نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree35507Likes

موضوع: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 1023
صفحه 1 از 128 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    مدیر انجمن
    rahayi آواتار ها
    رها.ب
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۲
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,497
    میزان امتیاز
    16
    پسند شده
    1116
    پسند کرده
    298

    ویترین مدال ها

    Exclamation هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    شما به کمک این سایت می توانید ایمیلی را ارسال کنید که از يك تا صد سال دیگر به دست دریافت کننده برسد.فرض کنید که برای فرزندتان ایمیلی می فرستید که او 15 سال دیگر آنرا دریافت می کند.شاید پدربزرگی برای نوه اش مطلبی را بفرستد که هنگام دریافت آن توسط نوه، پدربزرگ فوت کرده باشد.به هر شکل برای ارسال ایمیل وارد سایت شوید و به ترتیب ایمیل دریافت کننده، ایمیل خودتان، نام خودتان و پیغام را وارد نمایید سپس با استفاده از زبانه مشخص شده تعداد سال مورد نظر را مشخص کنید و ایمیل را ارسال نمایید.
    اگر دوست دارید که بدانید آیا کسی برای شما چنین پیغامی ارسال نموده یا نه کافیست که روی checkکلیک کنید و آدرس ایمیلتان را وارد کنید.
    تا این لحظه15714 پیغام در این سایت ذخیره شده است تا در زمان مقرر ارسال شود.

    امیدوارم که آدرسهای اینترنتی دریافت کنندگان پیغامها تغییر نکند چون مطمئنا پیغامهای جالب و خاصی برایشان ارسال شده است

    واقعا آدم احساس عجيبي داره وقتي به اين فكر ميكنه
    ايميلي بعد از سالها به دست عزيزت برسه و تو هم نباشي

    http://www.mailfreezr.com
    عشق, sama18, (ziba) و 7 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    دنیای مجازی اون بیرونه
    که همه تو قیافن
    دنیای واقعی اینجاست
    همه بی ریا خاکی
    کسی زخماشو نمی پوشونه
    کسی اشکاشو پاک نمی کنه
    کسی بغضش رو قورت نمیده

  2. #2
    مدیر بازنشسته
    aram_khp آواتار ها
    آرام خسروپناهی
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,084
    میزان امتیاز
    12
    پسند شده
    1297
    پسند کرده
    219

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می*گذراند به خاطر پروژه*ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
    او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
    ۱-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می*شود.
    ۲-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
    ۳-وقتی به حالت گاز در می*آید بسیار سوزاننده است.
    ۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می*شود.
    ۵-باعث فرسایش اجسام می*شود.
    ۶-حتی روی ترمز اتومبیل*ها اثر منفی می*گذارد.
    ۷-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
    از پنجاه نفر فوق، ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه*ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می*دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
    عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!
    shekooh, sama18, (ziba) و 8 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سهم ما از گل سرخ ، یک بغل شادی و آرامش توست

  3. #3
    مدیر بازنشسته
    aram_khp آواتار ها
    آرام خسروپناهی
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,084
    میزان امتیاز
    12
    پسند شده
    1297
    پسند کرده
    219

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف كنن. بعد از یه مدت یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون...
    اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد...
    دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
    سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس كرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ???? متری بهش هدیه داد.
    هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟
    چهارمی گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی!
    دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ???? متری هدیه گرفت!

    نتیجه‏ی اخلاقی: هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن
    عشق, مین, shekooh و 18 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سهم ما از گل سرخ ، یک بغل شادی و آرامش توست

  4. #4
    مدیر انجمن
    DaDa آواتار ها
    سارا حکمتی
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,686
    نوشته های وبلاگ
    24
    میزان امتیاز
    14
    پسند شده
    7800
    پسند کرده
    2903

    ویترین مدال ها

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: [right]به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟

    [center align=center]

    [right]شاگردان جواب دادند:

    [right]



    50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم


    [right]استاد گفت:

    [right]من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟

    [right]شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.

    [right]استاد پرسيد:

    [right]خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟

    [right]يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد.

    [right]حق با توست... حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

    [right]شاگرد ديگري گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند. و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.

    [right]استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟

    [right]شاگردان جواب دادند: نه

    [right]پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم؟

    [right]شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.

    [right]استاد گفت: دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است..

    [right]اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد.

    [right]اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.

    [right]اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.

    [right]فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است.. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.

    [right]به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!

    [right]دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري.

    زندگي همين است!

    shekooh, sama18, marzyeh a و 15 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    عکسهای بدون توضیح حذف می شوند !

  5. #5
    مدیر بازنشسته
    aram_khp آواتار ها
    آرام خسروپناهی
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,084
    میزان امتیاز
    12
    پسند شده
    1297
    پسند کرده
    219

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    چیزهای کوچک زندگی

    After Sept. 11th, one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.
    بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

    At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:
    در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
    The 'L I T T L E ' t hi ngs.
    چیزهای کوچک
    As you might know, the head of the company survived
    that day because his son started kindergarten.
    مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت
    Another fellow was alive because it was
    his turn to bring donuts.
    همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

    One woman was late because her
    alarm clock didn't go off in time.
    یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

    One of them
    missed his bus...
    یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
    One spilled food on her clothes and had to take
    time to change.
    یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
    One's
    car wouldn't start..
    اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
    One went back to
    answer the telephone.
    یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
    One had a
    child that dawdled
    and didn't get ready as soon as he should have.
    یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود .
    One couldn't
    get a taxi...
    یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
    T he one that struck me was the man
    who put on a new pair of shoes that morning,
    took the various means to get to work
    but before he ! got there, he developed
    a blister on his foot.
    He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid.
    That is why he is alive today.
    و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!
    Now when I am
    stuck in traffic ,
    miss an elevator,
    turn back to answer a ringing telephone ...
    all the little things that annoy me.
    I think to myself,
    this is exactly where
    God wants me to be
    at this very moment..
    به همین خاطر هر وقت
    در ترافیک گیر می افتم
    آسانسوری را از دست می دهم
    مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...
    و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
    با خودم فکر می کنم
    که خدا می خواهد در این لحظه
    من زنده بمانم..
    Next time your morning seems to be
    going wrong,
    the children are slow getting dressed,
    you can't seem to find the car keys,
    you hit every traffic light,
    don't get mad or frustrated;
    God is at work watching over you!
    دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
    بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
    نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
    با چراغ قرمز روبرو می شوید
    عصبانی یا افسرده نشوید
    بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست
    عشق, sama18, (ziba) و 5 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سهم ما از گل سرخ ، یک بغل شادی و آرامش توست

  6. #6
    مدیر انجمن
    DaDa آواتار ها
    سارا حکمتی
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    4,686
    نوشته های وبلاگ
    24
    میزان امتیاز
    14
    پسند شده
    7800
    پسند کرده
    2903

    ویترین مدال ها

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    > يه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه
    > يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه
    > يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.
    > يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه
    > يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه
    > يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره
    > يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره
    > يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت
    > همه جارو جمع و جور کنه
    > يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني
    > يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟
    > يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني
    > يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه
    > يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه
    > يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه
    > يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.
    > يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني
    > يه دوست معمولي اين حرف های منو ميخونه و فراموش ميکنه
    > يه دوست واقعي اونو واسه همه و دو باره واسه خودم ميفرسته
    sama18, (ziba), cma و 5 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    عکسهای بدون توضیح حذف می شوند !

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۹
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    57
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    34
    پسند کرده
    0

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    مرد کور


    روزی مرد کوری روی پله*های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
    پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
    روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
    داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
    اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان
    نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
    نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
    اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر
    او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
    است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به
    شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
    ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد

    امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

    وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
    دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
    زندگی است
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
    موفقیت است .... لبخند بزنید
    sama18, golsa1118, (ziba) و 5 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    امشبی را که درآنیم ای که شاید به جان نرسیدیم به فردای دگر

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۹
    محل سکونت
    آلمان
    نوشته ها
    57
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    34
    پسند کرده
    0

    Re: هر کی عکس یا متن قشنگ داره اینجا بذاره!

    یکی از بستگان خدا

    شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی

    پسرک، در حالی*که پاهای برهنه*اش را روی برف جابه*جا می*کرد تا شاید

    سرمای برف*های کف پیاده*رو کم*تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به

    شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می*کرد


    در نگاهش چیزی موج می*زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته*هاش رو از خدا طلب

    می*کرد، انگاری با چشم*هاش آرزو می*کرد

    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که

    محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی*که

    یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد

    - آهای، آقا پسر

    پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می*زد وقتی آن خانم، کفش*ها را

    به *او داد.پسرک با چشم*های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید

    - شما خدا هستید؟

    - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم

    - آها، می*دانستم که با خدا نسبتی دارید
    shekooh, sama18, (ziba) و 3 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    امشبی را که درآنیم ای که شاید به جان نرسیدیم به فردای دگر

صفحه 1 از 128 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما