نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree214Likes

موضوع: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 62
صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    سلام
    اول از همه از فیروزه جون بابت این لطف بزرگشون و ایجاد این تایپیک به نام پسرم تشکر می کنم و از روزی که متوجه باردار بودنم تا امروز که 3 سال و هشت ماهشه براتون از خاطرات خوب و البته یه کم هم بد می نویسم

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    چند هفته ای بود که حالم بد نبود ولی نرمال هم نبود پیش دکتر می رفتم و برام ازمایش نوشت و رفتم ازمایش دادم و بعد از ظهر رفتم ازمایش رو گرفتم وبابا جون گفت منم میام تا با هم بریم دم در اسانسور وایستاده بودیم تا بیاد سوار بشیم بریم بالا که در باز شد و دیدیم خانوم دکتره که داره میره گفتم خانوم دکتر داشتم ازمایشمو میاوردم خدمتتون برگه رو ازم گرفت و در حالی که لبخند می زد گفت به به خانوم بارداری که من که اولش وا رفتم و دلم هری ریخت پایین ولی بابا جون از خوشحالی دیگه نمی تونست جلوی خندشو بگیره خانوم دکتر خداحافظی کرد و رفت و قرار شد فردا برم پیشش ولی من بودم که مات ومبهوت داشتم به حرفش فکر می کردم یهو بابایی دستمو گرفت گفت بیا بریم مامان خانوم چرا ماتت برده کلمه مامان رو که شنیدم یه حس غریبی تو وجودم شکفت و دائم به بابا می گفتم یعنی زود نیست بابا هی می خندید بد جنس خلاصه 9 ماه گذشت ولی به اندازه 9 سال سختی کشیدم دو ماه استراحت مطلق و 3 بار بیمارستان بستری شدن و هر بار ترسوندن ما که ممکن بچه از بین بره و استرسو این حرفا تا رسیدیم به 19 تیر ماه 1388 رفتم بیمارستان و دکتر گفت باید بستری بشی بچه داره به دنیا می یاد ولی کو تا بچه کلی درد و گریه تا اقا محمد طاها افتخار دادن 20 تیرماه 1388 چشم های قشنگشونو به این دنیا باز کردن و من که بعد از به دنیا اومدنش حالم بد بود منتظر شنیدن صدای گریش بودم ولی پرستار داد زد و گفت نفس نمی کشه و همه دورش جمع شدن و نفس مصنوعی بهش زدن یهو صدای گریه نازش اومد به گوش همه خدا رو شکر کردن اونوقت تازه من بودم که از هوش رفتم و چیزی متوجه نشدم حدودا ده دقیقه بعد به هوش اومدم و دیدم به منم نفس مصنوعی وصل کردن خیلی ترسیده بودم از پرستار پرسیدم بچم و دیدم رفت طاها رو اورد اونقدر خوشگل بود که تموم دردای دنیا یادم رفت و واقعا قشنگترین لحظه زندگیم بود چشمای نازش باز بود دستشو کرده بود تو دهنش و تند تند داشت مک می زد اون لحظه از خدا خواستم که همه کسایی که ارزوی بچه دار شدن رو دارن خدا بهشون نظر کنه و دامنشونو سبز کنه چون واقعا لحظه ای که مادر برای اولین بار بچشو تو بغل می گیره قشنگترین لحظه دنیاست
    aydaa, zahraaii و *Afsaneh* این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    http://www.mamipic.com/share-7198_518F3DF8.html
    این اولین عکسه نازته که موقعی که عزیز بردت تا بابا جون ببینتت بابا ازت هم عکس گرفت و هم فیلم

    توفیلم که داری تند تند دستت رو می خوری جان دلم قربونت برم عکس دست خوردنتم هست

    http://www.mamipic.com/share-48BF_518F3E8B.html
    بعد یه شب موندیم بیمارستان و فردا بابا اومد دنبالمون و برگشتیم خونه و من از عزیز و خاله خواستم که زود ببرنت حمام تا تمیز بشی و ماه بشی رفتی حمام جالب اینجا بود که اصلا گریه نکردی خاله کلی قربون صدقت رفت بعد بیرون اومدی و می می خوردی و خوابیدی ای جان بعد از حمام چقدر خوشگلتر شدی
    http://www.mamipic.com/share-774E_518F402B.html
    موقع مرخص شدن دکتر گفت سه روز دیگه بیاریدش مطبم بابا و خاله بردنت وقتی برگشتن بابا تو نیومد و رفت سر کار خاله هم که تو رو اورده بود خیلی غمگین و ناراحت بود داشتم از ترس دق می کردم خیلی اصرار کردم و چیزی نگفت اخر سر با اصرار من گفت یه کم زردی داری و باید زیر نور مهتابی باشی دوبار ازمایش بدی اگه خوب نشی باید بستری بشی خیلی ترسیم و شروع کردم به گریه حالا گریه نکم کی گریه کن خاله و عزیز با زور ساکتم کردن و سه روز بعد بردنت ازمایش خدا رو شکر خوب شده بودی

    http://www.mamipic.com/share-A37C_518F417F.html
    تا سه ماه زندگی روال عادی خودشو داشت تو حسابی حال و هوای من و بابا و کلا همه رو عوض کرده بودی دائم به خاطر تو همه میومدن بهمون سر می زدن دایی امید که از وقتی فهمید باردارم روزی یک بارو اگه نمی یومد پیشمون روزش شب نمی شد تا ماه سوم یه روز حاضر شدم و به بابا زنگ زدم که من طاها رو میبرم پیش دکتر واسه چک ولی بابا خیلی ناراحت و نگران پشت گوشی گفت نه خودم میام مثل ماه های قبل میبرمش منم گفتم نه دیگه خودم خوب شدم و می خوام با پسرم دو تایی بریم بابا قبول نکرد و من خیلی تعجب کردم گفت وایسا باهم می ریم بعد به سرعت باد خودشو به من رسوند اون وقتها ماشین نداشتیم با هم رفتیم دکتر و وقتی معاینت کرد گفت یه صدای اضافه تو قلبت هست و احتمال داره یه سوراخ ریز تو قلبت باشه باید اکو بشه من که اینو شنیدم حالم بد شد و نزدیک بود وا برم دکتر گفت چیزی نیست با اکو معلوم میشه بابا گفت اکو داره من گفتم نه نداره به دکتر گفت دوباره میایم من روبه زور با خودش از مطب بیرون برد طفلکی بابا با یه دست تو رو گرفته بود و با یه دست منو ماشین گرفتیم و برگشتیم با بابا دایم بحث می کردم این بچه اکو نداره و بابا گفت بریم خونه با هم صحبت می کنیم خلاصه رفتیم خونه و بعد از صحبت های بابا معلوم شد که همون روز سومی که بردنت مطب دکتر با خاله دکتر موضوع رو بهشون گفته و بعد هم گفته بهتره مادرش متوجه نشه چون رو شیرش تاثیر منفی میزاره و بعضی از بچه ها این مشکل رو دارند و بعد از چند ماه خود به خود درست میشه
    aydaa, ♥️reihane♥️, Negara و 2 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    خلاصه بابا یه کم منو اروم کرد ولی برام گفت که خودش توی این سه ماه چقدر زجر کشیده و تنهایی گریه کرده وقتهایی که من بهش می گفتم تو از بچه دارشدنمون ناراحتی چرا غمگینی دوسش نداری داشته به این فکر می کرده که این موضوع رو چطور بهم بگه تا یک هفته یه چشمم اشک بود و یه چشم خون بابا تحقیق کرده بود تو تهران مرکز طبی اطفال رو پیدا کرده بود که فوق تخصص قلب داره و اکو اطفال ازش خواستم واسه اینکه خیالمون راحت بشه و ببینیم که تو خوب شدی بریم اونجا یه روز پاشدیم و راه افتادیم تا بعد از ظهر نوبتمون شد من و بابا دل خوش بودیم که الان دکتر میگه سوراخ بسته شده خوبه خوبی ولی بعد از اکو دکتر بدون هیچ ملاحظه ای گفت همین جا جراحیش میکنید یا معرفیتون کنم جای دیگه با شنیدن این حرف دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم سرم به دستم وصله و بماند که چه کشیدیم بازم نا امید نشدیم چهار پنج تا دکتر دیگه رفتیم ولی اونا هم همین رو گفتن و تو باید دو یا سه بار عمل می شدی اونم خیلی سریع اخرین جا بیمارستان رجایی بود که وقت عمل رو بهمون داد شش ماهگی باید سینه قشنگت بریده می شد ای خدا نصیب هیچ مادری نکن یادشم که می افتم اشکم در میاد خلاصه روز بستری شدنت رسید

    با اشک بستریت کردیم چقدر روز بدی بود تو هر روز شیرین تر می شدی ما هر روز پژمرده تر از ترس از دست دادن تو روز بعد انژو کردن و روز بعد باید عمل می شدی ساعت 8 صبح پرستار گفت از ساعت دو شب نباید بهش شیر بدی و تو که شیر خشک هم می خوردی و شب چند بار از خواب بیدار می شدی من چطوری تا صبح گرسنه نگهت می داشتم تا ساعت دو بیدار نشستم تا بای بار اخر بهت شیر بدم تو هم بیدار شدی با تنبلی شیرت رو خوردی و خوابیدی و خیلی برام جالب بود چون اون شب یه بارم برای شیر خوردن از خواب بیدار نشدی صبح بیدار شدی و یه کم گریه کردی و کلمه اب و بابا رو که تازه یاد گرفته بودی رو دایم میگفتی بابا ابه ابه ابه منو بابا هم همینططوری گریه داشتیم با این حرف تو بیشتر گریه می کردیم و تو ساکت می شدی و به ما نگاه می کردی خلاصه لباس اتاق عملو اوردن تا تنت کنیم خیلی هر لحظه اش داره یاداوریشم اشکمو در میاره رفتیم پشت در اتاق عمل و با بابا داخل اتاق شدیم منتظر شدیم تا بیان و تو رو از ما بگیرند تو که داشتن از تو بغل من در می اوردنت گریه کردی و ما بوست کردیم و تو رفتی نمی تونم توصیف کنم چه حالی داشتیم پشت در اتاق فقط دعا می خوندیم و گریه می کردیم خاله و عزیز و عمو هم بودن همه داشتیم گریه می کردیم و هر یک ساعت زنگ می زدیم عملت سه ساعت طول کشید تا اوردنت بیرون دکتر خیلی از ت راضی بود گفت موفقیت امیز بوده از خوشحالی منو بابا پریدیم بالا و بابا از ذوقش پیش دکتره منو بغل کرد و بوس کرد بعدا که به خودمون اومدیم فهمیدیم وای چه کردیم خلاصه بهوش اومدی و یه هفته هم بستری بودی و بعد مرخص شدی ولی دکتر گفت یه عمل باز هم داری تو دو سالگی وای خدا خودت کمکمون کن
    aydaa, ♥️reihane♥️, Negara و 4 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    از بیمارستان که برگشتیم دیگه هفت ماهت تموم شده بود موقع غذا خوردنت بود وای واسه بار اول که برات فرنی درست کردم می خواستی غذا بخوری با بابا چه مراسمی راه انداختیم ازت فیلمم گرفتیم خیلی با مزه بود و هی با زبونت قاشق رو هل می دادی بیرون بعد که مزه غذا رفت تو دهنت دیگه قاشق رو بیرون نمی دادی کلی از دستت خندیدیم البته بچه کم غذایی بودی ها


    بعد از عملت بردیمت مشهد البته یادم رفت بگم دو روز قبل از عملتم بردیمت مشهد از اقا امام رضا خواستیم تا کمکت کنه و همونجا نذر کردیم اگه خوب بشی بعد از عملم می بریمت بعد از عمل هم رفتیم از اقا تشکر کردیم بعد از اون عید شد و تو خوب و سر حال بودی البته و صد البته شیطونی می کردی فراوون

    از دو ماه قبل از تولدت تصمیم گرفتم برات جشن بگیرم تم تولدتم خرس پو انتخاب کردم و همه کاراشم خودم کردم وای نمی دونی چه تولدی شد موقع تولد با اون همه سر و صدا و اهنگ و جیغ و داد بچه ها تو گرفتی ده به خواب حالا مگه بیدار میشه ووروجک تا کیکشو بیارم رفتم کلی نازشو کشیدم تا بیدار شد وقتی بچه ها رو دید شروع کرد به خندیدن جان دلم مامان فدات بشه الهی

    محمد طاها من و بابا عاشقتیم و همه زندگیمون رو فدات می کنیم تا تو خوب بشی و برای همیشه پیش ما بمونی
    fatemeh_z, aydaa, ♥️reihane♥️ و 3 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    سلام از همه دوستانی که به من و پسرم لطف داشتن متشکرم و خیلی خوشحال شدم که اینهمه اینجا دوست خوب دارم راستی اول اینو بگم که خیال همه دوستانم که نگرانه را راحت کنم محمد طاها عمل دومشم انجام داده و دکتر الان میگه خوبه خوبه و ازش خیلی راضیه قربونتون برم نگران نباشید فیروزه جون از شما هم خیلی ممنونم با اجازتون بقیه خاطراتم رو بنویسم
    aydaa, Maryam baran, zahraaii و 1 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    خلاصه که پسرم هر ماه برای چک اپ می بردیمت بیمارستان و دکتر راضی بود ولی می گفت عمل دومش که عمل بازه باید انجام بشه ما هم که دیگه دل تو دلمون نبود که کی وقتش میرسه که بالاخره وقت عملت رو دکتر تعیین کرد و دقیقا دو ماه قبل از تولدش بود وای خدا وقتی قراره اتفاق بزرگی بیفته روزا چقدر زود میگذره من دیگه تحمل نداشتم و دایم پیش دکتر روانشناس می رفتم و داروهای اعصاب بود که می خوردم بابا هم که حسابی کلافه بود و کارش قاطی پاتی شده بود تو هم تلاش می کرد پول جور کنه واسه عمل یه هفته مونده به عمل به یه خانم سیدی زنگ زدم تا برام استخاره کنه و گفت برای یه بیمار داری استخاره می کنی قراره عمل بشه بهتر این کار رو نکنید ممکنه دیگه از عمل بر نگرده وای خدا این دیگه چه حرفی بود خدا چرا این بچه رو برای من زیاد می بینی من تو دنیا ازت هیچی نمی خوام فقط و فقط طاها خدا جون همینطور نشسته بودم به بابا گفتم بیا بازم قبل از عمل ببریمش پیش دکتر خودش اقا امام رضا بابا هم که انگار منتظر یه پیشنهاد بود گفت بارو بندیلتو ببند راستی حالا دیگه ماشینم داشتیم و تو دیگه اذیت نمی شدی فردا صبح ساعت 4 راه افتادیم و شاید باورت نشه شب ساعت 2 تو حرم بودیم داشتیم گریه می کردیم روز بعدش بعد از ظهر بردمت کنار پنجره فولاد و یکی از خانومهای خدام گفتن دلت رو گره بزن به ضریح تا این حرف رو شنیدم اشک از چشمام جاری شد نشستم پای ضریح و شروع کردم به دعا خوندن و تو هم داشتی برای خودت بازی می کردی خیلی سرحال و شاد بودی و هی اشکای منو با اون دستای کوچولوت پاک می کردی و می گفتی مامان گیه نتن بابا الان میاد پیشت وقتی دورم رو نگاه کردم چه جوونایی که واسه شفا اومده بودن من دیگه واسه خواستم از خدا خجالت کشیدم گفتم خدا همه مریضا رو شفا بده تو اونا هم پسر منو روز بعد برگشتیم خونه و با امیدی هرچه تمام وسایلاتو جم کردم و راهی بیمارستان شدیم ولی چه رفتنی هر لحظه مرگو جلو چشمام می دیدم ای خدا به حق این ماه عزیز این روزها رو برای هیچ مادری نیار بعد از بستری شدنت دکتر گفت باید انژیو بشه و روز بعد انژیو کردن و دیدم دارن صدام می کنن بابا هم نبود تو هم خوابیده بودی گفتم یعنی دکتر چیکارم داره رفتم تو اتاق دکتر گفت مامان محمد طاها وضعیت طاها اصلا خوب نیست الاوه بر سوراخ دو تا از رگ هاشم گرفته و سوراخ هم چون بین دوو بطن بوده بزرگ شده و عملش خیلی خطرناکه البته هر عملی خطرناکه ولی این چون عمل قلبه ممکنه دیگه بهوش نیاد ممکنه نشه دستگاه رو ازش جدا کرد ممکنه با یه عمل خوب نشه و هزار تا ممکنه دیگه که من دیگه بقیه شو نشنیدم و چشم وا کردم دیدم مامان یکی از بچه ها داره بهم اب قند می خورونه و دکتر رو دیدم که ناراحت داره نگام می کنه گفت باید طاقتت رو زیاد کنی باید مقاوم باشی منم بهت قول می دم قول مردونه که همه تلاشم رو بکنم اول خدا توکل کن پاشدم اومدم پیشت و گرفتمت تو بغل و کلی گریه کردم می دونی بیمارستان خیلی بده و سختی خودشو داره هر روز باید دست بچه سوراخ بشه سرم و دارو از همه بد تر این که بغل دست تختت یه پسر کوچولو بود اسمش حسین بود خیلی خوشکل و ناز بود هممون تو اتاق دوسش داشتیم با تو اسباب بازی هاتون رو باهم عوض می کردید و بازی می کردید دو روز قبل از تو واسه عمل بردنش ولی متاسفانه از عمل بر نگشت هیچوقت نمی تونم تصور کنم مادر بیچاره اش چه حالی داشت وقتی داشت وسایلشو جمع می کرد و لباسهاشو مبوسید و می بویید اون روز بخش عاشورا شده بود همه حتی پرستار ها داشتن گریه می کردن خلاصه کلی تضعیف روحیه شده بودیم بابا هم حالا پیشمون بود بهش گفتم تو رو خدا بیا بریم عملش نکنیم اینطوری بیشتر پیشمون می مونه ولی بابا قبول نکرد گفت توکلت به خدا و امام رضا باشه بیا دوباره به سید خانوم زنگ بزنیم تا استخاره کنه شب عملت دوباره زنگ زدیم گفت خدا رو شکر خیلی خوبه مطمئن باش معجزه شده پسرت رو خدا دوباره بهت داده برو با خیال راحت عملش کن شنیدید می گن چو ایزد ببندد زحکمت دری ز رحمت گشاید در دیگری واقعا در رحمتشو برای ما باز کرد خیلی دل گرم شدم و شب تا صبح پلک نزدم و نازت می کردم بابا هم با عمو پایین بودن تو حیاط صبح شد و دوباره لباس دوباره گریه تو با این تفاوت که ایندفعه تو بزرگتر شده بودی و با شیرین زبونی می گفتی باب مامان نرید با بد بختی از خودمون جدات کردیم ما که دنبال بهانه واسه گریه بودیم تو خوب بهانه ای دادی دستمون و با باباحسابی گریه کردیم پشت در اتاق عمل اجازه نمی دادن وایستیم مجبور شدیم بریم تو حیاط خاله و عزیزم که از صبح زود اومده بودن حالا عمه هم اومد پیشمون همه داشتن دلداری می دادن ولی خوب می دونستم که همشون از من بدتر بودن
    Maryam baran, zahraaii و samin93 این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    عسل 10266 آواتار ها
    عسل
    عضویت: ۱۳۹۲/۰۱/۲۱
    محل سکونت
    زیر گنبد کبود
    نوشته ها
    183
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    377
    پسند کرده
    1199

    Re: محمدطاها گل پسر مامان و بابا

    از ساعت هفت رفتی تو اتاق و گفتن تا ساعت 1 طول می کشه ولی هر ساعت زنگ می زدیم و می گفتن تموم نشده تا اینکه خاله اتفاقی رفت بالا و دید دکتر از اتاق عمل اومده بیرون به من زنگ زد گفت سریع بیا بالا گفتم چی شد گفت دکتر چیزی نمی گه گفته فقط باید مادرش بیاد دیگه وا رفتم گفتم چیزی شده حتما خدا میدونه اون پله ها رو چه جوری رفتم بالا اونقدر استرس بهم وارد شده بود وقتی رسیدم پیش دکتر خاله و عزیز دستم رو گرفته بودن تا نیوفتم به دکتر گفتم زندس دکتر گفت خدا رو شکر عملش خیلی خوب بوده ولی امشب شب خیلی مهمی باید بتونه دووم بیاره تا بتونیم دستگاهو ازش جدا کنیم وای خدا بازم خطر خدایا هرچی درد و بلای این پسره بنداز به جون مامانش با تمام وجود راضیم به کمک خاله و عزیز خودمو رسوندم به یه صندلی دکتر گفت همین جا منتظر باش سفارش می کنم بزارن پسرتو ببینی دلت اروم بشه در ضمن بهم گفت من همه تلاشم رو کردم همونطور گفته بودم و قول داده بودم بقیه اش با خداست در اتاق باز شد یه تخت به یه عالم دستگاه اومد بیرون تو وسط تخت خوابیده بودی چه خواب نازی وقتی دیدمت اول به خاطر اینکه بر عکس تصور من که گفتم الان رنگ پریده ای خیلی رنگ و رخت خوب بود و یه لبخند کوچولو گوشه لبت بود که یه کم منو امید وار کرد ولی وقتی اون باند رو سینتو دیدم اه از نهاد بلند شد مامان برات بیره که الانم هر وقت نگاش می کنم اول خدا رو شکر می کنم و بعد رو شو برات می بوسم اون شب چه شبی بود دیگه گفتن نداره بابا و من تا صبح پشت در اتاق ای سی یو بودیم اونقدر کوچولو بودی پرستار ها بهت می گفتن مورچه ازشون میپرسیدیم می گفتن مورچه خوبه ساعت تقریبا 3 صبح بود که پرستار گفت دستگاه رو ازش جدا کردیم حالش خوبه نگران نباشید من و بابا خیلی خوشحال شدیم رفتیم با خیال راحت خوابیدیم چه خواب خوبی سه روز تو ای سی یو بودی نذاشتن ببینمت روز سوم خیلی التماس کردم بزارن ببینمت پرستار گفت اصلا غذا نمی خوری من گفتم فقط از دست خودم غذا می خوری گفت پس بیا لباس بپوش بیا خودت غذاشو بدی انگار خدا دنیارو بهم داد زود لباس پوشیدم رفتم تو اولین عکس العملت وقتی منو دیدی نگام کردی و گفتی مامانی و بعد زدی زیر گریه با گریه تو منم گریه کردم پرستار گفت اروم باش تا بتونی ارومش کنی کلی باهات صحبت کردم تا اروم شدی تو هی می گفتی مامان نرو نرو بهت گفتم دیگه نمی رم تا همیشه پیشتم با کمال تعجب تمام غذات رو از دست خودم خوردی پرستار ها یکی یکی میومدن و بهت می گفتن ای لوس فقط از دست مامانش می خوره و من با خنده تو رو ناز می کردم بعد از غذات برات لالایی اروم خوندم تا خوابت بورد راستی تو از بچگی یه عادتی داشتی موقع خوابیدن موهای منو یا بابا رو تو دستت می گیری و بازی می کنی تا خوابت ببره اونجا هم همین کار رو کردی موهام رو تو دستت گرفتی تا خوابیدی بوست کردم و پرستار گفت دیگه بسته بدو برو بیرون یه سره پشت اتاق اویزون بودم تا بیام پیشت چند روز گذشت و گفتن می تونی بیای تو بخش پیش خودم خیلی روز خوبی بود پدر جون ومادر جون هم از دور دورا اومدن تا ببیننت با عمه و عمو ولی اجازه ندادن بیان تو ای سی یو از پرستار ها خواهش کردم تا اجازه دادن مادر جون بیاد اخه خیلی بیقرارت بود اومد دیدت و زود برگشت خیلی برات گریه کرد تو رو دیدن یه کم منو نصیحت کردن که چه خبرته خودتو از بین بردی ما نوه می خوایم ولی عروسمونم می خوایم کلی دلداری که مراقب خودم باشم منم کلی خودمو لوس کردم چه مزه ای داد بعد از ظهر همون روز اوردیمت تو بخش البته خاله هم بود باهم اوردیمت و دلم برای مادر جون و پدر جون سوخت اخه نتونستن خوب ببیننت روز ها پشت سر هم گذشت و خدا رو شکر هر روز بهتر از قبل شدی و روز مرخص کردنت با بابا جون رفتیم جلوی در اتاق عمل و از دکترت که تا اخر عمر ازش متشکرم جناب اقای غلامپور تشکر کردیم و یه عکستو که بابا چاپ کرده بود زیرش نوشته بود با تشکر از دکتر غلامپور از طرف محمد طاها رو بهش دادیم خیلی خوشحال شد و بعد از ظرش بر گشتیم خونه همه از اومدنت خوشحال بودن ولی هیچ کس اجازه نداشت بیاد خونه دیدنت تا چند وقت دکتر گفته بود سر و صدا برات خوب نیست و چون مادر جون خیلی دوست داشت قبل از مرخص شدنت اومده بود خونمون و همه چی رو رو برای ورود تو اماده کرده بود و به همه زنگ زده بود که فقط اجازه دارن فعلا حالتو تلفنی بپرسن وای چقدر ماهه این مادر شوهر اخه خودمم خیلی خسته بودم
    Negara, Maryam baran, zahraaii و 2 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.

    خدایا نگویم دستم بگیر
    عمریست گرفته ای
    مبادا رها کنی


صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما