نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree67Likes

موضوع: هستی معجزه زندگی من و رضا

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 12
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    تازه خونه خریده بودیم ومن علیرغم میل باطنیم که عاشق بچه بودم با تصمیم بابا رضا مبنی بر بچه دار نشدن موافقت کردم.یه سری دارو هم مصرف میکردم.پس دیگه بی خیال بچه ...تا زمان مناسب.
    دو ماه بود که به خونۀ جدید اومده بودیم که مشکوک شدم.پس رفتم دکتر و ... بله نی نی تو راهه.من که می مردم واسه بچه ولی به خاطر داروها و شرایط حاضر ترسیده بودم.از توی مطب شروع کردم به گریه کردن و زنگ زدم به بابا رضا.برعکس اون چیزی که فکر میکردم بابات خوشحال شد.وقتی اومدم خونه کلی دلداریم داد و گفت داروها رو زیر نظر پزشک قطع کن....روزها گذشت و من دیگه عاشق نی نی کوچولوی توی شکمم شده بودم.
    کم کم دردای شدید شروع شد و فهمیدیم که جات خیلی ناراحته چون کیسه آب،آب نداشت.انقدر باهات حرف میزدم و شعر میخوندم که آروم بشی.خیلی وروجک بودی.انقدر تکون میخوردی که اگه فقط 5 دقیقه حست نمیکردم می ترسیدم.و دراز می کشیدم شروع میکردی به لگد زدن و با آرنج ظریف و کوچیکت هی به دیواره شکمم فشار می اوردی که یه کم جات بازتر بشه و من فقط گریه میکردم که چرا نی نی ناز من باید انقدر عذاب بکشه.پس تصمیم گرفتم هیچوقت دراز نکشم و 5 ماه تموم نشسته به خواب می رفتم.صدای قلپ قلپ آب خوردنت بهم آرامش می داد به خاطر اینکه می فهمیدم یه کم وضعیتت بهتره.
    وای که چقدر بهت دل بسته بودم . دکترت می گفت این شیطون کوچولو انقدر به شکم مامانش فشار میده که ممکنه زودتر از موعد کیسۀ خودشو پاره کنه ... و همینم شد و 2 روز بعد از 8ماهگی ساعت 2 نصفه شب رفتیم بیمارستان سپیر.
    بالاخره ساعت 9 صبح به دنیا اومدی و من بعد از اینکه دکتر گفت:"وای چه دختر کوچولوی خوشگلی" دیگه هیچی نفهمیدم و از هوش رفتم.
    @زهرا@, Nicole68 و Hope این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    بعد از اون همه سختی که من و تو کشیدیم حالا دیگه تو آغوش من هر دومون احساس آرامش و لذت میکردیم.تموم شب تا صبح بیدار موندنا واسم شیرین و دوست داشتنی بود.نه اینکه فکر کنی الان دیگه اون روزا رو یادن رفته که اینو میگم .نه...
    اون بچه ای که دکترا زیاد امیدی به موندنش نداشتن و میگفتن اگه بمونه یا نقص عضو پیدا میکنه یا از نظر هوشی کم بهره میشه، حالا دیگه به دنیا اومده بود.سالم،زیبا و دوست داشتنی.هر که میدیدت می گفت مگه نوزاد انقدر ناز و شیرین میتونه باشه؟ و من به قدرت خدا که دوباره تو زندگیم خودنمایی کرده بود می بالیدم.
    hastiye mamani, @زهرا@, فرشته 65 و 2 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    سال اول تولدت روزای سختی رو سپری کردیم.دوست ندارم یادآوری شه ولی بد نیست یه کم از اون روزا برات بگم که هم خودم و هم تو بدونیم تو زندگی همیشه خوشی نیست و قدر روزای خوبمون رو بدونیم.واسه اینکه خیلی غصه نخوری از جزئیات صرفنظر میکنم.
    20تیر89 هنوز 5 ماهت نشده بود.قرار شد بابا رضا واسه ناهار بیاد خونه.اون روزا کار بابا تو بانک دو شیفته بود و ظهرا وقت ناهاری داشتن.البته به خاطر راه بابا نمیومد خونه.ساعت 2 ونیم دیگه باید میرسید.تو رو خوابوندم که بهش برسم.5دقیقه که گذشت شروع کردم به زنگ زدن.ولی کسی جواب موبایلو نمیداد.تا ساعت 3 شاید 10 بار شماره گرفتم. بالاخره تلفنمون زنگ خورد و من که دیدم شماره بابا افتاده با حالت تهاجمی گوشی رو برداشتم که حسابی داد و بیداد کنم که مگه نمیدونی نگران میشم.ولی کس دیگه ای پشت خط گفت که بابا تصادف کرده برید ماشینو از پارکینگ تحویل بگیرید خودشم بیمارستانه .
    به عمو مهدی (پسر عمه )زنگ زدم و جریانو گفتم .تو رو پیش همسایه آسمونی اون روزامون گذاشتم و رفتیم .هر چی سراغ بابا رو گرفتیم کسی با اون مشخصات نبود تا اینکه فهمیدیم بابا تو کماست و مشخصات ثبت نشده.از حال و روز اون روز دیگه چیزی نمیگم چون مطمئنم که از وخامت اوضاع بعدها از همه میشنوی.
    اون روزا گذشت و من تو رو پیش دیگرام میذاشتم و هر روز میرفتم بیمارستان. و تو دیگه شیر خشکی شده بودی.
    انگار خدا میدونست قراه دیگران تو رو 3 ماه نگه دارن که اونقدر شیرین بودی.هر روز عمو نصرت(شوهر عمه حمیرا)از سر کارش زنگ میزد فقط واسه اینکه صدای اَ و اِ گفتن تو رو بشنوه مردای فامیل که تو خونشون میرفتی عمو مجتبی(پسر عمه جان) و عمو حسین(شوهر خاله)و بقیه وقتی از سر کار میومدن یه راست میومدن سراغ تو و ساعتها باهات بازی میکردنو تو هم بلند بلند می خندیدی.عزیز دلم وای که اگه اون روزا تو نبودی چقدر تحملش سخت میشد.
    بالاخره بابا به هوش اومد و...مرخص شد و...یک سال بعدش تونست بره سر کار.
    hastiye mamani, azy, @زهرا@ و 4 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    حالا دیگه هستی جون مامان 1 سال و نیمه شده .از اینکه کی راه افتادی و اولین دندونت کی دراومد و اولین کلماتت چی بود و کی بود میگذرم چون همشو تو دفتر با جزئیات برات نوشتم و مثل خیلی از مامان و باباها از هر لحظش فیلم داریم.
    با اینکه یه سال و نیمه بودی ولی کلمات زیادی رو نصفه نیمه بلد بودی انگلیسی و فارسی هم بلغور میکردی و منظورتو میگفتی.
    یکی از اون حرکات خیلی شیرینت این بود.در کابینتو باز کردی و روغن حیوانی ای که من پای بابا رو باهاش ماساژ میدادم دراوردی و اومدی نشستی زیر پای بابا.درشو باز کردی و دستتو کردی تو شیشه یه خروار روغن دراوردی زدی به پای بابا.طبق معمول من با عصبانیت اومدم که روغنو ازت بگیرم که بیشتر به فرشا گند نزنی و تو با اخم و دعوا گفتی:بیمالم پا بابا بیمالم.
    من:لازم نکرده خودم هستم نمیخواد کثیف کاری کنی
    و شیشه روغنو ازت گرفتم.اونوقت تو همین طور که دستتو رو پای بابا میکشیدی بهش نگاه کردی و گفتی:آلاوو(آی لاو یو)
    من و بابات دیگه از خنده عصبانیتو یادمون رفت.
    zahra_ p, فرشته 65 و Hope این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    دقیقا 1سال و 5 ماهت بود که رفتیم ده که به عزیز و عمه الهه سر بزنیم.انقدر حرف میزدی که همه هم خوششون میومد هم تعجب میکردن.البته بیشتر کلماتو ناقص میگفتی و سلام رو هم تازه یاد گرفته بودی.عروسی یکی از فامیلای بابا بود.من که حریفت نمیشدم اصلا پیشم نمیموندی.همش میرفتی جلوی مهمونا هر کی با محبت نگات میکرد اول یه کم دست میزدی بعد کمی قر میدادی بعدشم شروع میکردی به لرزوندن بدن و باسنت.ترکونده بودی توجه همه جلب شده بود همه توپ خنده شده بودن. حسن و حسین و عبدالله پسرای عمه الهه از اونورا رد میشدن داد زدی:"حَنَ بیا"(حسن بیا) "آبو (عبدالله) تُجا؟"
    دیدم کم کم صداها به گوش میرسید که با خنده می پرسیدن:"این کیه؟"
    اونایی که خونواده بابا رو میشناختن و شباهت زیاد تو رو به حوریه جون(عمه کوچیکه)می فهمیدن میگفتن :"اِ حتما دختر رضاست." خلاصه عروس مجلس شده بودی.و همش ماشالله ماشالله گفتن دیگران به گوش میرسید.
    جالبه تا میگرفتنت که بوست کنن و باهات حرف بزنن زود میگفتی "سلام" و بعد از بوس دادن بهشون فرار میکردی میرفتی سراغ نفر بعد.
    وای که چقدر شیطونی کردی.
    تا مدتها هر که میدیدت با خنده می گفت :"هستی خانوم تُجا؟"
    hastiye mamani, فرشته 65, Nicole68 و 1 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    از هر جا هر چی بشنوی تو ذهنت میمونه و دقیقا بجا استفاده میکنی.
    از حموم اومدم بیرون.خیلی خوابم میومد گفتم:"هستی جان من میخوام یکم بخوتبم میشه کارتون نگاه کنی که حوصلت سر نره."
    تو:"نه مامان جون میخوام بشینم بالا سرت نگات کنم.تو بخواب." و من دراز کشیدم .برس اوردی و شروع کردی به شونه کردن موهام.
    :"الان انقد خوشگلت میکنم که هر که دیدت بگه عجب زن خوشگلی.(کمی مکث)عجب زن نانازی.چه مامان فَشِنی."
    کم کم داشتم کیف میکردم ولی هیچی نگفتم.
    و تو ادامه میدادی:"خب دیگه داری مثل هیولاها میشی.(و بعد برای اینکه توجیه بشم) آخه نه که تو زنی پس مثل هیولاها میشی."
    نمیدونم این تشابه ها و تفاسیر چجوری تو ذهنت نقش می بنده.
    .
    .
    .
    "خب حالا یه هیولای خوشگل شدی. دیگه خواب بسه 20 دقه شد دیگه پاشو با من بازی کن."
    منم که میدونستم عمرا نمیذاری بخوابم بلند شدم نه که خیلی خستگیم در رفته بود.
    Nicole68 و Hope این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    اینم چند تا از عکسای 1 سال و 9 ماهگی.



    fateme67, @زهرا@, Nicole68 و 1 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481

    Re: هستی معجزه زندگی من و رضا

    خیلی راه رفته بودم و پادردم بدتر شده بود.شب افطار دعوت بودیم.بابا ما رو سر کوچه پیاده کرد تاجای پارک پیدا کنه و ما مجبور شدیم بقیه راهو پیاده بریم.کمی جلوتر که رفتیم احساس کردم دیگه نمیتونم راه برم و به سختی پامو می کشیدم.
    نگاهی کردی و با احساس تمام گفتی:مامان دوباره پات درد می کنه؟
    -:آره مامان جون.
    دستای کوچولوتو بالا گرفتی وانگار بخوای دعوا کنی گفتی:آخه خدایا چقد مامانم پاش درد کنه؟خب یه پای سالم بده دیگه .همش فقط پادرد میدی.ای بابا یه بارم پای سالم بده که راحت را بره.(بعد در حالی که با خودت غرغر می کردی ادامه دادی)مامانم که همش واسه خاله هنگامه و تغاری و اینا دعا میکنه.(هنگامه و ته تغاری از دوستای مامی سایتی اند که دعاگوشون هستم البته بعلاوه دوستای دیگه که هستی خانوم فقط همین دو تا به ذهنش رسید.)حالا انگار اگه من واسه خودم دعا کنم همین الان همه چیز حل میشه.
    قربون اون دل با محبتت بشم.که لحظه ای طاقت ناراحتی مامانو نداری.
    hastiye mamani, fateme67, فرشته 65 و 3 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما