نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree2Likes

موضوع: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 11
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  1. #1
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -



    زندگینامه: اسماعیل فصیح (1313-1388)

    اسماعیل فصیح ـ رمان*نویس و مترجم ـ دوم اسفندماه سال 1313 در محله* درخونگاه تهران (شهید اکبرنژاد فعلی ـ نزدیک بازار تهران) متولد شد.

    به*گفته خودش بچه* چهاردهمی یا شانزدهمی یک کاسب چهارراه گلوبندک است. دوران تحصیلات ابتدایی را در دبستان عنصری که حدودا تا پایان کشیده شدن جنگ جهانی دوم در ایران طول می*کشد و سپس در دبیرستان رهنما، به انجام رساند.
    فصیح در سال 1359 با سمت استادیار دانشکده* نفت آبادان بازنشسته شد. این نویسنده در سه حوزه*ی رمان، مجموعه داستان و ترجمه دست به قلم زده بود.

    رمان*های اسماعیل فصیح:
    شراب خام (1347)، دل کور (1351)، داستان جاوید (1359)، ثریا در اغما (1363)، *ترجمه انگلیس در لندن (1985)، ترجمه عربی در قاهره (1997)، درد سیاوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلمانی (1988)،*شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده کهن (1373)، اسیر زمان (1373)،* پناه بر حافظ (1375)، کشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، کمدی تراژدی پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامه*ای به دنیا (1379)، در انتظار (1379) و گردابی چنین حایل (1381).

    مجموعه داستان*های اسماعیل فصیح:
    خاک آشنا (1349)، دیدار در هند (1353)، عقد و داستان*های دیگر (1357)، *برگزیده داستان*ها (1366) و نمادهای مشوش (1369).
    ترجمه*های اسماعیل فصیح:
    وضعیت آخر، بازی*ها،* ماندن در وضعیت آخر، استادان داستان، رستم*نامه، خودشناسی به روش یونگ، تحلیل رفتار متقابل در روان*درمانی و شکسپیر.
    مامان نازی جون این نوشته را پسندیده.
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

  2. #2
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -



    [HIGHLIGHT=#ddd9c3]این مرد نعش*های زیادی را به دوش کشیده!
    واکاوی شخصیت "جلال آریان" در داستان*های اسماعیل فصیح
    [/HIGHLIGHT]
    شخصیت "جلال آریان" شخصیتی*ست که که در همه*ی داستان*های اسماعیل فصیح حضوری پررنگ دارد و همگان بر این باورند که این شخصیت برداشتی از شخصیت خود فصیح است، و بیشترین قرابت و وجه اشتراک با او را دارد. جلال آریان تحصیل کرده*ی فرنگ رفته*ای**ست سرخوش – اگر این سرخوشی را به سکولاریسمی که گاه فصیح را به آن متهم می*کنند ربط ندهیم – که وقایع و ماجراهای زیادی را در زندگی*اش تجربه کرده و حالا دارد آن تجربه*ها را برای ما بازگو می*کند. تجربه*هایی که خود فصیح می*گوید: "همیشه کشیدن یک نعش بر دوش، یکی از اصلی*ترین کارهای جلال آریان است".


    نمونه*های این حرف را در روایت*های مختلفی که در داستان**ها می*شنویم، می*بینیم. آنگاه که در "شراب خام" جلال آریان از دوستی می*گوید که به روستایی می*رود تا فقط بنویسد و روزی تبدیل شود به "ویلیام فالکنر" ادبیات ایران. این دوست از بیماری صرع هم رنج می*برده و در نهایت هم در آن روستا با جهل روستاییان به خاک سپرده می*شود، جلال آریان راهی آن روستا می*شود تا جنازه را به تهران بازگرداند، و وقتی جنازه را از خام بیرون می*کشند می*فهمد که دوستش نمرده بوده و همان صرع آمده بوده سراغش و روستاییان به گمان فوت او، او را به خاک سپرده بودند یا وقتی که در "ثریا در اغماء" از ایران راهی پاریس می*شود تا در کنار خواهرزاده*اش ثریا باشد که مدتی*ست بر اثر تصادف به اغماء دچار شده و این دایی رفته که هوای او را داشته باشد.

    یا وقتی که در "زمستان 62" بارها و بارها جنگ را لمس می*کند و جنازه*های شهدا را می*بیند، ادریس آل مطرود را در حالی پیدا می*کند که یک دست و یک پایش را از دست داده، یا در نهایت در همان زمستان تلخ و پایان*ناپذیر، جنازه*ی دوستی را به دوش می*کشد که اصلا قرار نبوده شهید شود، و این صحنه را می*توان یکی از تلخ*ترین تشییع*جنازه*های ادبیات ایران دانست. در هیچکدام از داستان*های فصیح، مرگ، غایب نیست و همیشه حضوری کامل دارد، در "دل کور"، در "درد سیاوش"، در "شراب خام" و ... همه جا می*شود مرگ را دید و اتفاقاً جلال آریان را هم دید، انگار که بناست هرجا مرگ هست جلال آریان هم باشد، یا هرجا که جلال آریان هست، مرگ هم باشد. انگار که این دو را از هم جدایی*ای نیست!
    تعبیرهای مختلفی درباره*ی جلال آریان در این سال*ها بکار برده شده، عده*ای او را نماد و نماینده*ی طبقه روشنفکر غرب زده دانسته*اند، عده*ای او را مدلی از یک آدم خوش*گذران و سرخوش و بی*تفاوت دانسته*اند، عده*ای او را نوعی از یک سکولارلائیک دانسته*اند، برخی هم او را شخصیتی منفعل و بی*طرف و بی*جهت دانسته*اند که فقط نظاره*گر است و وقایع را می*بیند و بسته به آن لحظه و حالی که دارد، تصمیم می*گیرد.


    همه*ی اینها و بحث*های دیگری که درباره*ی جلال آریان مطرح می*شود به این دلیلی است که جلال آریان شخصیتی دنباله*دار و ادامه*دار است و بخش عمده*ای از ادبیات این مملکت را دیده و تجربه کرده، یک تک شخصیت نبوده که در ابتدای یک داستانی وارد شود و در جایی دیگر هم خارج شود، هست، در داستان*های متعددی هست و می*شود او را بخشی از زندگی فصیح نیز دانست. جلال آریان در نهایت، یک شخصیت است، شخصیتی که تلخ نیست، غم و غصه*ای ندارد، خوش است و سرحال، آدم*های زیادی را می*شناسد و هیچ وقت کارش گیر نمی*ماند، وضع مالی*اش هم خوب است، و همیشه هم بهترین زندگی را دارد و خوب می*خورد و خوب می*گردد و خوب می*پوشد! زندگی سختی هم ندارد و معمولاً هرچه سختی در اطراف او هست از دیگران ساتع شده و به او رسیده، و واقعاً یکی از وجوه شخصیت او هم این است که این مشکلات را حل کند! از طرف دیگر در مسیر حل مشکلات دیگران، هرازگاهی زنی یا دختری هم قرار می*گیرد که شیقته*ی جلال آریان می*شود و جلال آریان هم خیلی مقاوتی نشان نمی*دهد، شخصیت*هایی مثل لیلا آزاده، مریم جزایری و ....

    در نهایت، جلال آریان شخصیتی*ست که نمی*شود او را از تاریخ ادبیات فارسی حذف کرد، شخصیتی*ست که چه او را نمونه*ای از شخصیت خود فصیح بدانیم و چه ندانیم، تفاوتی در شخصیت دوست*داشتنی و جذاب او رخ نمی*دهد.مسئله این است که جلال آریان فراموش شدنی نیست و اتفاقاً دوست داشتنی هم هست. آنقدر دوست داشتنی که نمی*شود مثلا "زمستان 62" یا "ثریا در اغماء" یا "درد سیاوش" را بدون او تصور کرد، و حتی اگر کمی پا را فراتر نهیم، می*شود گفت:
    "نمی*شود ادبیات ایران را بدون جلال آریان تصور کرد"

    برگرفته از سایت "ادبیات ما"
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    anousheh آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۲۴
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,007
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    661
    پسند کرده
    3

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

    یادی از اسماعیل فصیح (رمان نویس بی ادعا)

    ۲۸ فروردین ۱۳۹۱

    عمر ما هر کدام حلقه ای از یک زنجیر افسانه ای است که هرگز جساب نشده. یک ایرانی به گوشه ای از یک نسل یک قاره جوان درس فلسفه و عرفان میدهد، شاید به این دلیل ساده که یک دریانورد پرتقالی، راه هندوستان را عوضی رفت. بچه یک جوان تهرانی موقع دنیا آمدن در واشینگتن تلف میشود، چراکه خون یک زن نروژی مرضی از پدر معیوب خود در آنگون نروژ به ارث برده بود. دختری تبریزی در تهران آدمکش میشود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون در رفت. من و ویدا یک شب عصاره گازدار تاکی را در زعفرانیه تهران خوردیم که یک تابستان زیر آفتاب شمال ونیز ایتالیا جان گرفته بود. در این فکرم که الان عصاره روح زیبای او، چشمان چه کسی را در لوس آنجلس سیراب میکند؟
    بخشی از رمان شراب خام نخستین اثر اسماعیل فصیح که ظاهرا تا اندازه زیادی برگرفته از زندگی شخصی خودش است.

    مشکل فصیح آن است که نمیدانیم او را در کدام رده از رمان نویسان ایرانی قرار دهیم؟ او طبعا در رده و سطح بزرگانی چون هدایت، جمالزاده، علوی، چوبک، دولت آبادی، ساعدی، گلشیری، محمود، معروفی، قاسمی و … نیست. ولی قطعا در میان دیگر نویسندگان رمان های به اصطلاح عوام پسند، میدرخشد و نمره قبولی میگیرد. گمانم هیچ رمان خوان فارسی زبانی را یارای نادیده انگاشتن او نیست.
    فصیح درست در دوره ای که ایرانگرایی را تحجر و کهنه پرستی و خرافات و سلطنت طلبی میگرفتند، ایرانگرا بود. البته که فصیح نه شجاعت و نه ظرافت صادق هدایت را نداشت. ولی رمانهای شراب خام و داستان جاوید او (دهه چهل و پنجاه) هیچ سنخیتی با زمانه اش که زمانه ی آل احمد و شریعتی ها از یکسو و ساعدی و گلسرخی از سوی دیگر است، ندارد. کاملا تافته جدا بافته است. خودش هم ادعایی بر روشنفکری و هنر متعهد که آنزمان مترادف با چپگرایی بود، نداشت. او در داستان جاوید در اوج فضای انقلابی گری و اسلام خواهی در ایران، برای زرتشتیان دوره قاجار دل سوزانده و هر صفحه از رمان داستان جاوید اش گویی با اشک چشمان نویسنده تر شده است. در این رمان به روشنی فضای قرون وسطای ایران محکوم شده و به رسم نویسندگان عصر مشروطه، از عظمت باستانی ایران یاد شده است. و این فضا حتا اگر مناسب با متقضای امروز ایران باشد، طبعا به زمان پیروزی ****** اسلامی نمی آید! و این خود کافی است تا فصیح را منحصر به فرد بدانیم.
    فصیح را منتقدین و ادیبان و رمان خوان های دهه های پیش، به سه گانه ی شراب خام، ثریا در اغما و زمستان ۶۲ میشناسند. اگرچه میان رمان نخست و دوم این تریولوژی ۱۵ سال فاصله افتاد و فصیح رمان نیمه تاریخی بی ربط به دیگر آثارش، یعنی داستان جاوید و شماری داستان کوتاه نسبتا خوب را در این فاصله نوشت، ولی به درستی در ثریا در اغما، داستان شراب خام را پی گرفت و آنرا در زمستان ۶۲ ادامه داد. موفقیت فراوان دو رمان او در دهه ۶۰ که از تیغ سانسور حکومتی در آن سالها در امان ماند، به او سرشناسی بخشید و همین باعث شد تا شمار فراوانی رمان در سالهای بعد بنویسد که با توجه به آوازه اش به فروش نسبی میرسید ولی چندان جدی نبود و به نظر میرسد شادروان فصیح که در سال ۱۳۸۸ درگذشت، همچنان با سه گانه شراب خام، ثریا در اغما و زمستان ۶۲ شناخته و جاودانه شود. این رمانها به زبانهای انگلیسی و عربی هم ترجمه شده اند.
    در زیر نخست یادداشتی کوتاه از عطالله مهاجرانی را درباره فصیح میخوانیم و سپس یادنامه ای به قلم محمدرضا قانون پرور که دو مصاحبه در سالهای دور و نزدیک با فصیح داشت را مرور میکنیم و آنگاه نقدی بسیار خوب و جدی از دکتر احسان یارشاطر که گمانم نیازی به معرفی ندارد (بنیانگذار دانشنامه ایرانیکا) درباره سه گانه ی معروف اسماعیل فصیح و همچنین داستان جاوید او را از نظر میگذرانیم.

    یادش گرامی
    بهرام روشن ضمیر

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    anousheh آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۲۴
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,007
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    661
    پسند کرده
    3

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -


  5. #5
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

    با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقت*ها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی می*کرد، مانتانا یکی از ایالت*های بزرگ آمریکا بود و همان جا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیم دایره دور همینگوی نشستیم و به سئوال*های مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت

    Where are you come from?
    Iran
    You ran?
    و من هم جواب دادم
    Yes, from Iran
    و بعد گفت
    Try very hard
    و من هم گفت
    Yes I’ll try
    و بعد پرسیدم
    Writing or ??? something else?
    گفت: Write

    بعد هم من مثل نظامی*ها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم
    فصیح با تمام خاطرات خوشی که از آمریکا دارد، وقتی یاد مرگ همسرش می*افتد، چهره اش را غم می گیرد، چشمان*اش کمی تر می*شود و می گوید که سالیان سال تلاش کرده این بغض گلو را فراموش کند و به اشارات کوتاهی در کتاب*هایش به این موضوع بسنده کرده، تا آن که در سال ۱۳۸۳ تصمیم به چاپ کتابی می گیرد به نام «عشق و مرگ» که نزدیک*ترین روایت را به زندگی شخصی*اش دارد و به قول خودش «جلال آریان» در آن exactly با خود اسماعیل فصیح شباهت دارد. فصیح ماجرای واقعی بودن رمان «عشق و مرگ»، آخرین کتابی که از او منتشر شده را تایید می*کند و می گوید که «جلال آریان» کارآکتر نام آشنای رمان*های او در این کتاب نزدیکی بیشتری با خود شخصیت نویسنده دارد: «اولین ازدواجم با یک دختر نروژی به نام آنابل کمبل بود در سانفرانسیسکو که تازه آمده بود به کالیفرنیا و من هم عاشق*اش شده بودم. اما هنگام وضع حمل بچه در شکم مادر می میرد، و مادر و کودک با هم همزمان می*میرند.» در

    این بین فصیح عبارتی از دکتر فراهام در رمان «عشق و مرگ» را به یاد می*آورد که به قهرمان داستان می*گوید

    If you love her don’t marry her

    بخشی از گفتگو با اسماعیل فصیح
    سعید کمالی دهقان
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

  6. #6
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

    گفت*وگو با اسماعیل فصیح
    سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد

    بخش اول – جشن بیکران

    وقتی قرار شد چند روزی در بیمارستان از اسماعیل فصیح مراقبت کنم، فکرش را هم نمی*کردم که چیزهایی بشنوم از زبان خودش که سال*های سال است خیلی*ها منتظر شنیدن*اش هستند: ناگفته*های اسماعیل فصیح از زندگی و آثارش. به همین دلیل با آن که نه بیمارستان مکان مناسبی بود برای گفت*وگو و نه حال جسمی و روحی فصیح آن قدر مناسب که صحبت کند، وقتی خودش شروع کرد به تعریف کردن خاطرات*اش اجازه گرفتم تا آن*ها را یادداشت کنم.

    اسماعیل فصیح حالا بیش از یک هفته است که بر اثر سکته مغزی در بیمارستان فوق تخصصی شرکت نفت تحت نظر است، شرکتی که فصیح سالیان سال از عمرش را آنجا سپری کرده و خاطرات بسیاری از آن دارد. کارکنان و پزشکان بیمارستان که اسمی از فصیح و رمان*هایش نشیند*اند، بعد از دیدن انعکاس خبر بستری شدن*اش در روزنامه*های کشور با لحن محترمانه*تری حرف می*ز*نند، او را به اتاق خصوصی می*برند و بیشتر از گذشته از او مراقبت می*کنند.

    بیمارستان شرکت نفت حالا تبدیل شده به مکانی که افراد بسیاری برای اولین بار اسماعیل فصیح را آنجا می*بینند، مشتاقانی که بارها و بارها برای انجام مصاحبه، دیدار یا عرض ارادتی به هزار زحمت شماره*ی تلفن این نویسنده گوشه*گیر را پیدا کرده و جواب رد محترمانه*ای شنیده بودند. با این همه اسماعیل فصیح به قول نزدیکانش هنوز همان آدم گذشته است: مهربان، دوست داشتنی، منزوی و البته کمی هم خجالتی. او تنها در فشار عصبی مجوز نگرفتن کتاب جدیدش از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است، علتی که فصیح خود عمده دلیل بستری شدن*اش در بیمارستان می*داند، در این حال پزشکان هم فشار عصبی زیاد را عامل بروز عارضه*ی مغزی فصیح معرفی می*کنند. فصیح از آن دسته عصبی*هایی است که مارسل پروست در کتاب معروف خود درباره*اشان می*نویسد: «همه*ی چیزهای عظیم و مهمی که می*شناسیم کار عصبی*هاست. همه*ی مکتب*ها را آن*ها بنیان گذاشته*اند و همه*ی شاهکارها را آن*ها ساخته*اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن*ها مدیون است و بخصوص آن*ها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیده*اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می*بریم، اما نمی*دانیم که برای سازندگان*شان به چه بهایی تمام شده*اند، به قیمت چه بیخوابی*ها، چه گریه*ها، چه خنده*های عصبی، چه کهیرها، چه آسم*ها، چه صرع*ها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن*های دیگر بدتر است … ۱»

    ***

    اگر قرار باشد یکی از پرکارترین و در عین حال کم *حاشیه*ترین نویسندگان معاصر را نام ببریم، اسماعیل فصیح بی*شک یکی از اولین ایشان خواهد بود. نویسنده*ای که برخلاف تیراژ چشم گیر کتاب*هایش در گیر و دار این سال*های ادبیات ایران، بجز یک*باری که در سال ۱۳۷۲ با مجله «کلک» گفت*وگو کرده، تن به مصاحبه نداده و در بین دوست*داران ادبیات به گوشه گیری معروف است و کمتر کسی است که از زندگی و تجربیات*اش خبر دارد. انزوای ادبی فصیح شاید دو عامل عمده داشته باشد، یکی درد و رنج بسیاری که در سالیان اول اقامت*اش در ایالات متحده از مرگ همسرش کشید و دیگری دوری از وابستگی*های حزبی و جناهی و زد و بندهای ادبی. دلایلی که باعث شده فصیح از محافل ادبی ایران دوری کند و به جای آن تنها بنویسد. انزوای بیش از حد فصیح، هر چند باعث شده تنها به مهمترین خواسته و علاقه*اش یعنی نوشتن بپردازد و نویسنده*ی پرکاری باشد، او را تا حدی از فضای ادبی کشور دور کرده و تبدیل شده به نقطه*ی مشترکی که منتقدان آثار فصیح روی آن انگشت می*گذارند و معتقدند به همان دلایل نسل امروز کمی از اسماعیل فصیح و آثارش فاصله گرفته است.

    اسماعیل فصیح که دوستان نزدیک و اعضای خانواده «ناصر» صدای*اش می*زنند، درباره*ی کودکی*هایش می*گوید: «سال ۱۳۱۳ به دنیا آمدم و فرزند ده*ام خانواده ارباب حسن بودم که در محله*ی درخونگاه تهران زندگی می*کردیم. پدرم نزدیک سه راه شاپور مغازه*ی خواربار فروشی داشت و نزدیک چهارراه گلوبندک هم خانه*ای داشت که دارای دو حیاط بزرگ بود و شامل اتاق*های زیادی می*شد و برادرهای بزرگم که ازدواج کرده بودند در آن*جا زندگی می*کردند. خواهرم هر از چند گاهی کتاب*های مختلفی می*گرفت و برای*ام می*خواند، مثل کتاب*های الکساندر دوما. پس از آن که ارث پدر بین فرزندا*نش تقسیم شد، من سهمی نخواستم. مادرم به من ۳۲۰۰ تومان کمک کرد و با همان پول رفتم آمریکا.»

    پس از آن که در جواب سئوال*اش که قیمت امروز تخم مرغ را می*پرسد گفتم حدود صد تومان، می گوید: «از تهران با ۷۰ تومان رفتم استانبول و سه روز هم طول کشید. بعد از استانبول با قطار زمینی Orient Express رفتم پاریس و از پاریس هم با ارزان*ترین بلیط طیاره که گیرم آمد رفتم نیویورک. قبل از آن که بروم آمریکا در همین ایران از سفارت آمریکا پذیرش دانشگاه گرفته بودم و وقتی که رسیدم به آمریکا، اول نیویورک بودم و بعد رفتم مانتانا، یعنی از این سر آمریکا رفتم آن سر آمریکا تا در Montana State College درس بخوانم. چهار سال شیمی خواندم و از همان ماه اول هم چون انگلیسی*ام خوب بود، اجازه یافتم تا ساعات آزادم را در هفته برای دانشگاه کار کنم. استادم که از من خوش*اش آمده بود۲، گفت:Do you know how to wash the test tubes? و من هم گفتم:Sure, I know how to wash the test tubes since I was four years old. به همین ترتیب تا آخر آن سال آن قدر پول در آوردم که ماشین خریدم. آن چهار سال خیلی خوب بود، پس از آن که لیسانس شیمی گرفتم، با ماشین رفتم کالیفرنیا. یعنی سال ۱۹۶۱٫ توی راه که بودم و رادیو گوش می کردم شنیدم که ارنست همینگوی خودکشی کرده. اتفاقا همینگوی ژوئیه سال ۱۸۹۹ متولد شده بود و دقیق در همان ماهی که متولد شده مرده. اول نگذاشتند که جنازه*ی همینگوی دفن بشود چون ایالتی که آنجا زندگی می کرد، ایالتی کاتولیک بود و دو سه روز جنازه مانده بود و چون خودکشی کرده بود نمی گذاشتند دفن بشود. تا این که خبر به پرزیدنت کندی رسید و او هم فورا دستور داد که من بعنوان پرزیدنت و یک کاتولیک متعصب می خواهم که همینگوی دفن شود. بعد دفنش می کنند و روی آن تنها می نویسند: Ernest Hemingway(1899-1961).درست شصت و دو سال۳.»
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

  7. #7
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

    ادامه

    فصیح وقتی به تهران می رسد دوستان جدیدی پیدا می کند که صادق چوبک، نجف دریابندری، احمد محمود، غلامحسین ساعدی و کریم امامی از مهمترین آن چهره*ها هستند، فصیح در این باره تعریف می کند: «وقتی رسیدم ایران، رفتم پیش صادق چوبک که چهره ی خاصی بود در شرکت نفت و بعد هم نجف دریابندری را دیدم که آن موقع در انتشارات فرانکلین بود. یک بار که رفته بودم پیش صادق چوبک در تهران، کتاب «خاک آشنا» را برای اش بردم و وقتی آن را دید گفت فعلا دست نگه دار و برو جنوب شرکت نفت. بعد نامه*ای نوشت برای رئیس کارگزینی و او هم حکم مرا نوشت و داد دستم. بعد از این ماجرا چوبک را چند بار هم جنوب دیدم. بعد یک رئیس انگلیسی پیدا کردیم که من از او خوشم نمی*آمد و کار را ول کردم و آمدم تهران و گفتم می خواهم استعفا بدهم. صادق چوبک گفت که نه، استعفا نده و برو به مسجد سلیمان. شش ماهی آن جا بودم و بعد دوباره برگشتم آمریکا.» فصیح در ادامه می*گوید: «دو سال بعد از این که از آمریکا برگشتم ایران، بواسطه یک دوست قدیمی که در دبیرستان رهنما داشتم، با خانم «پریچهر عدالت» ازدواج کردم. بعد دخترم، سالومه که نقاشی*های کتاب «دل کور» را کشیده، بدنیا آمد و الان هم در شیکاگو زندگی می*کند. یک پسر هم دارم به نام شهریار که کرج است.»

    ساعت سه صبح است که فصیح از خواب بیدار می*شود، یاد خاطراتش از آبادان می*افتد و می گوید:«وقتی هنوز آبادان بودم، این موقع شب از خواب بیدار می شدم و شروع می کردم به نوشتن. ده دوازده صفحه*ای می نوشتم تا هوا روشن شود و بعد صبحانه می*خوردم و از این که کار را کمی جلو انداخته بودم، ذوق می*کردم.»

    شرکت نفت و باشگاه*اش خاطرات زیادی دارد هم برای اسماعیل فصیح که بیشتر عمرش را برای آنجا کار کرده و هم برای دوست داران کتاب هایش که در گوشه و کنار رمان های فصیح نام آن را می*دیدند: «شب*ها یا می*رفتیم سینما، یا می*رفتیم باشگاه شرکت نفت که سینما هم داشت، غذا می خوردیم، شرکت با کمپانی*های خارجی قرار داد داشت و در هفته فیلم*هایی از لندن و آمریکا می آمد و آن ها را می دیدیم.» با این همه انگار آن قدر که فصیح به شرکت نفت و آبادان وفادار بوده، شرکت به او نبوده.

    شرکت نفت، آن هم در آن روزهایی که فصیح برایش کار می کرده، آدم را یاد ابراهیم گلستان و فعالیت*های مختلف*اش می اندازد، فصیح کتاب*های گلستان را مهم می*داند و می*گوید: «ابراهیم گلستان را می*شناختم و بارها هم در ایران دیدم اش و هم در لندن، اما زیاد به هم نزدیک نبودیم، هفت هشت سال پیش منزل یکی از شاگردان ام به نام آقای رحمت که در لندن برای شرکت نفت کار می کرد، آقای گلستان را دیدم.»

    فصیح خود را بیشتر از همه تحت تاثیر جمالزاده و احمد محمود و بزرگ علوی می داند و می گوید:«بیشتر از همه با احمد محمود ارتباط داشتم که زیاد همدیگر را می دیدم و همچنین غلامحسین ساعدی، که وای چه قدر آدم خوبی بود.» عاشق شعرهای فروغ فرخ*زاد است و به گفته*ی خودش تا وقتی که هنوز در بستر بیماری نیفتاده بود، هر از چند گاهی به «ظهیر الدوله» می رفت و از او یاد می کرد. جلال آریان کتاب «شهباز و جغدان» هم وقتی به دیدار برادر فیلسوف اش در شمال تهران می رود، هر از چند گاهی به قبر دورافتاده ی فروغ سر می زند، فصیح درباره*ی فروغ می *گوید: «من و فروغ فرخ زاد زیاد همدیگر را دیدیم. فروغ را قبلا یک بار در مسجد سلیمان دیده بودم و آشنا بودیم و آن جا داشت با آقای گلستان فیلم می ساخت. یک بار که من قرار بود بیایم تهران برای کار شرکت، از قبل به فروغ خبر دادم و قرار گذاشتیم ناهار را با ابراهیم گلستان و غلامحسین ساعدی توی خیابان نادری بخوریم، یک خیابان فرعی بود توی نادری به نام قوام السلطنه که ناهار را آنجا خوردیم. با فروغ قرار گذاشتیم و باز برای شام همدیگر را در هتل هیلتون دیدیم.»

    اسماعیل فصیح «تنگسیر» صادق چوبک را رمانی به یادماندنی می داند و در پاسخ به این سئوال که دوستی*اش در آینده هم با چوبک ادامه داشته یا نه می*گوید: «صادق چوبک بازنشسته شده بود، اتفاقی یک بار در «هایت پارک» لندن به هم بر خوردیم، تا این که دیگر همدیگر را ندیدم و بعد فهمیدم که در آمریکا فوت کرده. من و صادق چوبک دوستی خوبی داشتیم، البته دوستی*امان هیچ گاه به رفت و آمد خانوادگی نکشید، ولی هر وقت که کاری داشتم می رفتم پیش*اش. سال*های آخر عمرش هم با آن که دیدارهایمان کمتر شده بود، بواسطه دوستی مشترک همیشه برایم عکس و کارت می فرستاد.»
    مهربانو.م این نوشته را پسندیده.
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

  8. #8
    مدیر انجمن
    maman somi آواتار ها
    سمیه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۸/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,969
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    3334
    پسند کرده
    1346

    Re: اسماعیل فصیح - مروری بر زندگی و آثار -

    ادامه

    «جلال آریان» برای دوست داران فصیح کاراکتر نام آشنایی است، قهرمانی که در بیشتر کتاب های فصیح حضور دارد و خیلی ها به قول فصیح به اشتباه او را در همه جای کتاب خود نویسنده تصور می کنند. فصیح درباره انتخاب نام این کاراکتر می گوید: «یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگی ام انتخاب کنم به نام جلال آریان». فصیح درباره ی «جلال آریان» می گوید: «در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می برد و تلاشش را می کند اما ماجرا به مرگ ختم می شود، در نهایت یا مرده آن فرد را حمل می کند مثل زمستان ۶۲ یا …» فصیح در پاسخ به این سئوال که چرا آریان همیشه گرفته و رنجور است می گوید: «از دردهای قلب و مغز و این هاست دیگر. یک حادثه بدی که اتفاق می*افتاد آدم را به این راحتی*ها ول نمی*کرد که.» جلال آریان آن قدر با اسماعیل فصیح عجین شده که باور این که با فصیح متفاوت است کمی سخت و مشکل به نظر می رسد. حال آن که آریان به همان میزان به فصیح نزدیک است که «مارسل» راوی «در جستجوی زمان از دست رفته» به «مارسل پروست». گاه شباهت و نزدیکی آن قدر زیاد می شود، مثل کتاب «عشق و مرگ» که فاصله ای این دو از بین می رود، اما همیشه این طور نیست.

    فصیح با آغاز کار در جنوب ایران، نگارش «شراب خام» را هم شروع می کند، رمانی که خود درباره اش می گوید: «شراب خام را نوشتم و سال ۱۳۴۷ آن را بردم انتشارات فرانکلین و بواسطه نجف دریابندری و با ویراستاری کریم امامی منتشر شد. البته الان سال هاست که آقای دریابندری را ندیده ام و تماس آنچنانی نداریم.» اغلب کتاب های اسماعیل فصیح را که نگاه کنید، شعری در آغاز آن آمده است که به قول فصیح کلید اصلی داستان است، شراب خام هم کلیدی داشته که در همان چاپ های اول به توصیه نجف دریابندری حذف شده: «هر کدام از کتاب*ها چند بیت شعر در ابتدایش دارد که تز داستان را تشکیل می دهد، برای شراب خام هم بیتی نوشته بودم از حافظ که می گفت: اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته/ به هزار بار بهتر زهزار پخته خامی، که آقای دریابندری آن موقع به دلایلی گفت این را حذف کن.» فصیح در این لحظه یاد شعر کتاب «نامه ای به دنیا» می افتد و می گوید: «کتاب «نامه ای به دنیا» ابتدا در آمریکا چاپ شد و بر اساس یک شعری از امیلی دیکنسون بود:این نامه ای است به دنیا، که هرگز به من ننوشت.»
    ستيز من تنها با تاريكي است و براي نبرد با تاريكي شمشير نميكشم، چراغ مي افروزم.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما