنا، این پدیده*یِ نادر و شگفت*انگیز، اما راه*ای سراسر دیگرگون در پیش می*گیرد. او نوشته*یِ خود را با هم*آن جمله*ها که در ابتدا نقل کردیم آغاز می*کند و در هم*این نخستین گام گویی اعلام می*دارد که قرار است نگاه*ای متفکرانه و تفلسف*ناک (بسیار شبیه، نزدیک، و شاید حتا درآمیخته با فلسفه) به موضوع بیفکنَد. سپس روایتِ خود را با یحیایِ تعمیددهنده شروع می*کند؛ روایت*ای که سراپا از جنس*ای دیگر، از منظری دیگر است: نخست این*که او هر واقعه، هر کلام، و هر تمثیل و اشاره (یعنی مصداق، امرِ جزئی) را تبدیل به مفهوم می*سازد و سپس عَرضه*اش می*کند و نشان می*دهد نه با مصداق*ها، که با مفاهیم؛ و نه با امرِ جزئی، بل*که با امرِ کُلّی سَر و کار دارد («امرِ جزئی» و «امرِ کلّی» را این*جا در مفهومِ هگلیِ این دو اصطلاح در نظر دارم. اگر لازم بود بگویید تا در نوشته*ای جداگانه کلیات*ای از فلسفه*یِ هگل و معنایی که او از این دو اصطلاح مُراد می*کُنَد را به اختصار بگویم). و دیگر: نثرِ بسیار زیبا، هنرمندانه، و پُردقتِ او؛ که این**طور می*نماید که گُزینش و پیشِ*هَم*چینشِ واژه*ها، یک*یک، از سرِ ضرورت و دلیل*مند بوده و شاید هر جمله و هر سطر از آن محصولِ ساعت*ها و روزها و -شاید حتا- سال*ها کارِ نفس*گیر و بی*وقفه*یِ ذهن*ای هوش*مند است؛ هرچند که -به احتمالِ قریب به یقین- در زمانِ نوشتن، نویسنده قصدِ تولیدِ ادبیات نداشته، اما متنِ به*جای مانده، برایِ مخاطبِ امروز، ادبیات است و از به*ترین و ارزش*مندترینِ نمونه*هایِ ادبیات.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY](بعدتر تأثیرِ فاصله*یِ زمانی و مکانی بر پاراللِ ادبیات و غیرِادبیات را ریزتر بررسی خواهیم کرد.)[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]ـ هرمنوتیک[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]شما از دفترِ کارِتان خارج می*شوید، و پس از پیمودنِ مسافتی، به خانه می رسید. این سفرِ کوتاهِ شما، سه بخشِ اصلی دارد: 1) مبدأ: دفترِ کارِتان؛ جایی که سفر از آن*جا آغاز می*شود. 2) پیمودن: فاصله*یِ بینِ دفتر و خانه، که شما باید آن را طی کنید. 3) مقصد: خانه؛ نقطه*یِ پایانِ سفر؛ هدفِ نهاییِ سفر. می*بینید که این سه حذف*ناشدنی*اند و در غیابِ هر یک از آن*ها سفر امکان*ناپذیر است.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]فرآیندِ شناخت نیز درست هم*این مراحل را دارد: به موضوعی برمی*خورید، شروع به تحقیق و بررسی*اش می*کنید، و سرانجام به نتیجه*ای می*رسید و موفق می*شوید تعریفی از موضوع به دست دهید و به این ترتیب قدری به گنجینه*یِ دانشِ بشری بیافزایید. 1) مبدأ: روبه*رو شدنِ با موضوع. 2) پیمودن: تحقیق. 3) مقصد: نتیجه*گیری؛ تعریف؛ تولیدِ دانش؛ صدورِ تئوری.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]برگردیم به مثالِ سفر: از دفترِ کارتان خارج می*شوید، مسافتی را طی می*کنید، به خانه می*رسید. اما ناگهان متوجه می*شوید این خانه*یِ شما نیست! اشکال کجاست؟ بله، شما از مسیرِ اشتباه رفته*اید. پس «مسیرِ درست» را باید عاملِ چهارم به شمار آورد که سفر بدونِ آن هم امکان*پذیر است، اما به مقصدِ اشتباه خواهد انجامید.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]اما شما چه*طور فهمیدید که در خانه*یِ اشتباهی هستید؟ با مقایسه. شما از خانه*یِ خودِتان تصویری ذهنی دارید که وقتی خانه*یِ جدید را با آن مقایسه می*کنید، با دیدنِ تفاوت*هایِ میانِ آن دو، پی می*برید که این خانه*یِ اشتباه است. پس برایِ مقایسه باید یک عاملِ ثابت وجود داشته باشد (تصویرِ ذهنیِ شما از خانه*تان) که به آن معیار می*گوییم.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]اما در فرآیندِ شناخت، چطور باید دانست که به نتیجه**یِ درست (مقصدِ درست) رسیده*ایم؟ در مثالِ سفر، شما از قبل مقصدِ درست را می*دانستید، اما در این مورد از قبل نتیجه*یِ درست (مقصدِ درست) را نمی*شود دانست. یعنی معیاری نداریم که نتیجه*یِ به دست آمده را با آن مقایسه کنیم و بفهمیم درست است یا نه.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]فرض کنید یک خراب*کارِ حرفه*ای هستید و استخدام شده*اید تا خانه*ای را منفجر کنید. شبانه واردِ خانه می*شوید و بمب را کار می*گذارید. اما قبل از فشردنِ دکمه*یِ آن باید مطمئن شوید که این هم*آن خانه است. تصویری از خانه*یِ مقصد ندارید که بتوانید آن را به عنوانِ معیار به کار ببرید. پس باید آدرس*ای را که به شما داده*اند با مسیری که آمده*اید مقایسه کنید تا بفهمید به مقصدِ درست رسیده*اید یا نه.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]برایِ این*که بفهمی نتیجه*یِ یک تحقیق درست است یا نه، باید ببینی از چه راه*ای به*دست آمده. اگر تحقیق، مسیرِ درست را پیموده باشد، نتیجه*یِ به دست آمده معتبر و درست است.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]متد، روشِ نظام*مند و استانداردِ شناختِ هستنده*هاست که معتبر بودنِ نتیجه*یِ به دست*آمده را تضمین می*کند (مسیرِ درست، ناگزیر، به مقصدِ درست می*انجامد).[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]هرمنوتیک، شیوه یا روی*کردی در پژوهش است که اصلاً برایِ پژوهشِ کتابِ مقدس ایجاد شد. نخستین پژوهندگانِ کتابِ مقدس، کشیشان و متألهانی بودند که به مثابه*یِ امرِ قدسی با این کتاب برخورد می*کردند و آن را کلامِ خدا می*دانستند. اگر گوشه*ای از این کلامِ الاهی نیازمندِ توضیح، تفسیر، یا اثبات باشد، چه*طور باید این کار را کرد؟ و اصلاً معنایِ راستینِ این آیه*هایِ مقدس چی*ست؟ از کجا بدانیم معنایی که ما از یک آیه فهمیده*ایم درست است؟ وقتی (به اعتقادِ دین*باوران) هر چیزی به جز خودِ این کلام، زمینی و در نتیجه ناقص و خطاپذیر است، پس به ناچار، باید به خودِ هم*آن کلام رجوع کرد. یعنی توضیح، تفسیر، یا اثباتِ یک آیه را در آیاتِ دیگر باید یافت. این شیوه*یِ شناخت که تمامِ مصالح، مستندات، و ابزارهای*ِ لازم برایِ شناختِ هر موضوع را فقط از خودِ هم*آن موضوع استخراج می*کند، هرمنوتیک نامیده می*شود. یکی از مدرن*ترین کاربردهایِ هرمنوتیک، بازجوییِ فنی*ست. در بازجوییِ فنی، راست یا ناراست بودنِ هر گفته*یِ متهم را، با استفاده از دیگر گفته*هایِ خودِ او تشخیص می*دهند (بگذریم که دوستانِ مهرورز و زحمت*کشِ ما آب*لَمبو کردنِ متهم را بازجوییِ فنی می*خوانند! ان*شاءالله سایه*شان هرگز از سرِ لَق*لَقویِ بی*مصرفِ ما کم نشود!!!)[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]ـ ویت*گِن*شتاین[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]لودویگ ویت*گن*شتاین، این فیلسوفِ آلمانی*زبان، از لحاظِ دقتِ نگاه، یک*به*یک پس زدنِ لایه*هایِ موضوع و عریان کردنِ آن، و هوشمندی*ای که او را قادر به انجامِ چنین کارها می*ساخت، در تاریخِ فلسفه (و شاید تاریخِ بشر حتا) کم*نظیر و شاید بی*نظیر است. او که در پیِ یافتنِ نقطه*یِ آغازِ چیزها بود، دریافت که سرچشمه*یِ اصلیِ سردرگمی*هایِ فلسفی، زبان است. چه*طور؟ من فکری در سر دارم که می*خواهم به تو انتقال بدهم. تنها راهِ این انتقال، استفاده از زبان است؛ فکرم را به تو بگویم: فکرم را در ظرف*ای به نامِ زبان بریزم و بعد تو دوباره آن را از این ظرف برداری. مثال*ای بزنیم: یک تلویزیون چه*طور کار می*کند؟ فرستنده، تصویر را به امواج تبدیل و ارسال می*کند، گیرنده، امواج را دوباره تبدیل به تصویر می*کند. تصور کن فرستنده نقصِ فنی دارد و مثلاً ده درصد از تصویر را جا می*اندازد و تنها نود درصد از تصویر را به موج تبدیل می*کند. حالا فرض کن گیرنده هم هم*این نقصِ فنی را دارد و وقتی می*خواهد موج را دوباره به تصویر تبدیل کند، ده درصدِ دیگر از آن را جا می*اندازد. نتیجه: تصویری که تو می*بینی، دقیقاً هم*آن تصویرِ قبل از ارسال نیست، تنها هشتاد درصد از آن تصویرِ اولیه است. این هم*آن چیزی*ست که به عقیده*یِ ویت*گن*شتاین سرچشمه*یِ اصلیِ سردرگمی*هایِ فلسفی*ست:[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]تصویرِ اولیه: فکری که در ذهنِ من بود.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]فرستنده: من، فیلسوف.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]فرآیندِ تبدیل به موج و ارسال: گفتنِ فکر، حرف زدن.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]موج: واژه*ها، زبان.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]گیرنده: تو، مخاطب.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]فرآیندِ تبدیلِ دوباره*یِ موج به تصویر: فهمیدن معنایِ حرفِ من توسطِ تو.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]تصویرِ جدید: معنایی که تو از حرفِ من فهمیده*ای، برداشتِ تو از فکری که در ذهنِ من بود.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]می*بینید که آن*چه مخاطب در می*یابد به هیچ*وجه هم*آن چیزی نیست که گوینده در ذهن داشته و خواسته انتقال بدهد. این فروکاستن و یا دیگرگون کردنِ معنا، کاری*ست که توسطِ زبان و بر خلافِ خواستِ ما صورت می*گیرد. پس باید زبان و سازوکارِ زبان را به خوبی شناخت تا بتوان افسارش را به دست گرفت و مانعِ این تأثیرِ ناخواسته و نامطلوبِ آن بر معنا شد. پس ویت*گن*شتاین، شروع به شناختِ زبان کرد و کمی که پیش رفت فهمید «فلسفه در زبان اتفاق می*افتد (شکل می*گیرد)» و بعدها این گزاره پیش*تر رفت: «هستی در زبان اتفاق می*افتد». دوباره به جمله*هایِ نقل شده از انجیل نگاه کنید، هم*این را نمی*گوید؟ بیایید از چند زاویه*یِ مختلف به این گزاره نگاه کنیم.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]جان لاک، فیلسوفِ خداباورِ انگلیسی، می*گوید: شرطِ وجود داشتنِ هر پدیده*ای، وجودِ ناظری بر آن است. به زبانِ ساده*تر: اگر چیزی وجود دارد به این علت وجود دارد که کسی از وجودِ آن آگاه است. مثلاً اگر من هرگز به هیچ شکل*ای (عکس، فیلم، نقاشی، نوشته،) از وجودِ «پنگوئن» آگاه نباشم، یعنی اصلاً ندانم که موجودی به نامِ «پنگوئن» در این دنیا وجود دارد، آن وقت «پنگوئن» برایِ من وجود ندارد. (لاک آن ناظر را خدا می*داند که هستی در آگاهیِ او وجود دارد). اما آگاهی، چیزی*ست در ذهن، و آن*چه در ذهن است یا واگویه (گفت*وگو با خود) است و یا فکر. واگویه ناگزیر زبان است، اما فکر.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]احمدِ شاملو توضیح می*دهد که ما با واژه (زبان) فکر می*کنیم، نه تصویر. و مثال می*زند: وقتی به «درخت» فکر می*کنی، در ذهن*ات تصویری از درخت حاضر نمی*شود، بل*که واژه*یِ «درخت» حاضر می*شود. راستی شما هم این بار که مشغولِ فکر کردن به چیزی (هر چیز) بودید خودتان را غافل*گیر کنید و نگاهی به ذهن*تان بیندازید و ببینید آیا فکرِ شما چیزی جز کلمات است؟[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]پست*مدرن*ها از این هم پیش*تر می*روند و می*گویند هر هستنده تنها با نامیده شدن هست می*شود. یعنی هر چیز تا وقتی که نام*گذاری نشده، عدم است، اصلاً وجود ندارد. و نامیده شدن مگر چیزی به جز ورود به زبان است؟[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]خیال می*کنم حالا می*دانید که چرا تاریخِ فلسلفه، بعد از ویت*گن*شتاین، به سویِ زبان*شناسی میل کرد:[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]کارِ فلسفه مطالعه*یِ هستی*ست، و هستی در زبان اتفاق می*افتد؛ پس (با کمی اِغماض): زبان خودِ هستی*ست.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]اگر زبان را بشناسی (با همه*یِ کارکردهایش و)، هستی را خواهی شناخت.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]جمع*بست[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]از سودمندیِ متن*هایِ کُهَن -تو بخوان باستانی- گفتیم و هرمنوتیک. از واژه کمی گفتیم و اهمیتِ واژه؛ از چند منظرِ مختلف. اما هنوز هم یادمان باشد که تنها اشاره*ای به موضوع کرده*ایم و کم*تر از اشاره*ای؛ تنها شاید تاباندنِ باریکه*یِ ناچیزی از نور بر آغازگاهِ راه*ای دراز، که گام نهادنِ در آن و پیمودن*اش به کُل داستانِ دیگری*ست.[/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]هفته*یِ بعد چند کلمه*ای درباره*یِ «جمله» با هم خواهیم گفت و تابوتِ میشل فوکو را تکان*ای خواهیم داد با هم![/JUSTIFY][JUSTIFY]
    [/JUSTIFY][JUSTIFY]حرفِ آخر[/JUSTIFY]

    در بندِ آن نه*ایم که دشنام یا دعا
    یادش به*خیر هر که زِ ما یاد می*کند
    [JUSTIFY]پی*نوشت1: تا جمعه*یِ بعد، هر شب، این*جا سَرَک می*کشم تا اگر سؤال*ای بود و نظری بود و فحش*ای بود، بگویم و بشنوم و بخورم و بروم!![/JUSTIFY]
    [JUSTIFY]پی*نوشت2: اگر سخت می*نویسم و بد می*نویسم و زبان*ام را نمی*شود فهمید و یا دیر می*شود فهمید و یا، بگویید تا گِل*ای بر سرِ خودم و این نوشته*ها بمالم!![/JUSTIFY]

  3. #3
    مدیر انجمن
    Paeez آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۱۵
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    676
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3531
    پسند کرده
    5181

    Re: ادبیات

    نقل قول نوشته اصلی توسط بانو
    paeez عزیز سلام.یه سوال دارم.دختردایی من چون گرافیک خونده توی یه بخشی از کاراش برای کتابای کودکان طراحی میکنه. حالا قراره با هم کار کنیم.من قلمم خوبه و اونم طراحیش.سوژه برای داستان دارم ولی نمیدونم چطور شروع کنم.
    بنظرم بچه ها داستان هایی رو که بصورت شعر باشن دوست دارن.تا یه جایی مینویسم بعد ذهنم قفل میکنه.نه میتونم بصورت نثر ادامه بدم و نه بصورت شعر.کتاب داستان هم زیاد خوندم.بنظرت اگه یه داستان ترکیب نثر و شعر باشه چطوره؟ میشه واسه پرداخت سوژه کمکم کنی؟ ممنونم
    سلام بر پریسای عزیز

    اول اینکه امیدوارم بزودی زود کتاباتونو تو بازار ببینم.

    دوم اینکه من خیلی وقته (حدود 10-15 سال) که هیچ بچه ای دور و برم نبوده. برا همین حتی یه کتاب شعر کودک هم نخریدم !
    اینکه میگی ذهنم قفل میکنه یا از خستگی یه یا اینکه میخوای موضوع رو زود تمام کنی و بری سراغ بعدی. همه ما میدونیم که یک کتاب با محتوای قوی بهتر از چندین کتاب بدون محتواست.

    اما پیشنهاد من اینکه اول نوع نگارش رو انتخاب کن. اینکه داستان - شعر، شعر و یا داستان باشه. میدونی که بچه شدن و از زبون بچه حرف زدن یه کم سخته (حداقل برای من). برا همین روشون تمرکز کن. بچگی یای خودتو مرور کن و هرچی به ذهنت اومد یادداشت کن.از سفر تا انواع بازی و مهمونی و آموزش و ... که خودت انجامشون میدادی. بعد از اینکه مطالبت نیمه جور شد اونا رو دسته بندیشون کن. دسته اول رو ریزتر کن و بهشون شاخ و برگ بده گاهی میتونی با چند دسته دیگه مختلطشون کنی. این روندو ادامه بده تا بعنوان یک کتاب بشه ازش استفاده کرد. یه زمانی رو به خودت استراحت بده و دوباره مرور کن همراه با رفع اشکالات و انجام اصلاحات.

    اما انتخاب موضوع فکر می کنم سلیقه ای یه. من اگه بخوام کار کنم موضوعات آموزش محور رو انتخاب می کنم. حالا یا با زبان شعر یا شعر و داستان و صد البته با همکاری روانشناسان کودک! حداقل یه آموزش صحیح ملکه ذهن کودک میشه.


    بازم سوالی داشتی در خدمتم
    در شهر ما
    بهارِ پر از گل، رباعی است
    پائیز مثنوی ست
    زمستان قصیده است..



  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۲/۰۴/۰۲
    نوشته ها
    1
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3
    پسند کرده
    0

    Re: ادبیات

    نقل قول نوشته اصلی توسط بانو
    paeez عزیز سلام.یه سوال دارم.دختردایی من چون گرافیک خونده توی یه بخشی از کاراش برای کتابای کودکان طراحی میکنه. حالا قراره با هم کار کنیم.من قلمم خوبه و اونم طراحیش.سوژه برای داستان دارم ولی نمیدونم چطور شروع کنم.
    بنظرم بچه ها داستان هایی رو که بصورت شعر باشن دوست دارن.تا یه جایی مینویسم بعد ذهنم قفل میکنه.نه میتونم بصورت نثر ادامه بدم و نه بصورت شعر.کتاب داستان هم زیاد خوندم.بنظرت اگه یه داستان ترکیب نثر و شعر باشه چطوره؟ میشه واسه پرداخت سوژه کمکم کنی؟ ممنونم

    با اجازه از مدیر این قسمت .به نظر من اگه یک کتاب داستان که برای کودکان نوشته می شه چند تا شعر تک قشنگ داشته باشه که از خواندنش لذت ببریم خیلی بهتره تا کتابی که همش شعر زورکی باشه

  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما