نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree1129Likes

موضوع: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

نمایش نتایج: از 89 به 96 از 247
صفحه 12 از 31 نخستنخست ... 2910111213141522 ... آخرینآخرین
  1. #89
    مدیر انجمن
    ღ. saba .ღ آواتار ها
    ღ صــــبا ღ
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۶/۰۲
    محل سکونت
    پایتخت ایران زمی
    نوشته ها
    5,335
    نوشته های وبلاگ
    21
    میزان امتیاز
    59
    پسند شده
    6185
    پسند کرده
    800

    ویترین مدال ها

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    من مبحث رو کامل نخوندم ... منم خرابکاری زیاد میکنم و کردم اما اصولا به رو خودم نمی یارم ... :دی

    هفته پیش دختر گلتون یعنی من ( چه خوش اشتهام ؟ :دی دختر گلتونم دیگه ده ههه :دی ) عدس پلو درستیدم ... به شیوه کته ... من برنج رو همیشه کته میکنم ..من هی تست میکردم میگفتم خدایا این چرا انقدر شیرین شده ؟؟؟

    اوردم سر سفره بابام گفت واییی این چیه ؟ گفتم عدس پلو ... خودمم نمیدونم چرا اینقدر شیرینه ...
    اما خوب خوردیم چون خیلیا عدس پلو شیرین میخورن ... این گذشت...
    فردا شبش عذا رو داشتیم میخوردیم ... کوکو سیب زمینی داشتیم ... من هی نمک میزدم ... هی نمک میزدم ... گفتم ای بابا این جای شور شیرین میشه چرااا ؟ مامانم گفت کور میشیا بسه ... اخه من غذاهام رو پرنمک میکنم متاسفانه !
    یه هو یاده عدس پلوی دیشب افتادم ... گفتم نکنه این شکرررره مامن؟؟ مامانم گفت وااا ؟
    بعد مامانم دوزاریش افتاد گفت نکنه از اون پودر نباته میریزی ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم ایووووووووووول دیشبم از همون ریختم توو عدس پلو امروزم با همون نمکدون رو پر کردم :)))))))))

    پی نوشت:
    موقع خونه تکونی خواهرم پودر نبات رو ریخت توویه ظرفی که ما همیشه تووش نمک نمکدون میریختیم ... گفت این که فعلا خالیه باشه این تو تا یه ظرف مناسب براش پیدا کنیم ... اما خوب این زمان و ظرف مناسب کلا رفت توو خاطره ها :))))
    **mahsa**, glabella و mitra40 این نوشته را پسندیده.
    ღ.ღ
    ماه من غصه چرا ؟
    تو خدا داری و او هر شب و روز
    آرزویش همه آرامش توست
    دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن ها
    کار آنهایی نیست،که خدا را دارند ...


  2. بانک بند ناف
  3. #90
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    ستاره
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۰۸
    نوشته ها
    4,894
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    10422
    پسند کرده
    11789

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    من معمولا خيلي كم پيش مياد كه پشت سر كسي حرف بزنم . چند وقت پيش داشتيم با همكارا حرف ميزديم اونا همش از يكي از همكارا و كاراي خنده دارش حرف ميزدن منم جو گير شدم

    گفتم توي اين هواي گرم ادم گرما زده ميشه اون كاپشن پوشيده

    دوستم كه طرف صحبت من بود گفت مثل من !!! يعدفعه متوجه شدم كه اونم كاپشن پوشيده
    خيلي خجالت كشيدم

    گفتم نه بابا ماله اون سفيد و بلند بود كاپشن تو مشكي و كوتاهه
    glabella این نوشته را پسندیده.

  4. #91
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۲۴
    نوشته ها
    206
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    69
    پسند کرده
    0

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    من یه بار ژله با ماست درست کرده بودم واسه دوستام. یکیشون دستورشو خواست. البته که کار خاصی نداره!! منم بهش گفتم : به جای آب سرد، مخلوط ماست و آب رو میریزی.یکم هم توضیح دادم که نسبتش چقدر باشه. اونم گفت یعنی ماست رو با آب قاطی کنیم تا دوغ بشه؟ منم گفتم آره ! خلاصه 2 بار ازم پرسید و منم همینو گفتم!
    حالا دیروز زنگ زده بهم که : ژله ای رو که یادم دادی درست کردم، نخوردن!! همونطور که گفته بودی درست کردم!!
    منم تو دلم گفتم خب لابد اهل دسر و ژله نبوده یا اصلا مگه همه باید بخورن حتما؟!!!
    از دهنش در اومد که من دوغ گاز دار توش ریختم! (همچین با یه کلااااااااسی می گفتا) منم گفتم مگه نمیدونی توی دوغ کلی نمک میزنن؟! آخه چرا ریختیش؟ میگه : آره فکر کنم به خاطر همون بد مزه شده بود . آخه دوغش نعنا هم داشت!!!
    منو میگی؟! دم دستم بود میزدمش!! مخصوصا که همه جا میگه اینو ( شما بخون این زهرمار ژلاتینه!!) سعیده یادم داده!!!

    نکته آموزشی: دستور غذای پیچیده(!) به دوست من یاد ندید ، هم آبرو شما میره هم خانواده اش دچار عذاب میشن!!
    glabella این نوشته را پسندیده.
    تو برگ به آب انداز
    کوچک مشمار آن را
    شاید که نجات افتد
    زنبور غریقی را...

  5. #92
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    شاپرک( مامی آزی) آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۹/۰۵
    نوشته ها
    287
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    598
    پسند کرده
    199

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    من فکرمیکنم ازاین دسته گلها همه به آب میدن همین ها هم باعث کسب تجربه میشه دیگه
    خب حالا منم ازدسته گل به آب دادنام براتون بگم اوایل ازدواجمون بود منم خیلی بی تجربه چون هم خیلی کم سن بودم ازدواج کردم وهم تااون موقع آشپزی نکرده بودم یه روز خانواده شوهرم خودشونو خونه مادعوت کردن وگفتن فردامامیام خونتون منم مثلا اومدم ازخودم هنر نشون بدم وکلی گردوریختم توقابلمه وکلی مرغ اونم چه جوری مرغ درسته با بال وگردن و... مثلا خورشت فسنجون درست کنم ازاولی که خورشت رو بار کردم مرتب میرفتم بهش سرمیزدم وهمش میزدم وقتی موقع ناهارشد وخورشت روکشیدم توی ظرف چشمتون روز بدنبینه درست مثل یه خمیر نون شده بود بااین تفاوت که کلی استخون ریز گردن وبال هم توش داشت

    یه دفعه دیگه هم یکی ازخواهرشوهرام باشوهر وچهارتابچه ش اومدن خونمون سرزده منم کمی سوپ برای خودمون گذاشته بودم تادیدم اینا اومدن کمی برنج خیس کردم وگوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون وکباب تابه ای درست کردم وبرای اینکه سوپم کم نیاد کلی رشته فرنگی توش ریختم اولش چون هنوز رشته ها نپخته بود خب چیزی معلوم نبود وقتی اومدم غذاروبکشم چشمتون روز بد نبینه سوپه شده بود مثل ماکارانی دم کرده

    یه دفعه هم اومدم مثلا حلوا درست کنم وقتی شربتشو ریختم دیدم کمی شله حلوارو گذاشتم روی شعله گاز که کمی خودشو بگیره به سلامتی انقدرحرارت دید که مثل باقلوای شکرک زده شد وهمه راهی سطل زباله

    حالا دیگه بعدازچندسال زندگی وکسب تجربه کمی ازدست گل به آب دادنم کم شده ولی هنوز همچنان ادامه داره چندسالیه که دیگه همه ازدست پخت وسلیقه و... من تعریف میکنن البته حمل برخودستایی نشه ولی همین تعریفا گاهی باعث دردسرمیشه خالم عاشق شیرینی پزیه همش درحال پخت شیرینی وکیکه تجربیاتش رو هم دراختیارهمه میذاره بخصوص من که مثل خودشم وعاشق شیرینی پزی آخه من وخالم سه چهارسال فاصله سنی داریم جالبه نه؟ یع دفعه که رفته بودیم پیششون گفت بیا باهم شیرینی درست کنیم واون شیرینی رو درست کردیم بعدازاینکه خنک شد عصری همه بودن وچای ریختیم وشیرینی رو هم آوردیم همین که هرکدوم شیرینی رو میخوردن یه آخ دنبالش بود آخه شیرینی ها مثل سنگ شده بود تموم دستورشو عینا اجراکردیم ولی چرا اینجوری شده بود نفهمیدیم بعدازاین موضوع هروقت شوهرخالمو میبینم یاتلفنی صحبت میکنیم بهم میگه توبیا آلمان یه قنادی بزن حتما کارت میگیره
    glabella این نوشته را پسندیده.
    خدایاچنان کن سرانجام کار ، توخشنودباشی وما رستگار


  6. #93
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    mahsa v0r0jak آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۱۹
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها
    683
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    710
    پسند کرده
    48

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    اندر احوالات جمعه ما

    خواهر شوهر گرام روضه داشتن و سفره می خواستن بندازن
    خیلی کارارو کردیم اش درست کردیم . حلوا گذاشتن خلاصه کلی همه چی اماده بود
    منم که عاشق توپک های پنیری به خواهر شوهرم گفتم ابجی می خوایی اینارو شبیه توپک بکنیم و طعمدار کنیم اونم گفت اره خوشگل می شه
    خلاصه ما هم سه تا قالب بزرگ پنیر که برای سفره گرفته بودن رو خواستیم قاطی کنیم دیدیم همزن دستی ندارن از غذاساز استفاده کردم
    یکم که پنیرا مخلوط شد بهش کنجد و گردو سیاه دونه هم زدم و هم زدم
    وقتی اوردم بیرون دیدم شده پنیر خامه ای.........
    مونده بودم چطوری اینارو شبیه توپک کنیم خلاصه کلی سوتی شده بود
    با کلی خجالت به خواهر شوهرم گفتم اینجوری شده و نباید اینجوری مشد خلاصه نشستیم به فکر کردن که با اینهمه پنیر اینجوری چه بکنیم
    اخرشم به این نتیجه رسیدیم که توی کاسه های کوچیک بریزیم و بذاریم سر سفره
    اولش که یهسری ها فکر کردن ماست بردیم سر سفره ولی بعدش که لو رفت خدایی سرش دعوا شد اخه خیلی خیلی خیلی خیلی خوشمزه شده بود
    این بود سوتی جمعه ما ....
    glabella این نوشته را پسندیده.
    فهمیدن عشق راچه مشکل کردند؛ ما را زدرون خویش غافل کردند؛انگارکسی به فکرماهی ها نیست؛ سهراب بیا که آب را گل کردند

  7. #94
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    ostooreh آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۳
    محل سکونت
    خراسان شمالی بجنورد
    نوشته ها
    1,448
    میزان امتیاز
    144
    پسند شده
    4246
    پسند کرده
    5300

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    پارسال عید مبعث دایی وخانواده شون از مکه اومده بودند ومن وشوهر خواهرم برای خرید شکلات رفتیم قنادی.مغازه کلی شلوغ بود وما به دنبال شکلات مورد نظر میگشتیم تا بالاخره پیداش کردیم .شکلاتها رو بردیم گذاشتیم روی میز مغازه تا آقا ی فروشنده حساب کتاب کنه .قبل ما هم چند نفر توی صف بودند ومنتظر وجعبه های شیرینی هم کنار همدیگه منتظر وزن شدن. کنار ترازوی مغازه یه بشقاب یه بار مصرف پر از نون خامه ای بود .شوهر خواهر من اومد وگفت آیلار بیا از این شیرینی ها بردار.امروز عید هست وفروشنده برای مشتریهاش گذاشته وخودش هم یکی برداشت وشروع به خوردن کرد وهی تعارف به من .نمیدونم اونروز چی شده بود که من میلم نمیکشید به نون خامه ای والا قاتلشم هر چی گفت منم گفتم نه محسن جان نمیخوام خلاصه از اون اصرار واز من هم نه نمیخورم گفت حالا که نمیخوری من سهم تورو میخورم ویکی دیگه برداشت وبه به چه چه کنان خورد اما هنوز هم اصرار که اگه نخوری از دستت رفته وبیاوالا یکی دیگه خودم میخورم .....گفتم محسن بشین نخورزشته اگرم باشه اونجا نفری یکی نه سه تا الان فروشنده شیرینی رو برمیداره از جلو دستت ....تو همین احوال بودیم که یه مشتری که قبض پرداختش رو آورده بود اومد شیرینیش رو تحویل بگیره جعبه هاش رو که برداشت بشقاب شیرینی رو هم که اونجا بود برداشت وبا خودش برد. من و شوهر خواهرم که چشمامون به دنبال مرد بود که چی شد ؟؟؟؟یه دفعه مثل بمب ترکیدیم از خنده بنده خدا مشتریه برای تو ماشین که با زن وبچه اش چند تا شیرینی بخورن تو بشقاب نون خامه ای گرفته بود که اون بنده خدا تا حساب کتاب کنه شوهر خواهر من سه تاش رو زده بود تو رگ. حالا هیچ کدوم نمیتونستیم خندمون رو نگه داریم شوهر خواهرم مثل لبو قرمز شده بود وهمش میگفت خودم که خوردم هیچی به زور به تو هم تعارف میکردم. به زور خودمون رو نگه داشته بودیم این شده یه سوژه وهمش به این خاطره میخندیم.این باید بشه درس عبرتی برای شکموها
    یه لفمه نون حلال
     
    glabella و mitra40 این نوشته را پسندیده.
    بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خُورد
    ببین، چی میشه اون کس که یه جو، از حَق مردم خُورد

  8. #95
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    455
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    164
    پسند کرده
    55

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    امروز داشتم پیشنهاد یکی از بچه ها رو در مورد درست کردن دسر میوه ای می خوندم که یاد خاطره زیر افتادم:

    همیشه وقتی ژله میوه ای درست می کردم ، این مشکل رو داشتم که میوه ها روی ژله میومد و داخلش غوطه ور نمی شد! اولین بهار بعد از ازدواجم ،با کلی فسفر سوزوندن ،این تصمیم رو گرفتم که اول قالب ژلم رو پر پر از میوه کنم و بعد روش ژله بریزم ، اینجوری دیگه فضای خالی ای نمی موند که میوه جدا ژله جدا بشه!! می خواستم یه سورپرایز خوب!!!!! برای شوشو بشه!!
    توی قالبم رو پر کردم از توت فرنگی و گیلاس و آلبالو و آناناس و موز و البته کیوی!!! وبعدش هم روش رو ژله آناناس ریختم و گذاشتم داخل یخچال تا ببنده!!!
    چشمتون روز بد نبینه دوروز هم گذشت و ژله هه نبست که نبست!!! اون موقع من نمی دونستم که کیوس داخل ژله باعث نبستن ژله می شه!!
    خلاصه خیلی افسرده شدم ولی شوشو برای اینکه منو خوشحال کنه ،همه مخلوط رو ریخت توی مخلوط کن و میکس کرد و به عنوان نوشیدنی با به به و چه چه خورد!!!

    امروز که یاد اون خاطره افتادم ،یادم افتاد که چقدر صفر و مبتدی بودم !! و حالا به کمک نجما جون و با محبتهای بی دریغش چقدر نسبت به قبل پیشرفت کردم!!
    همیشه خیلی به مقوله آشپزی و تزئینات و... علاقه مند بودم ولی متاسفانه آموزش درست و درمونی نداشتم و با مشغله زیاد، فرصت کلاس رفتن هم نداشتم!! تا اینکه نجما جونو کشف کردم و حالا هم که توی این سایت دارم کلی چیز یاد می گیرم ،از همه دوستای خوبم که تجربه هاشون رو بی دریغ در اختیارمون می زارن و از بنیانگزاران این سایت ،نجما و هیون جون ممنونم!!
    agh banoo و glabella این نوشته را پسندیده.
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  9. #96
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۲۲
    نوشته ها
    40
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: بگيم و بخنديم و البته تجربه كسب كنيم!

    سلام من مينا كاربر جديد از آشنايي همتون خوشبختم
    glabella این نوشته را پسندیده.

صفحه 12 از 31 نخستنخست ... 2910111213141522 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما