نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree2Likes

موضوع: زویا پیرزاد

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 10
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۰۵
    نوشته ها
    55
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    26
    پسند کرده
    0

    زویا پیرزاد

    من عاشق نوشته های زویا پیرزادم .که همه داستانهاشم بارها خوندم .خیلی زیاد دوسش دارم.و آرومم می کنن.
    زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا....

    آثار: در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به نامهاى زير به چاپ رساند: " مثل همه عصرها" ، "طعم گس خرمالو" و "یک روز مانده به عید پاک" رمان اخير او: "چراغها را من خاموش مي كنم " 1380زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا
    kati a این نوشته را پسندیده.

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۰۵
    نوشته ها
    55
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    26
    پسند کرده
    0

    Re: زویا پیرزاد

    لكه ها


    زويا پيرزاد

    يك سال بعد از آشنايي*شان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمه*ي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت «علي*آقا، نامزد ليلا جان».

    *
    پارچه*فروش گفت «ژرسه*اش حرف نداره! به درد همه چي مي*خوره. بُليز، دامن، لباس.»
    ليلا گفت «راستش نميدونم. تو چي ميگي رؤيا؟»
    آن طرف مغازه رؤيا باقي پارچه*ها را زير و رو مي*كرد. برگشت نگاهي به ليلا انداخت و نگاهي به ژرسه*ي گلدار. گفت «من ميگم خوبه، بخر.» بعد رو كرد به پارچه*فروش. «آقا، دو متر از اين بلوزي كرشه برام ببُر.»
    ليلا دست كشيد به ژرسه*ي گلدار و به رؤيا نگاه كرد. «تو كه نمي*خواستي پارچه بخري.»
    پارچه فروش متر فلزي را از زير توپ ژرسه بيرون كشيد و رفت طرف رؤيا. «زرد يا قهوه*يي؟»
    رؤيا دست كشيد به كرشه*ي زرد، بعد به كرشه*ي قهوه*يي. گفت «زرد يا قهوه*يي؟ گمونم ـ زرد! به دامن سرمه*يي خوب مياد.»
    ليلا گفت «تو كه دامن سرمه*يي نداري.»
    رؤيا به ليلا نگاه كرد. «ها؟ راست ميگي، ندارم.» رو به پارچه*فروش كه متر فلزي را توي دست مي*چرخاند گفت «آقا، دامني سرمه*يي چي داري؟»
    پارچه*فروش متر را برد طرف توپ*هاي سرمه*يي قفسه*هاي بالا. بعد كرشه*ي زرد را بريد، تا كرد، *پيچيد لاي نيم ورق روزنامه، گذاشت جلو رؤيا و آمد طرف ليلا. ليلا دست*هاش را كرد توي جيب و سر تكان داد. «بايد با مادرم بيام.» پارچه*فروش برگشت طرف رؤيا.
    رؤيا گفت «نه، سرمه*يي*هات همه*ش بوره. باز سر مي*زنم.» دست ليلا را كشيد و از پارچه*فروشي بيرون آمدند.
    توي كوچه برلن ايستادند منتظر تاكسي. رؤيا به ليلا گفت «كيفتو بده اين دست، زيپشو بكش.» بعد دست انداخت زير بازوي ليلا وگفت «خجالت براي چي؟ مادرت خوب كاري كرد.» در*ِ تاكسي را باز كرد و گذاشت اول ليلا سوار شود. «بالاخره يكي بايد سيخي به علي مي*زد. هيچ معني داره كه ـ» يكنفس حرف زد.
    ليلا از پنجره*ي تاكسي بيرون را نگاه مي*كرد و ناخن شستش را مي*جويد. رؤيا سرش را برد جلو به راننده گفت «لطفاً همين جا.»
    وقت پياده شدن به ليلا گفت «امشب پشتشو مي*گيري. باشه؟»
    ليلا شستش را از ذهن درآورد. «باشه.»

    *
    از سينما كه آمدند بيرون حميد به علي گفت «باز دو ساعت از كار و زندگي انداختي*مون.»
    ليلا گفت «فيلمش خيلي هم بد نبود.»
    علي پاكت خالي تخمه*ي آفتابگردان را پرت كرد توي جوی آب. «فيلم كه مزخرف بود، عوضش ــ» سرش را برد دم گوش حميد و پچ پچ كرد. بعد زد زير خنده.
    ليلا خودش را زد به نشنيدن.
    حميد گفت «جون به جونت كنند آدم نميشي. خداحافظ، من بايد برم شركت.»
    علي گفت «شب چكاره*اي؟ من و ليلا ميريم پيتزايي. تو و رؤيا مياين؟»
    حميد سرش را از پنجره*ي تاكسي بيرون كرد و داد زد «نه.»
    ليلا لبخند زد و دست انداخت زير بازوي علي.

    *
    توي پيتزا فروشي نبش خيابان مديري ليلا با ني پلاستيكي نوشابه بازي مي*كرد. «مامان سراغتو مي*گرفت.»
    علي تكه*اي پيتزا گاز زد. «چرا؟ ميخواد باز مراسم معارفه راه بندازه؟» پيتزا را نيم جويده قورت داد و اداي مادر ليلا را درآورد. «علي آقا، نامزد ليلا جان.» و خنديد. ليلا نخنديد.
    علي در*ِ سس گوجه فرنگي را باز كرد. «انگار تو هم بدت نيومد؟»
    ليلا آب دهانش را قورت داد. «خب، چه عيبي داره؟»
    علي سس ريخت روي پيتزا. «چي چه عيبي داره؟»
    «كه نامزد كنيم.»
    علي سس را گذاشت روي ميز. «چه فرقي داره؟»
    «چي چه فرقي داره؟»
    «كه نامزد بكنيم يا نكنيم.»
    ليلا نفس بلندي كشيد و زُل زد به علي. «اگه فرقي نداره پس بكنيم.»
    علي ني توي بطري را درآورد انداخت روي ميز، نوشابه را برداشت، خورد، بطري را گذاشت روي ميز و گفت «خب، بكنيم.»
    سرميز دست چپ زني به بچه*اش گفت «تو كه پيتزا دوست داشتي.»
    سر ميز دست راست مرد جواني به در ورودي نگاه كرد.
    دست*هاي ليلا پريد جلو، خورد به بطري*هاي نوشابه و سس گوجه فرنگي و دست*هاي علي را چسبيد. تكه*ي سوم پيتزا از دست علي افتاد روي شيشه*ي سس كه دمر شده بود روي نمكدان كه افتاده بود كنار بطري*هاي سرنگون نوشابه. نوشابه روي روميزي پلاستيكي راه افتاد و رسيد به لبه*ي ميز. ليلا با چشم*هاي پراشك به علي نگاه كرد. علي سرش را زير انداخت. روي شلوار سفيد علي لكه*ي قهوه*يي بزرگي داشت شكل مي*گرفت.

    *
    مادر ليلا ليوان شربت آلبالو را گذاشت جلو علي و براي سومين بار گفت «واويلا از گرما!»
    علي از جا بلند شد. «ليلا چرا نمياد؟ برم صداش كنم.»
    مادر ليلا چين*هاي دامنش را صاف كرد و گفت «تشريف داشته باشين علي آقا. مي*خواستم باهاتون حرف بزنم.»
    علي نشست.

    *
    جان وين دست*ها آماده روي هفت تيرهاي دو طرف كمربند، از وسط خيابان خاكي مي*گذشت و زير چشمي دوروبر را مي*پاييد.
    حميد نشسته بود كنار رؤيا. زُل زده بود به تلويزيون و تخمه مي*شكست.
    رؤيا پاهاش را دراز كرده بود روي ميز چهارگوش،* جلو راحتي سه نفره. خيره به تلويزيون با تلفن حرف مي*زد. «شكر خدا مادرت هست، و الا تا آخر عمر عين رُمي شنايدر نامزد آلن دلون ميموندي.»
    توي خيابان خاكي هيچ كس نبود. جز چند تا اسب كه به نرده*اي بسته شده بودند. كنار نرده يك بشكه بود. پشت بشكه پسر بچه*اي قايم شده بود و جان وين را مي*پاييد.
    حميد كاسه*ي تخمه را گذاشت روي ميز و پا شد. جلو پاهاي دراز شده*ي رؤيا ايستاد و زد به ساق پاش. رؤيا تكان نخورد.
    جان وين از جلو بشكه گذشت. حالا پشتش به پسر بچه بود.
    حميد از روي پاهاي رؤيا پريد، رفت صداي تلويزيون را بلند كرد، برگشت نشست.
    پسر بچه دستش را با هفت تير اسباب بازي بلند كرد و داد زد «دستا بالا!»
    رؤيا توي گوشي گفت «ترس نداره. مادرت خيلي خوب كاري كرد. مردها رو مدام بايد هُل داد.»
    حميد زير لبي گفت «لعنت به گراهام بـِل.»
    رؤيا توي گوشي گفت «چرا نمي*فهمي؟ مهم خواستن يا نخواستن علي نيست. مهم اينه كه تو چي بخواي.»
    جان وين پسر بچه را نشانده بود روي پاهاش و داشت هفت تير واقعي خودش را نشانش مي*داد. زن جواني با دامن بلند و كلاه لبه*دار، سبدي را كه دردست داشت گذاشت زمين و دست پسر بچه را گرفت كشيد. «چند بار گفتم با غريبه*ها حرف نزن؟» جان وين ايستاد و كلاهش را برداشت.
    رؤيا توي گوشي گفت «باشه، حتماً. پس دوستي به چه درد ميخوره؟ خداحافظ.»
    جان وين پشت سر زن داد زد «خانوم! سبدتون جا موند!»
    حميد كاسه*ي تخمه به دست بلند شد، صداي تلويزيون را كم كرد و غـُر زد «شد توي اين خونه ما راحت يه فيلم تماشا كنيم؟»
    رؤيا جواب نداد.
    زن جوان سيبي از توي سبد درآورد، داد دست جان وين و لبخند زد. رؤيا پاها دراز روي ميز و خيره به تلويزيون لبخند مي*زد.

    *
    توي ساندويچ فروشي*ِ خيابان فرشته، علي اداي مادرليلا را درآورد. «اگه بخاطر مسائل ماليه، من و پدرش كمك مي*كنيم.» گاز بزرگي از ساندويچ زد. تكه*اي برگ كاهو و پوست گوجه فرنگي از گوشه*ي لبش آويزان شد. «مسأله*ي مالي، هه!»
    ليلا كاغذ شمعي دور ساندويچش را ريز ريز مي*كرد. «پس چي؟»
    «چي پس چي؟»
    «پس چرا نميخواي عروسي كنيم؟»
    پوست گوجه فرنگي چسبيد به سق علي و به سرفه افتاد. ليلا دستپاچه بطري نوشابه را داد دستش. از شدت سرفه توي چشم*هاي علي اشك جمع شد.

    *
    مرد بنگاهي گفت «متراژش ياد نيست، اما عوضش جمع و جور و راحته. چشم*انداز قشنگي هم داره.»
    ليلا و علي از پنجره*ي اتاق نشيمن بيرون را تماشا كردند. توي كوچه يك درخت چنار بود. بنگاهي از توي اتاق خواب گفت «گنجه به اين جادار ديده بوديد؟»
    ليلا دويد به اتاق خواب وسرش را كرد توي گنجه. علي آمد به اتاق خواب و از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. «چشم*انداز اين اتاقم خيلي قشنگه!» ليلا سرش را بي*هوا چرخاند. پيشاني*اش خورد به در گنجه. بنگاهي سرفه كرد. توي خرابه*ي جلو پنجره*ي اتاق خواب دو تا سگ دنبال هم كرده بودند.
    علي از حمام داد زد «وانش چرا اين قدر كثيفه؟» ليلا و بنگاهي خم شدند نگاه كردند. بنگاهي دست كشيسد به جداره*ي وان. «لكه*ي رنگه. خانمي كه قبلاً مستأجر اينجا بود نقاشي مي*كرد. چيزي نيس، با وايتكس پاك ميشه.» ليلا رو به علي گفت «حتماً پاك ميشه. خودم پاكش مي*كنم.»

    *
    علي كاغذها را پخش كرده بود روي ميز جلو راحتي و با ماشين حساب جمع و تفريق مي*كرد. ليلا وان را پر كرده بود از آب و وايتكس و خيره شده بود به لكه*ها.
    علي با خودش گفت «نشد.»
    ليلا چند بار زير لبي گفت «نه، تميز نميشه.» راهاب وان را باز كرد، در وايتكس را بست و دستكشهاي لاستيكي را درآورد. آمد به اتاق نشيمن.
    علي گفت «نميخونه.»
    ليلا گفت «چي؟»
    علي جواب نداد.
    ليلا گفت «نميريم؟»
    علي سرش را بلند كرد زُل زد به ليلا. ليلا دستكش*ها را گذاشت توي ظرفشويي آشپزخانه كه با يك پيشخوان از اتاق نشيمن جدا مي*شد. «شام منزل حميد و رؤيا. يادت رفت؟»
    علي ماشين حساب را خاموش كرد.
    ليلا با عجله گفت «ولي اگه هنوز كاري داري ــــ»
    علي كتش را از روي دسته*ي راحتي برداشت. «حوصله ندارم. فردا توي شركت تمومش مي*كنم.»
    ليلا پا به پا شد. «پس اضافه*كاري ـــ »
    علي كتش را پوشيد. «نترس، بي*اضافهكاري هم پول وايتكس تو در مياد.» خنديد. يقه*ي كتش تا شده بود.
    ليلا به شلوار علي نگاه كرد. «شلوار خاكستريتو از خشك*شويي گرفتم.»
    علي به شلوارش نگاه كرد. «همين چه عيبي داره؟»
    ته مانده*ي آب وان هو كشيد رفت توي فاضلاب.

    *
    اتاق نشمين حميد و رؤيا پر از گل مصنوعي بود. كاغذي، پارچه*يي، شمعي. باقيماندة نمايشگاهي كه رؤيا بعد ازتمام كردن دورةي گل*سازي ترتيب داده بود.
    حميد و علي از خاطرات دبيرستان البرز مي*گفتند.
    «چه حافظه*اي! بعدِ بيست سال تا گفتم آقاي مجتهدي حتماً اسم من خاطرتون نيست گفت ‹چطور ممكنه علي بي*غم هميشه عاشق فراموشم بشه›.»
    حميد خنديد. «خودش اسمو روت گذاشت. سال چندم بوديم؟ سر امتحانا پشت هم ورقه سفيد دادي. عوض درس مدام شعر عاشقونه ميخوندي.»
    علي چوب كبريت را از لاي دندان درآورد و قاه قاه خنديد.
    توي آشپزخانه ليلا سالاد هم مي*زد. «با وايتكس هم پاك نشد. علي هر بار حموم ميكنه كلي غـُر ميزنه.»
    رؤيا خورش فسنجان را ملاقه ملاقه مي*ريخت توي كاسه*ي چيني. «علي از كي تا حالا وسواسي شده؟»

    *
    مادر ليلا سبزي خرد مي*كرد. ليلا پشت داده بود به پنجره*ي آشپزخانه. از حياط صداي آب*پاشي مي*آمد.
    مادر ليلا گفت «خدا عمرش بده. با اين همه گرفتاري كه داره ده كيلو سبزي برام پاك كرد.»
    ليلا رفت طرف قفسه*ي آشپزخانه، از توي سيني كنار سماور استكان دمر شده*اي برداشت. «چاي بريزم؟»
    تق تق كارد روي تخته*ي سبزي قطع شد. «چه سيسموني مفصلي هم تهيه ميبينه.»
    ليلا استكان چاي به دست، تكيه داد به قفسه*ي آشپزخانه.
    تق تق شروع شد. «وسايل اتاق خواب و لباس و پتو و خلاصه همه چي رو آبي خريده. دخترش سونوگرافي كرده گفتند بچه پسره.»
    ليلا كتابي را كه روي قفسه*ي آشپزخانه بود برداشت: علوم تجربي سال اول راهنمايي. ورق زد. «اين مال كيه؟»
    مادر ليلا سرش را بلند كرد. «آخِي! حتماً مال پسرشه. طفلك جا گذاشته. از همه چي دوازده تا، ملافه و روبالشي و زيرپرهني و پيشبند.»
    ليلا خواند «حلال*هايي براي لك*هاي معمولي : سبزي با صابون و الكل، يد با تيوسولفات سديم، آدامس با تترا كلريد كربن ــــ»
    از حياط هنوز صداي آب*پاشي مي*آمد.
    ليلا گفت «كاغذ مداد كجا داري؟»
    مادر ليلا سبزي*هاي خرد شده را كيسه كيسه مي*كرد. «توي كشوي دست چپ. دستت درد نكنه، چند تا ‹آش› بنويس چند تا ‹كوكو› بذارم توي سبزي*ها. حواس كه ندارم، قاطي مي*كنم.»
    ليلا نوشت «رنگ با تينر.»
    مادر ليلا نگاهش كرد. «من كي بايد سيسموني درست كنم؟»
    ليلا رفت طرف پنجره. «بابام روزي چند دفعه باغچه آب ميده؟»

    *
    ليلا به خواربارفروش گفت «تينر داريد؟»
    خواربارفروش گفت «تينل؟ رنگ فروشا تينل دارن، خانوم.»

    *
    ليلا توي مغازه*ي رنگ فروشي منتظر ماند تا نوبتش شد.
    با رنگ فروش احوال*پرسي كرد. بعد گفت «با تينر هم پاك نشد.»
    رنگ فروش گفت «پس لك رنگ نيست. هر چه هست، چاره*اش جوهر نمكه. فقط خيلي مواظب باشين رو دست و بالتون نريزه. دستمالي، حوله*اي، چيزي بگيرين جلو دماغ و دهنتون. بوش خيلي تنده.»
    ليلا يادش رفت دستمالي، حوله*اي، چيزي بگيرد جلو صورتش. جوهر نمك روي لكه*هاي وان چند باري فش كرد و ساكت شد. ليلا باورش نشد. سرش را برد جلو نگاه كرد. اثري از لكه*ها نمانده بود. از خوشحالي جيغ زد، بعد به سرفه افتاد.

    *
    مادر ليلا خودش را توي يكي از راحتي*هاي باريك دسته فلزي جا داد. «يعني كه چي با كارگزيني دعواش شده؟»
    ليلا پتو پهن كرده بود روي پيشخوان آشپزخانه و پيران سفيدي را اتو مي*زد. «از حقوقش كم كردند. براي غيبت*هاش.»
    مادر ليلا توي راحتي تنگ جابه*جا شد. «خـُب معلومه. آقا تا لنگ ظهر خوابه، توقع اضافه حقوق داره؟»
    فشار دست ليلا روي دسته*ي اتو بيشتر شد.
    دسته*هاي راحتي از دو طرف پهلوهاي مادر ليلا را فشار مي*داد. «حالا چه خيالي داره؟ هيچ دنبال كار هست؟»
    ليلا اتو را ايستاند روي قفسه. پيرهن را گرفت رو به نور و گفت «لك چي بوده پاك نشده؟»
    مادر ليلا يك وري نشست. «ميدونستم.»
    ليلا زير لب گفت «قرمه سبزيه.»
    مادر ليلا سعي كرد از روي راحتي بلند شود. «از همون اول ميدونستم.»
    ليلا پيراهن را آورد پايين. «پريشب ريخت روش.»
    مادر ليلا از روي راحتي بلند شد. «حالا مگه به اين زودي كار پيدا ميشه؟»
    ليلا گفت «بايد بخيسونم توي وايتكس.»
    مادر ليلا كيفش را باز كرد. «بابات داد. گفت اگه خواستي چيزي بخري ــــ»
    ليلا گفت «شايد هم آب ژاول.»
    علي براي خودش پلو كشيد توي بشقاب. قاشق را كرد توي كاسه*ي خورش و دور گرداند. «اين قيمه*س يا خورش لپه پياز داغ؟»
    ليلا سرش پايين بود. «گوشتو نصف كردم فردا باش كتلت درست كنم.»
    علي قاشقش را پرت كرد توي كاسه*ي خورش. چند تا لپه پريد بيرون. «حالا ما دو ماه بيكار شديم كارمون كشيد به گدايي؟»
    ليلا لپه*ها را يكي يكي از روي روميزي جمع كرد.

    *
    ليلا روميزي به دست وارد خشك*شويي سركوچه شد. «قيمه*س. پاك ميشه؟»
    مرد چشم زاغ پشت پيشخوان روميزي را وارسي كرد. «چي بهش زدين؟»
    ليلا گفت «اول نمك، بعد آب ژاول، بعد وايتكس، بعد بنزين.»
    مرد چشم زاغ سرش را بلند كرد، به ليلا نگاه كرد و لبخند پت و پهني زد. «ماشاءالله خودتون كه استادين.»

    *
    توي پيتزافروشي نبش خيابان مديري حميد بطري نوشابه*اش را گرفت دستش و رو به بقيه گفت «امشب كار پيدا كردن علي رو جشن مي*گيريم. بيكار شدنشو هم كه حتماً يكي دو ماه ديگه*س همگي ساندويچ مهمون من.»
    علي خنديد. ليلا سعي كرد لبخند بزند.
    رؤيا به حميد گفت «زبونتو گاز بگير.» بعد رو كرد به علي. «قول بده به اين يكي بچسبي.»
    علي يك دست پيتزا و يك دست نوشابه چرخيد به چپ، بعد به راست. «قول ميدم. فقط بگو به كدوم يكي؟»
    دختري از جمع ميز دست چپ سرش را گرداند طرف علي. زن جواني كه سر ميز دست راست تنها نشسته بود به ساعتش نگاه كرد. حميد با ذهان پر زد زير خنده. تكه*اي پيتزا از دهنش پريد بيرون افتاد روي آستين رؤيا. ليلا نمكدان را برداشت و دست رؤيا را كشيد جلو.
    رؤيا گفت «چكار مي*كني؟»
    ليلا روي آستين رؤيا نمك پاشيد. «يهجايي خوندم رو لك چربي بايد فوري نمك بريزي.»

    *
    ليلا به علي گفت «شب جمعه بگيم حميد و رؤيا بيان پيشمون؟»
    علي كتاب مي*خواند.
    ليلا گفت «باقالي پلو درست مي*كنم با كشك بادمجون.»
    علي كتاب را ورق زد.
    ليلا چشمش افتاد به چوب پرده*ي اتاق. چند تا از قلاب*هاي پرده درآمده بود. فكر كرد «يادم باشه فردا درستش كنم.» به علي نگاه كرد. «دو جور غذا كم نيست؟»
    علي كتاب را بست و پا شد. شال گردن پشمي قرمز را از روي دسته*ي راحتي برداشت.
    ليلا پرسيد «زود برمي*گردي؟»
    علي چوب كبريتي كرد توي دهن. «برمي*گردم.»
    درآپارتمان كه بسته شد، ليلا كتاب را برداشت و باز كرد. خواند: عاشقانه*اي براي سرو. فكر كرد «چه قشنگ.»
    *
    جلو دانشگاه شلوغ بود. ليلا به كتاب*فروش گفت «كتاب شعر مي*خواستم.»
    جوان كتاب*فروش از پشت عينك مستطيل بزرگ به ليلا نگاه كرد. ليلا گفت «شعر عاشقانه.»
    كتاب*فروش عينكش را برداشت ولبخند زد.
    ليلا سرخ شد. «هديه*ست.»
    كتاب فروش لبخند كجي زد.
    ليلا گفت «براي سالگرد ازدواجم.»
    كتاب فروش رديف كتاب*هاي شعر را نشان داد.

    *
    پيرمرد دست فروش ده بيست جلد كتاب كهنه چيده بود كنار پياده*رو.
    پاي ليلا خورد به يكي از كتاب*ها. كتاب باز شد. ليلا گفت «ببخشين.» خم شد كتاب را ببندد. وسط صفحه*ي باز شده خواند: «آرد سيب*زميني را گرم كرده روي لك خامه بپاشيد ـــ» كتاب را بست و روي جلد را نگاه كرد : راهنماي لكه*گيري. تأليف بانو ح.م. تاريخ چاپ : يك هزار و سيصد و بيست شمسي.
    ليلا سر بلند كرد. دست فروش خيلي پير بود.

    *
    ليلا گردگيري مي*كرد كه تلفن زنگ زند. «بله؟»
    «علي هست؟»
    ليلا دستمال نم*دار را كشيد روي تلفن. «نخير. شما؟»
    «شما خواهرش هستين؟»
    ليلا دستمال نم*دار را كشيد دو طرف تلفن. «نخير. شما؟»
    آن طرف سيم جواب نداد.
    ليلا دستمال راتوي دستش مچاله كرد. «شما؟»
    آن طرف سيم گوشي را گذاشت.
    ليلا هم گوشي را گذاشت. دستمال نم*دار را كشيد روي گوشي. به تلفن نگاه كرد. انگشتش را كرد توي دستمال و از سفر شماره*گير شروع كرد به تميز كردن سوراخ شماره*ها. به يك كه رسيد زد زير گريه.

    *
    رؤيا جعبه*ي دستمال كاغذي را از اين طرف ميز آشپزخانه سُراند طرف ليلا كه رو به روش نشسته بود.
    ليلا با دستمال كاغذي مچاله هر دو چشمش را خشك كرد، دماغش را بالا كشيد و گفت «دستمال دارم.»
    رؤيا دست زير چانه به ليلا نگاه مي*كرد. «اين جور كه تو شروع كردي يه جعبه هم كمه.»
    ليلا از نو زد زير گريه.
    رؤيا پا شد چاي ريخت. يك فنجان گذاشت جلو ليلا، يك فنجان جلو خودش. نشست. «با گريه كه كار درست نميشه.»
    ليلا وسط گريه گفت «ميگي چيكار كنم؟»
    رؤيا از جيب لباس خانه*ي گشادش لاك ناخني درآورد. «عيب نداره من لاك بزنم؟» ليلا سرش را تكان داد.
    رؤيا شيشه*ي لاك را تكان داد. «قهر كن برو خونه*ي مامانت اينا.»
    ليلا دستمال كاغذي خيس را كرد توي آستينش. «خب، بعد چي؟»
    رؤيا با درلاك ور مي*رفت. «اين چرا وا نميشه؟»
    ليلا دستش را برد طرف جعبه*ي دستمال كاغذي. پنج شش تا دستمال با هم درآمد. «مادرم بفهمه ميگه: ‹من ازاول ميدونستم›.»
    رؤيا زور زد در لاك را باز كند. «پس بمون جواب تلفن دوست دخترهاي آقا رو بده.»
    ليلا دستمال*هاي كاغذي را كُپه گذاشت روي صورتش و باز زد زير گريه.
    رؤيا گفت «لابد كم كم خونه هم مياردشون.» و شيشه*ي لاك به دست پا شد.
    ليلا به هق هق افتاد.
    رؤيا شيشه*ي لاك را گرفت زير شير آب گرم. «پس لااقل باهاش حرف بزن. بگو قضيه رو فهميدي. بگو خيه پَسته. بگو اگه يه دفعه ديگه ــــ»
    ليلا كُپه*ي دستمال را از روي صورتش برداشت. «اگه يه دفعه ديگه چي؟»
    رؤيا گفت «وا شد!»
    ليلا ناخن شستش را جويد.
    رؤيا شست چپش را لاك زد. نگاهي به ناخن نارنجي انداخت و گفت «ما رو باش فكر كرديم عروسي كنين آدم ميشه.»
    ليلا فنجان چاي را توي نعلبكي چرخاند. «با همه چيزش ساختم.»
    رؤيا شست راستش را هم نارنجي كرد. «اشتباهت همين بود.»
    ليلا دماغش را بالا كشيد. «دو سال تموم.»
    رؤيا شيشه*ي لاك را گذاشت روي ميز. «چند روزي كه خونه*ي بابات موندي به غلط كردن ميفته.» آرنج*هاش را گذاشت روي ميز، انگشت*هاش را از هم باز كرد و فوت كرد به ناخن*هاش. ليلا دستمال كاغذيها را ريز ريز مي*كرد.
    رؤيا فنجان چاي را دو انگشتي برداشت. «نفهميدي طرف كي بود؟» ليلا ريزه*هاي دستمال كاغذي را روي ميز كود كرد. «چرا، تو هم مي*شناسيش.»
    بالا تنه*ي رؤيا پريد جلو. «كي؟» آرنجش خورد به فنجان چاي و فنجان افتاد روي شيشه*ي لاك و لاك دمر شد. چاي و لاك ناخن ريخت روي لباس خانه*اش. داد زد «وااااي!»
    ليلا از جا جست. «نترس، الان پاكش مي*كنم.»
    چند دقيقه بعد جاي لك يك دايره*ي خيس بود.

    *
    ليلا نشسته بود روي راحتي دسته فلزي. علي دست توي جيب شلوار، پشت به ليلا از پنجره بيرون را نگاه مي*كرد. بيرون توي كوچه سگي زير درخت چنار خواب بود. ليلا دستمال كاغذي را توي دست مچاله كرد. «قول ميدي؟»
    علي به سگ نگاه كرد كه بيدار شده بود. از پنجره دور شد و خميازه كشيد. «آره.» زير درخت چنار سگ خودش را كش و قوس داد.

    *
    رؤيا گفت «تو چه ساده*اي كه باور كردي.»
    ليلا پالتوي رؤيا را داد دستش. «بيا، ديدي تميز شد؟»
    رؤيا پالتو را گرفت. برد عقب و نگاهش كرد،* آورد جلو و نگاهش كرد. بعد به ليلا نگاه كرد. گفت «جادو جنبل بلد شدي؟»
    ليلا درِ خانه را بست. رفت جلو پنجره ايستاد درخت چنار توي كوچه را تماشا كرد. نفس بلندي كشيد و لبخند زد.

    *
    ليلا نشسته بود روي راحتي دسته فلزي. مي*خواند «براي پاك كردن لك خون ـــ» تلفن زنگ زد.
    ليلا به تلفن نگاه كرد و ناخن شستش را جويد. تلفن زنگ مي*زد.
    كتاب را بست گذاشت روي ميز. تلفن زنگ مي*زد.
    ليلا شستش را از دهن درآورد و پا شد. «بله؟ سلام، خوبي؟ حميد از اصفهان برگشت؟ كدوم دختر خاله*ات؟ گفتي آب انار روي ابريشم؟ صبر كن.»
    كتاب بانو ح.م. را ورق زد. بعد يادداشت*هاي خودش را كه لاي كتاب گذاشته بود زير و رو كرد. «خب، بنويس ــــ »
    تمام كه شد گفت «به حميد سلام برسون. به دختر خاله*ات هم بگو بعد از اين با لباس ابريشمي هوس آب انار نكنه ـ آره، مگه با لكه*گيري مشهور بشم ـ حالش بد نيست. چند روزه بزنم به تخته دعوا نكرديم. باشه ـ خداحافظ.»
    برگشت نشست روي راحتي و خواند «براي پاك كردن لك خون از البسه*ي الوان، آب و نشاسته را خمير نموده روي لك قرار داده بگذاريد خشك شود، آنگاه با آب داغ و آمونياك بشوييد و بعد ــــ» ليلا سرش را تكان داد. گوشه*ي تكه كاغذي نوشت : «روي لكه*ي خون نبايد آب گرم ريخت.» بعد يادداشت را تا كرد گذاشت لاي كتاب.
    روزنامه پهن كرده بودند كف زمين و باقالي پاك مي*كردند.
    رؤيا گفت «جدي ميگم، پيدا كردن شاگرد ازمن، درس دادن از تو.»
    ليلا گفت «حرفا مي*زني. كي پول ميده بياد كلاس لكه*گيري؟»
    رؤيا دست كرد از توي كيسه*ي پلاستيكي مشتي باقالي برداشت. «همونايي كه ميزن كلاس سبزي*آرايي، تزيين سفره*ي عقد، چه ميدونم، صد جور از اين كلاسها.»
    ليلا پاي خواب رفته*اش را دراز كرد. «اقلاً اونا اسمشون پرآب و تابه؛ قشنگه. كلاس لكه*گيري اُملي نيست؟»
    «به اين شل و ولي كه تو ميگي، آلن دلون هم اُمليه.»
    ليلا به زحمت پا شد، پايش را ماليد و رفت طرف پنجره.
    رؤيا باقالي درشت را قاچ داد و گفت «بايد يه اسم دهن پُركن پيدا كنيم، مثلاً ــــ»
    دو تا سگ دور درخت چنار توي كوچه عقب هم كرده بودند. ليلا با خودش گفت «باز دير كرد.»
    رؤيا گفت « فهميدم! كلاس لكه*گيري چيني! وااااي!» كرم سبز گنده را پرت كرد وسط باقالي*ها.

    *
    علي پا شد. پالتويش را از روي دسته*ي راحتي برداشت و داد زد «كي بود عين سقز چسبيد ته كفش كه نامزد كنيم؟ كي مغز جويد كه عروسي كنيم؟ كي شعار مي*داد هيچ كي حق نداره اون يكي رو عوض كنه؟» پالتو را پوشيد. «همينه كه هست!»

    *
    ليلا زير لحاف تكيه داده بود به بالش و مقدمه*ي كتاب بانو ح.م. را مي*خواند. «زن بيهوده وظايف خود را بيرون از محيط خانه و خانواده جستجو ميكند، زيرا اگر براستي وظيفه*شناس باشد ميتواند بزرگترين وظايف ملي و نوعي و انساني خويش را در محيط پاك و مقدس خانه انجام دهد. زن وظيفه*شناس مانند مشعلي فروزان پيوسته در قلب خانواده ميدرخشد و پيرامون خويش را از نور صفا و پاكي و صميميت روشن ميسازد ـــ»
    ليلا به ساعت روي پاتختي نگاه كرد، خميازه كشيد و برگشت به مقدمه. «مرد هر بامداد از خانه بيرون ميرود و تا شام تاريك با مشكلات گوناگون و فراواني روبه*رو شده مبارزه ميكند. شب هنگام كه به خانه باز ميگردد حاصل دسترنج روزانه را تسليم همسر خود مينمايد. زن است كه در اين موقع بايد هنر و مهارت خود را نشان داده از آنچه شوهرش به دست او ميسپارد هزينه*هاي روزمره را تأمين نموده قسمتي را هم براي روز مبادا اندوخته و ذخيره سازد ــــ»
    ليلا كتاب را گذاشت روي لحاف و گوش تيز كرد. فكر كرد «صداي كليد بود؟» بعد با خودش گفت «همسايه بغلي.» باز كتاب را برداشت. «ـــ شايد بانوان بر نويسنده ايراد كنند كه درآمد اين روزها تكافوي هزينه*هاي هر روز را هم نميدهد چه رسد كه از آن مقداري هم ذخيره كنيم. پس اجازه بدهيد عرض كنم كه نگارنده كه خود همسر مردي فداكار و با ايمان و صاحب دو فرزند دلبند است، در اثر تجربه*هاي ساليان متمادي به اين نتيجه رسيده است كه ميتوان با طرقي بس ساده در هزينه*هاي زندگي صرفه*جويي كرد. آيا هرگز لباس كرپ دوشين گران قيمتي را كه همسرتان با عرق جبين برايتان ابتياع كرده، تنها به اين دليل كه لك كرم دومان يا خورش فسنجان بر آن افتاده از رديف لباسهاي گنجه خارج كرده به خدمتكار خويش بخشيده*ييد؟»
    ليلا خوابش گرفته بود. دوباره به ساعت روي پاتختي نگاه كرد. بعد عكس بانو ح.م. را كه زير مقدمه چاپ شده بود تماشا كرد. زن جواني با ابروهاي باريك، تقريباً وسط پيشاني كه حالتي تعجب زده به قيافه*اش مي*داد. رنگ موها مشخص نبود. احتمالاً خرمايي. با فرق از وسط باز شده و فر شش ماهه. لب*ها غنچه بود. ليلا فكر كرد «خط لب كشيده.»
    كتاب را گذاشت روي پاتختي. چراغ خواب را خاموش كرد. بالش را كشيد زير سرش و فكر كرد «نيامد.»
    خواب مي*ديد با مادرش و علي نشسته*اند توي پيتزافروشي نبش خيابان مديري. مادر لباس كرپ دوشين صورتي پوشيده و فر شش ماهه دارد. علي پلو خورش قيمه مي*خورد. مادر به كرم دومان جلوش نگاه مي*كند. خرمگسي دور ميز مي*چرخد. اول آرام، بعد تند وتندتر. بال چپ خرمگس مي*گيرد به كاسه قيمه و خورش مي*ريزد روي شلوار علي. ليلا مي*خندد. بال راست خرمگس كرم دومان را برمي*گرداند روي لباس صورتي مادر. ليلا مي*خندد. از خواب كه پريد هنوز مي*خنديد.

    *
    توي پيتزافروشي نبش خيابان مديري حميد بطري نوشابه*اش را بالا برد. «به سلامتي همه*ي لكه*هاي دنيا!»
    رؤيا خنديد. علي پيتزا گاز زد. پيشخدمت كه صورت حساب آورد، ليلا دست دراز كرد.

    *
    ليلا گفت «اين كه نشد زندگي،* بايد تكليفمو روشن كني.» رؤيا سفارش كرده بود «داد بزن!» ولي ليلا داد نزد.
    علي صندلي را عقب زد و پا شد، كاسه*ي آش رشته را از روي ميز ناهارخوري برداشت، چند لحظه زُل زد به ليلا. بعد كاسه را برگرداند روي روميزي. «تكليفت روشن شد؟ ببينم اين يكي رو چه جوري پاك مي*كني.»
    ليلا به كود رشته و نخود و لوبيا وسبزي روي روميزي كتان زرد نگاه كرد.
    علي كتب وباراني*اش را برداشت. ليلا از جا تكان نخورد. صداي به هم خوردن در آپارتمان كه آمد نفس بلندي كشيد و از پنجره به بيرون نگاه كرد. پاي درخت چنار سگي پارس مي*كرد. بالاي درخت گربه*اي سر وصورتش را مي*ليسيد.

    *
    رؤيا دست*هاش را قلاب كرده بود پشت سر و دراز كشيده بود روي تختخواب. «هشت نفر ديگه هم اسم*نويسي كردم. فكر كردم توي آپارتمان جديدت جا بيشتر داريم، ميتونيم دو تا كلاس اضافه كنيم.»
    ليلا لباس*هاش را تك تك از گنجه درمي*آورد، تا مي*كرد مي*گذاشت توي چمدان باز روي زمين.
    رؤيا چهار زانو نشست. «فردا بايد برم تخته سياه و صندلي بخرم.»
    ليلا دامن گلدار زردي را از چوب رختي درآورد، تا كرد گذاشت توي چمدان.
    رؤيا نشست لبه*ي تخت. «پارچه هم بايد بخريم. گفتي كتون و ابريشم و ديگه چي؟»
    ليلا يقه*ي كت مردانه را روي چوب رختي صاف كرد. بعد لباس راه راه سفيد و سياهي را تا كرد گذاشت توي چمدان.
    رؤيا پا شد ايستاد و به ليلا نگاه كرد. «باز كه ماتم گرفتي؟»
    ليلا سرش را كرد توي گنجه. طرف راست لباس*هاي علي بود، طرف چپ چوب*رختي*هاي خالي. سرش را بيرون آورد. در گنجه را بست. خم شد در چمدان رابست. از پنجره به بيرون نگاه كرد. توي خرابه سگي ايستاده بود كنار توله*هاش و به سگي چند قدم آن طرف*تر پارس مي*كرد.
    رؤيا گفت «حاضري؟»
    ليلا گفت «حاضرم.»

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: زویا پیرزاد

    سلام. من هم تمام آثار زویا پیرزاد را خوانده ام. بسیار روان. ساده و زیبا است.

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۷
    نوشته ها
    413
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    158
    پسند کرده
    0

    Re: زویا پیرزاد

    همسایه ها
    من زن همسایه ی رو به رو را نمی شناسم اما هر روز از پنجره ی اشپزخانه ام او را در اشپزخانه و حیاط خانه اش میبینم. صبحها رخت های شسته را به حیاط می اورد و روی طناب درازی می اندازد که بین دو درخت پیر چنار اویزان است. بعد به اشپزخانه می رود و ناهار درست می کند. همان وقت ها من هم در اشپزخانه ام غذای ظهر را اماده می کنم. با فاصله ی کوچه ای باریک و حیاطی کوچک کارهای مشابهی انجام می دهیم.
    ظهر شوهر همسایه ام از سر کار و بچه اش از مدرسه به خانه می ایند. زن همسایه میز ناهار را در اشپزخانه می چیند. شوهرش با بچه بازی می کند. زن همسایه غذا می کشد. بچه بشقابش را پس می زند و غذا نمی خورد. زن به بچه غذا می خوراند. شوهرش ناهار می خورد و به اداهای بچه می خندد. بعد از ناهار شوهر همسایه ام در حیاط با بچه توپ بازی می کند. زن میز ناهار را جمع می کند. عصر میز اتو و وسایل خیاطی را به اشپزخانه می اورم. اشپزخانه پر نورتر و گرم تر است. در اشپزخانه احساس راحتی بیشتری می کنم.
    زن همسایه عصر هایش را با بچه اش می گذراند. به درس هایش می رسد. گاهی با او بازی می کند و گاهی هم دعوایش می کند و کتکش می زند. بچه گریه می کند. زن همسایه هم گریه می کند. بچه که ارام می گیرد زن همسایه پشت میز اشپزخانه می نشیند. ارنج ها را به مبز تکیه می دهد و سرش را بین دو دست می گیرد. گاهی سیگاری اتش می زند و به جایی نا معلوم خیره می شود. بعد ناگهان از جا می پرد. چند لحظه بعد با سبدی خالی به حیاط می اید. رخت های روی طناب را جمع می کند، تا می کند و در سبد می گذارد.
    من در اشپزخانه شام درست می کنم. زن همسایه هم در اشپزخانه اش شام درست می کند. بچه هایم از مدرسه و شوهرم از سر کار به خانه بر گشته اند. حرف می زنند. گوش می کنم. می پرسند "لیوان کجاست؟ مداد کجاست؟ صابون کجاست؟" می گویم "لیوان توی قفسه ست، مداد روی میز تحریر." کنار شیر دستشویی صابون تازه ای می گذارم. بچه ها ماجراهای مدرسه را تعریف می کنند. من میز شام را می چینم. شوهرم از ماجراهای اداره می گوید. لبخند می زنم. بچه ها درس می خوانند، شام می خورند، جیغ و داد می کنند. شوهرم بعد از شام روزنامه می خواند. من ظرف های شام را به اشپزخانه می برم. زن همسایه در اشپزخانه اش ظرف می شوید. من به فکر ناهار فردا هستم.
    kati a این نوشته را پسندیده.

    خدایا !!!!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تو فقط با من باش[/HIGHLIGHT]

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۷
    نوشته ها
    413
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    158
    پسند کرده
    0

    Re: زویا پیرزاد

    قصه ی خرگوش و گوجه فرنگی

    هر روز با خودم می گویم "امروز داستانی خواهم نوشت." اما شب، بعد از شستن ظرف های شام خمیازه می کشم و می گویم "فردا، فردا حتما خواهم نوشت."
    ظرف های شام را شسته ام. اشپزخانه را تمیز می کنم و می روم جلو تلویزیون می نشینم. با خودم می گویم "روی تکه ای کاغذ خلاصه ی داستانی را که در ذهن دارم در چند جمله می نویسم و کاغذ را می چسبانم به اینه ی دستشویی که فردا وقت دست و رو شستن یادم بیاید که می خواستم داستانی بنویسم." فردا بعد از این که ناهار درست کردم، قبل از امدن بچه ها از مدرسه و شوهرم از اداره، فرصت خواهم داشت.
    برای ناهار فردا دمی گوجه فرنگی درست می کنم که وقت گیر نباشد. بچه ها دمی گوجه فرنگی دوست دارند اما شوهرم ___می توانم قیافه اش را مجسم کنم. سرش را زیر می اندازد، غذا می خورد و بی حرف از سر میز بلند می شود. می دانم دمی گوجه فرنگی دوست ندارد اما بهانه نمی گیرد، غرولند نمی کند. در عوض پس فردا غذایی را که دوست دارد درست خواهم کرد. پس فردا می روم سبزی تازه می خرم و خورش قرمه سبزی می پزم. پس فردا که داستانی برای نوشتن ندارم وقت می کنم سبزی پاک کنم و به سبزی فروش غر بزنم که چرا سبزی اش پر از گل و اشغال است. بعد ظرف شویی را پر اب می کنم و سبزی را می خیسانم. یک بار می شویم و اب را عوض می کنم، دو بار می شویم و اب را عوض می کنم، و سه بار و چهار بار، گاهی حتی هفت یا هشت بار. عینک می زنم و خوب سبزی را زیر و رو می کنم که گل نداشته باشد و بعد خردش می کنم. این بار مواظب خواهم بود دستم را نبرم. وقت سبزی خرد کردن همیشه دستم را می برم. شوهرم می خندد. "بعد از پانزده سال خانه داری هنوز ناشی هستی." خودم هم می خندم. می دانم شوخی می کند. سبزی را ریز خرد می کنم. مادرم می گوید "سبزی قرمه باید خوب ریز شود." و خودش در سبزی خرد کردن مهارت غریبی دارد. تند تند خرد می کند و هیچ وقت دستش را نمی برد. سرخ کردن سبزی هم لم دارد. بعد از پانزده سال این را یاد گرفته ام. باید روی شعله ی کم سبزی را مدام زیر و رو کنی که نسوزد و خوب سرخ شود. یادم باشد لوبیا را هم از قبل بخیسانم که زود بپزد. بار اخر که قرمه سبزی درست کردم یادم رفت لوبیا را از قبل بخیسانم. گوشت پخت و له شد و لوبیا نپخت. شوهرم چیزی نگفت ولی وقتی که سفره را جمع می کردم دیدم لوبیا ها را گوشه ی بشقاب جمع کرده. ان شب دخترم گفت "دلم درد می کند." شوهرم روزنامه را پایین اورد و به من نگاه کرد. بعد لبخند زد و به اشپزخانه اشاره کرد. شوهرم مثل بیشتر شوهر ها نمی دانست که دخترهای سیزده ساله خیلی زیاد دل درد می گیرند.
    فردا دمی گوجه فرنگی وقتم را نخواهد گرفت و من داستانم را خواهم نوشت. داستانی که می خواهم بنویسم برای بچه هاست. قصه ی خرگوشی است که در سوراخی که یک شکارچی کنده می افتد. سوراخ گود است و خرگوش نم تواند از ان بیرون بیاید. دوست های خرگوش پیدایش می کنند، اما انها هم برای بیرون اوردنش از سوراخ کاری از دستشان بر نمی اید. برایش اب و غذا می اورند که از گرسنگی نمیرد و از بالای سوراخ گاهی با او حرف می زنند که حوصله اش سر نرود. و خرگوش روزها و روزها در سوراخ می ماند. غذا برای خوردن دارد، جایش هم گرم و راحت است اما دلش می خواهد بیاید بیرون. از توی سوراخ تکه ای از اسمان را میبیند که گاهی روشن است و ابی و گاهی پرابر و خاکستری. روزها پرنده ها را می بیند که پرواز می کنند و شب ها ستاره ها را.
    هنوز نمیدانم خرگوش کوچک را چطور از سوراخ گود بیرون بیاورم. فردا فکری برایش خواهم کرد. باید تا اینجای قصه را در چند جمله بنویسم که یادم نرود. خمیازه می کشم. بروم بخوابم که فردا سرحال باشم. فردا باید خرگوش کوچکی را از سوراخی گود بیرون بیاورم. تشنه هستم. به اشپزخانه می روم و در یخچال را باز می کنم شیشه ی اب را بردارم. چشمم می افتد به جامیوه ای. فقط دو تا گوجه فرنگی دارم و دو گوجه فرنگی برای دمی فردا کافی نیست. فردا باید گوجه فرنگی بخرم. اب می خورم. خوابم می اید. لیوان را سر جایش می گذارم، چراغ را خاموش می کنم و از اشپزخانه بیرون می ایم. می خواستم چیزی یادداشت کنم. چه بود؟ تکه کاغذی از دفترچه ی دخل و خرجم می کنم و رویش می نویسم گوجه فرنگی. کاغذ را باید بچسبانم به اینه ی دستشویی تا فردا یادم باشد که___

    خدایا !!!!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تو فقط با من باش[/HIGHLIGHT]

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    مامان روژین و روناک آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۱
    محل سکونت
    اکباتان
    نوشته ها
    39
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    10
    پسند کرده
    10

    Re: زویا پیرزاد

    سلام من هم کتابهای خانم پیرزاد رو خوندم فوق العاده روان و شیوا مینویسند. آدم خودش را در اون محیط حس میکنه . امیدوارم همیشه موفق باشند

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    گل گلاب آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۸/۰۲
    نوشته ها
    216
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    81
    پسند کرده
    25

    Re: زویا پیرزاد

    منتقدین ادبی معتقدند که نوشته های زویا پیرزاد در ژانر(!) آشپزخونه ای یا مطبخی طبقه بندی می شه شاید به همین دلیله که با روحیات خانم های خانه دار بیشتر نزدیکه.
    ای پیر ترین جوان تاریخ بیا ... اللهم عجل لولیک الفرج

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۱/۰۲/۳۱
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    19
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    14
    پسند کرده
    0

    Re: زویا پیرزاد

    من رمان چراغها را من خاموش می کنم را خوانده ام .
    حرف نداره .
    واقعا به دل می شینه
    انگار داری با قهرمان داستان زندگی می کنی

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما