نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree1129Likes

موضوع: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

نمایش نتایج: از 209 به 216 از 247
صفحه 27 از 31 نخستنخست ... 1724252627282930 ... آخرینآخرین
  1. #209
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    زینب
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۷/۲۹
    محل سکونت
    مازندران
    نوشته ها
    150
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    606
    پسند کرده
    1284
    آخ آخ یه بارم (تابستان 92)مامانم می خواست نماز بخونه گفت تو این بادمجونا رو ریز کن و سرخ کن. منم گفتم چشم. خلاصه منم ریز کردم و ریختم توی ماهیتابه و شروع کرد به سرخ شدن ولی همه اش حس می کردم شکلش با همیشه فرق داره. یه دفعه فهمیدم که پوستشونو نکنده بودممامانمم که نمازش تموم شد گفت من دیدم تو اول به جای اینکه پوست بگیری داری ریز میکنی،فکر کردم بعد از ریز کردن میخوای پوستشو بگیری!!!! دختره ی بی حواس
    sama18, atousa shakeri, یکتابانو و 13 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

  2. #210
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    beverly آواتار ها
    دریا
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۸/۰۶
    نوشته ها
    76
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    813
    پسند کرده
    906
    تازه ازدواج کرده بودم جهت خود شیرینی بابامو دعوت نمودم خونمون (مامانم نبود) گفتم بذار غذای مورد علاقشو بپزم ته چین مرغ خلاصه موادشو اماده کردمو ریختم تو پلوپز, یکنفر از زاپن اون پلوپزو برام اورده بود منم دیگه برای جهاز پلوپز نخریدم هرقد رم مادر مهربان گفتن دریا خانوم مادر پلوپزهای خارجی بدرد نمیخورن بیا یکدونه از همین پارس خزرهای خودمو ن بردار اضافه بر اون جنس زاپنی بنده گوش نکردمو مرغم یک پا داشت خلاصه که ت چینو از 12 تا 2 ریختم تو پلوپز دیدم فقط ابش تموم شده بود و دم نکشیده بود یعنی ابش تا تموم میشد دکمش میپرید بالا و خاموش میشد منم چند بار این کارو کردم دیدم نخیر فقط ابو تبخیر میکنه از دم خبری نیست در طی یک عملیات ناجوانمردانه اون دگمرو بزور با ته کفگیر نگه داشته بودم سعیم میکردم قیافم طبیعی باشه هرقدر بابامو شوهرم میگفتن پس چی شد این غذا؟ تو چرا به پلوپز چسبیدی بیا بشین یا غذا رو بیار میگفتم چیزی نیست الان حاضر میشه دارم چکش میکنم یهو دیدم از پشت پلپز دود بلند شد و خلاصه پلوپز زاپنی رفت در سطل زباله ته چین نازنین هم رفت در قابلمه تا دم بکشه البته که اخرشم از بس هی توش اب ریخته بودم شل شده بودو عین غذای بچه بود . بعدنا فهمیدم زاپنیا پلو رو بصورت شفته میخورن نه دمی
    ویرایش توسط beverly : ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ در ساعت ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
    titish khanoom, *termeh*, mamaneali و 26 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    خوبی کن حتی اگر سپاست نمیگویند تو جاودانه خواهی شد

  3. #211
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    **mahsa** آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۲/۰۳
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    137
    میزان امتیاز
    66
    پسند شده
    1309
    پسند کرده
    718
    خیلی خاطراتتون شیرین والبته پراز تجربه بود از همتون ممنونم ،اینجوری حداقل بقیه درس میگرن و اون اشتباه رو تکرار

    نمیکنن.

    مامانم میگه تازه اوایل ازدواجش(16 سالش بود) بوده که عمه ها ومادربزرگ عزیزم در حال خونه تکونی بودن واز عروس

    گلشون میخوان که ناهارو درست کنه نمیدونم از روی بدجنسی بوده یانه ولی بهش میگن براشون سبزی پلو بپزونه عروس خانم هم دست به کار میشه با اینکه اولین بارش بوده که میخواسته سبزی پلودرست کنه صداش در نمیاد...

    موقع ریختن برنج تو قابلمه که میرسه مامان خانم سبزیه پلو رو هم کم کم به برنج در حال جوشیدن اضافه میکنه که

    مادربزگ ما از بالای چهار پایه فریاد میزنه نریز نریز چی کار داری میکنی اون جوری نه، مامان منم که هول میکنه

    یه دفعه میگه ما یکم سبزی توش میریزیم که موقع جوشیدن به برنج رنگ بده

    نمیدونم از کجا به فکرش رسید که تو اون شرایط این حرفو بزنه ولی زدو باعث شد خانواده شوهر تحسینش کنن

    و در طول این 25 سالی که مامانم عروسشونه این شد روش پخت سبزی پلو که از عروسشون یاد گرفتن و اینجوری

    درست میکنن!!! البته الان همه جا وپیشه همه از دستپخت وسلیقه مامانم خیلی تعریف میکنن.
    Saeedeh via M, mary524, samin88 و 24 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    اَللّهمَ صَلّّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ محمد

  4. #212
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    غروب پاییز من آواتار ها
    میترا
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۹/۰۳
    محل سکونت
    زاهدان
    نوشته ها
    2
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3
    پسند کرده
    2
    س.عالی بود
    **mahsa**, elikhanoomi و نسترن نگارین این نوشته را پسندیده.

  5. #213
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    بلود آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    محل سکونت
    تهران- غرب
    نوشته ها
    93
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    283
    پسند کرده
    983
    منم یه بار ژله اناناس درست کردم برا خانواده شوهر خواهر شوهرمم از ایناس که سوتی میگیره!
    سر ناهار اومدم برگردونم ژله رو همش چسبید به دیواره های قالب خواهر شوهرمم اونجا بود منم به خاطر اینکه ازم سوتی نگیره همه ژله ها رو ریختم تو ظرف پیرکس کمپوت اناناسم خرد کردم ریختم روش بعد روشم بستنی ریختم بردم سر سفره
    گفتن پس چرا اینقدر دیر کردی ؟ گفتم داشتم دسر مخخخخخخخخخخخخصوص درست می کردم گفتن چرا دیر اوردیش گفتم اخه باید بستنیش آب بشه بره تو خورد مواد
    خلاصه اون روز همه خوردن و تعریف دسر مخصوص من به خاطر تعریفای شوهر خواهرشوهرم تو کل فامیلشون پیچیده و همه آرزو دارن یه روز دیگه اون دسر رو براشون درست کنم چند بار زبونن گفتن چرا اونو درست نمی کنی؟
    *سایه روشن*, **mahsa**, *termeh* و 17 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

  6. #214
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    بلود آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۷/۰۱
    محل سکونت
    تهران- غرب
    نوشته ها
    93
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    283
    پسند کرده
    983
    یه بار خونه داییم اینا بودیم زن داییم یکم خسیسه
    مهمونم گوش تا گوش نشسته بود به من گفت برو چای دم کن من(زن داییم)چاییش رو ریختم تو فقط آب بریز روش بذار دم بکشه،منم رفتم دیدم یه ذره چای خشک ریخته برا این همه نامردی نکردم پنج شش تا قاشق چای ریختم آخه اون روز از صبح مهمون داشتن دیده بودم چایاشون کمرنگه!خلاصه چایا رو ریختم و خوشرنگ دادم به داداشم پخش کنه خودمم قوری رو بردم تو حموم که کنار آشپزخونه بود تمام تفاله های اضافی رو ریختم تو لوله فاضلاب و قوری رو سریع بردم سر جاش زن داییم رنگ چای رو دید گرخید بلند شد گفت چه قد چای دم کردی بعد داشت طفلک شاخ در می اورد وقتی که اندازه تفاله ته قوری رو با رنگ چایا مقایسه می کرد زن دایی ببخشید
    ببخشید طولانی بود
    mamienazi, elhamss58, *سایه روشن* و 26 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

  7. #215
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    maman tohid آواتار ها
    نادیا
    عضویت: ۱۳۹۲/۱۰/۰۹
    محل سکونت
    همینجا
    نوشته ها
    190
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    490
    پسند کرده
    333
    خوب منم یکی از خرابکاریامو بهتون بگم یه بار خواستم به مامانم بفهمونم که مثلادختر بزرگی شدم به مامانی گفتم میخوام ماکارونی درست کنم اونم گفت باشه فرستادمش بیرون گفتم هروقت آماده شد خبرتون میکنم این اولین باری بود که آشپزی میکردم.فک میکردم ماکارونی هم باید مثل برنج خیس بخوره آب گرمو باز کردم مکارونی هارو گذاستم خیس بخوره وقتی دمش کردم خمیرشده بود مامانم کلی غر زد اما بابا تشویقم کرد ازدواجم که کردم تا ی مدت همسرم غذا شورو سوخته میخورد اینقدر که رفته بود فست فود فروشندش بهش ی سرویس دیگ هدیه داده بود
    نیکی گل, lady baran, *** صحرا 61 *** و 16 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

  8. #216
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۲/۱۲/۰۱
    نوشته ها
    3
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    14
    پسند کرده
    16

صفحه 27 از 31 نخستنخست ... 1724252627282930 ... آخرینآخرین
  • بانک بند ناف
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما