نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree3Likes

موضوع: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

نمایش نتایج: از 25 به 30 از 30
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
  1. #25
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

    دولت*آبادي در پي درگذشت بانوي ادبيات داستاني ايران در يادداشتي با عنوان «اهميت سيمين دانشور» كه در اختيار ایسنا گذاشته، نوشته است:

    «سيمين دانشور شخصيت مهمي است از بابت ادبيات داستاني ايران. دانشور هنگامي به خلق «سياوشون» پرداخت كه فرهنگي*زده*هاي سطحي و دور از باطن ادبيات ايران و سنگ*باروهاي پشتوانه*ي آن*، درانداخته بودند كه دوره*ي رمان*نويسي به سرآمده؛* چون در جامعه*ي امروز دنيا فرصت*هاي قرن نوزدهمي ديگر وجود ندارد و مردم وقت و حوصله*ي خواندن رمان ندارند و داستان كوتاه، ژانر ادبي معاصر است (همان*چه اين روزها به ميني*ماليسم رسيده است). بديهي است چنين بحث*هايي در ادبيات غرب - اروپا و آمريكا - وجود داشت. اما آن*ها «قرن* نوزدهم» خود را گذرانيده بودند و در قرن بيستم وارد ميدان*هاي آسمان*ها شده بودند!* در حالي*كه ما ايرانيان در قياس هنوز وارد قرن هجدهم ميلادي هم نشده بوديم.

    به اين ترتيب، سيمين دانشور كه همسر شتاب*زده*تر نويسندگان دوره*ي زندگي*اش بود،* يعني همسر جلال آل احمد (آن سيد بزرگوار و جوشي) دور از شتاب*هاي دوره*يي، ژرفا و آرامش را پيشه كرد و غرق شد در بحر زيباي «سووشون»؛ و آن استقبال بجاي خوانندگان «سووشون» بحث*هاي نامربوط را يك*سره خنثا كرد و باعث شد ثقل واقعي ادبيات ايراني (چه در رمان، چه در داستان كوتاه) بار ديگر آهنگ اين*زماني خود را به دست آورد. طرفه آن*كه سيمين دانشور خود در دانشگاه تهران، تاريخ هنر و نظريه*ي هنر تدريس مي*كرد و اگر به چنان نتيجه*اي رسيده بود در باب تبيين وضعيت ادبي* در ايران، از زبان او بايد مي*خوانديم كه چه شده است؟ اما آدم*هاي كم*حوصله و سبك*مايه به روند تدريجي ـ جهشي تاريخ و تبيين نظري آن هم توجه نداشتند. پس سيمين دانشور طرحي به واقع نو از ادبيات درافكند كه قوت قلب دوستداران ادبيات معاصر ايران را افزون*تر كرد.

    هم*زمان - با اندك تفاوت زماني - «شوهر آهوخانم» علي*محمد افغاني منتشر شد و سپس « همسايه*ها»ي احمد محمود، و* ادبيات معاصر ما يكي از مسيرهاي اصلي خود را دور از آن غوغاها بازيافت. اين است كه سيمين دانشور براي ما اهميتي ممتاز مي*يابد.»
    مامان غزل این نوشته را پسندیده.
    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

  2. #26
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

    کوچه سماوات. بن بست ارض. خانه دانشور و آل احمد هم مثل خود آنهاست. آسمانی و در زمین مانده. خشت به خشت آجر به آجر؛ همان است که باید باشد. شاید صاحبخانه در این سال*ها عمد داشته که داخل خانه*اش هم بوی قدیم را بدهد که اگر خشت به خشت خانه را جلال با دست خودش چید و بالا برد بعد از او هم خانه همان خانه است که باید باشد؛ خانه سیمین و جلال.
    به گزارش انتخاب به نقل از مهر، در قهوه*ای رنگ خانه را می*گفتند از همان روزی که ساخته شده دست نزده*اند. دری چوبی با دو قاب شیشه بالای آن. وارد که می*شوی، کفش*هایت را که در می*آوری، بر سر در خانه یک قاب کوچک چوبی است؛ خاک گرفته و قدیمی. به خط درشت نوشته شده: «بسم الله االرحمن الرحیم»
    اینجا خانه جلال و سیمین است؛ همان جا که یکی می*گفت سیداحمد خمینی شبی از شب*ها در آن را می*کوبد و به صاحبش می*گوید: «آقا» سلام رساندند و گفتند، نسخه*ای از «غرب زدگی*»تان را بدهید که در قم به شکلی منتشرش کنیم.
    شلوغ نیست. چند نفر از بستگان و یک مقام دولتی و من ِ خبرنگار. و دلم که چگونه پا به خلوت خانه بگذارم. خانه جلال و سیمین قدیمی*تر از آن است که فکرش را بشود کرد. بستگان می*گویند اصرار سیمین بوده که خانه همان باشد که جلال چید. تنها این اواخر که دیگر نمی*توانست راه برود، تخت استراحتش را از بالاخانه به پایین آوردند.
    بالاخانه که می*گویم، اتاقی است قدیمی با یک تخت و دستگاه پخش موسیقی جلال و سیمین؛ همان دستگان پخش گرام قدیمی.
    بالاخانه که می*گویم، پنجره*ای است که جلال از آن حیاط را می*دید و می*نوشت. بالا که می*گویم همان اتاقی است که سیمین میز تحریرش در سه کنج ورودی آن است با کیف کار قدیمی و عکس پدرش روی آن.
    صدایی از پایین می*آید، گوش تیز می*کنم. صاحب صدا می*گوید: سیمین «غروب جلال» را نوشت، اما معلوم نیست غروب سیمین را چه کسی می*نویسد!

    مامان غزل این نوشته را پسندیده.
    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

  3. #27
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

    صندلی خالی
    علی خلاقی، خود را همسر خواهرزاده دانشور معرفی می*کند. از او درباره آخرین روزهای دانشور که می*پرسم، می*گوید: سیمین یک شخصیت فرهنگی است. قبل از همه باید این را بگویم. یعنی نباید او را به کسی سنجاق کرد. از سیاست به دور بود، اما سیاست داشت.
    او به صندلی خالی سیمین اشاره می*کند و می*گوید: این صندلی آخرین جایی است که سیمین روی آن نشسته بود. یادم هست دکتر مسعود جعفری به دیدن ایشان آمده بود. با همان متانت و لبخند همیشگی با ایشان مشاعره می*کرد.
    از او می*پرسم چه شعری می*خواند؟ می*گوید: حافظ را طور ویژه*ای دوست داشت، اما شعر سپید و نیمایی هم برای او جای خودش را داشت.
    از چشم خواهر
    عینک دودی به چشمش زده است. یک عصای ساده چوبی هم به دست دارد. گاهی از میهمانان پذیرایی می*کند. گاهی سرش را روی دستش می*گذارد و گریه می*کند.
    ویکتوریا دانشور می*گوید: تا همین چند روز قبل مستخدم به من می*گفت: تا در خانه را می*زدند سیمین به من می*گفت: ویکی آمده است، اما حالا که من هستم دیگر او نیست.
    می*گوید: از پنج سال قبل که او را از بیمارستان به خانه آوردیم، دیگر توان نوشتن نداشت. توان کتاب به دست گرفتن هم. اما از ما می*خواست که برایش کتاب بخوانیم. بخشی از آنها کتاب*هایی بود که دوستان و شاگردانش برای او می*فرستادند و بخشی دیگر هم کتاب*های جلال.
    از جلال که سراغ می*گیرم، می*گوید که علاقه سیمین به جلال تا حدی بود که تا لحظه مرگ حلقه ازدواج خودش و حلقه ازدواج جلال را از انگشتانش در نیاورده بود. همین الان هم به دستش است.
    ادامه می*دهد: از جلال زیاد یاد می*کرد؛ از مبارزات جلال با حکومت زمان خودش. از او زیاد می*خواند و نوشته*هایش را بسیار دوست داشت و اغلب از ما می*خواست برایش بخوانیم.
    می*پرسم: کدامشان را؟
    می*گوید: مدیر مدرسه، نون والقلم و خسی در میقات؛ به ویژه این آخری را خیلی یاد می*کرد. حتی این اواخر هم که جنجال کتاب «سنگی بر گوری» درست شد، می*گفت به نظرم این یکی از بهترین کتاب*های جلال است.
    می*گفت: من شاهکارم را «غروب جلال» می*دانم نه چیز دیگری.
    اتاق
    ده و یا یازده پله از کنار آشپزخانه به هم می*پیچند تا به اتاق مشترک جلال و سیمین برسم. دو گلیم و یک فرش کهنه. یک کتابخانه پر از کتاب و یک میز تحریر و دو تخت بیش از همه نظرت را جلب می*کند. به سراغ کتابخانه می*روم. همه هستند. صدایی مرا به خود می*آورد. نامش پرویز فرجام است و همسر خواهر سیمین.
    می*گوید: این اتاق کار سیمین و جلال بود، اما سیمین روی همین میز کنار در می*نشست و می*نوشت و اشاره می*کند به میزی که در سه کنج اتاق ایستاد. سپید و ساکت.
    کیف سیمین کنار عکس پدرش است و یک کتابخانه کوچک بالای آن.
    می*گفت: از زمانی که سیمین دیگر ننوشت، به این اتاق هم نیامد... و تو فکر می*کنی انگار آنکه نمی*نویسد به خود اجازه نمی*دهد به خلوت این اتاق پا بگذارد.
    با راهنمایی فرجام به اتاق آل احمد می*روم؛ به کتابخانه او. به انبوه آثاری که با دستان سیمین و جلال خوانده شده و انبوه آثاری که با دستان آنها برای ترجمه انتخاب شده است و عکس سیمین که در خلوت جلال در بلند*ترین جای اتاق کنار پنجره به تو لبخند می*زند.
    اتاق خالی نیست. میهمان دارد. بخاری قدیمی و چند پتو و هزار خنزر و پنزر دیگر و فکر می*کنی کسی نبوده که در این سال*ها به جای حرف زدن از فلان رمان و فلان کتاب، دستی به سر و روی این کتاب*ها بکشد.... نگاهشان می*کنم.... حسرت خواندن خیلی*هاشان بر دلم.... دستی به شانه من می*خورد؛ باید برویم.
    موسیقی
    تنها مستخدم خانه انگار هنوز چیزی را باور ندارد. در کنج آشپزخانه غذایش را می*پزد؛ مثل هر روز. طبق برنامه. از سیمین می*پرسم. می*گوید: نمی*دانم چه بگویم. از دیروز انگار فراموشی گرفتم. همسرش به کمکش می*آید و می*گوید: یکی از علائق خانم، موسیقی بود. به ویژه موسیقی سنتی ایران.
    می*پرسم صدای چه کسی؟ لابد شجریان.
    می*گوید: اوایل بله اما انگار بعد از ماجرای ازدواج دوم شجریان با او قطع ارتباط کرد. این اواخر تنها صدای ایرج بسطامی را گوش می*داد و خیلی هم دوستش داشت و جدای از آن صدای بنان را؛ البته ترانه*های قدیمی شیرازی هم که جای خودشان را داشتند.
    خانه
    زمین خانه را فردی به نام حاج قربانعلی شفیعی وقف می*کند. گویا بر اساس قوانین آن سال*ها وزارت فرهنگ قطعه زمین را به صورت طویل*المدت به جلال می*دهد و حاصلش می*شود این خانه.
    سیمین هم سال 83 نامه*ای به میراث فرهنگی می*نویسد و خانه را به آنها اهدا می*کند تا ثبت شود و بماند همان طور که در این سال*ها مانده بود.
    از ورثه می*پرسم. کسی می*گوید: نمی*دانیم به ورثه می*رسد یا نه. گویا چنین چیزی است و صدای دیگر از آن سو می*گوید: نخیر!
    کوچه سماوات
    خانه ساکت شده. هیچ کس نیست. تخت سیمین کنار اتاق است. عکس او روی تخت لبخند می*زند. کنارترش عکس جلال است؛ ساکت و آرام. سرش را به سمت چپ شانه*اش خم کرده. با موهای سپید و ریش پرپشت. انگار به سیمین نگاه می*کند و به او می*خندد.
    کوچه سماوات دیگر به بن بست ارض ختم نمی*شود. اینجا دیگر تنها کوچه سماوات است.
    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

  4. #28
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

    سيمين بهباني؛ از غم درگذشت دوست ديرينه*اش به شدت غمگين است و از وقتي اين خبر را شنيده، بغض در گلو دارد.

    بهبهاني در گفتگو با خبرنگار ايلنا افزود: سیمین دانشور؛ برای من خواهر نازنینی بود که در سخت ترین شرایط به او پناه می*بردم؛ بسیار مهربان بود و همیشه به درد و دل*های من و گوش می*داد. به همین سبب؛ کاملا به خودم حق می*دهم که از وقتی این خبر ناراحت*کننده را شنیدم، تا هم*اینک؛ با این چشم*ها، که دکترها تاکید کرده*اند نباید گریه کنم؛ برایش اشک بریزم.

    وي با اشاره به جايگاه متعالي دانشور در حوزه*ي داستان*نويسي، اشهار داشت: در شان؛ سیمین دانشور و جایگاه ادبی او، باید بگویم مانند او، کمتر نویسنده*ای داشته*ایم؛ نویسنده*ای که در میان زنان، بهترین قلم را داشت. من چندین بار، مقالاتی را پیرامون سیمین دانشور و برخی از آثار او نوشتم و بسیار به قلم او علاقه و ایمان داشتم. آنچنانکه امروز هم آثار سیمین، اولین انتخاب من است. البته از خداوند می*خواهم که عمر تمام نویسندگان مرد و زن و در راس آنها، محمود دولت*آبادی را دراز بدارد!

    اين شاعر پيش*كسوت درمورد زنده*ياد دانشور افزود: از دست دادن سیمین؛ گو اینکه این اواخر عمر، به شدت بیمار بود و طی 3 سال اخیر، دچار رکود جسمانی شده*بود؛ بسیار مایه*ی تاسف است. این اواخر؛ بیماری او را کم حوصله کرده*بود، ولی هر وقت که به دیدارش می*رفتم؛ برای من پرانتزی باز میکرد میان کم*حوصلگی*ها و ناراحتی*هایش. حضور او، فیض بزرگی بود برای من که حدودا 36 سال با او سابقه*ی دوستی نزدیک داشتم و مهربانی*ها از او دیده بودم و اکنون؛ نداشتن او برای من خیلي سخت است. امیدوارم که آمرزیده شود!

    بهبهاني كه معتقد است دانشور در تاريخ ادبيات ايران ثبت شده، گفت: اطمینان دارم که سیمین دانشور، هیچوقت از چشم و دل ایرانیان نخواهد رفت و همواره نام و یادش زنده و گرامی خواهد ماند. سیمین فراموش شدنی نیست! حتی مطمئنم که به جز ایرانیان؛ آشنایان با ادبیات در سراسر جهان که ترجمه*های آثارش را خوانده*اند، نامش را به نیکی یاد خواهند کرد.

    بانوي غزل ايران در پايان‏، ضمن مخاطب قرار دادن خانواده و خويشاوندان سيمين دانشور، اظهار داشت: تنها خواسته*ی من از خانواده و بازماندگان سیمین عزیز، آن است که نهایت تلاش خود را به کارگیرند تا بهترین محل را برای دفن او انتخاب کنند؛ محلی که در شان بزرگترین نویسنده*ی آزاده زن ایران باشد. و در پایان؛ خود را در غم از دست دادن سیمین دانشور عزیز؛ با تمام ایرانیان شریک می*دانم؛ زیرا معتقدم، سیمین به تمام مردم ایران تعلق داشت.
    kati a این نوشته را پسندیده.
    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

  5. #29
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -




    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

  6. #30
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    MooniYa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۶/۰۷
    نوشته ها
    1,307
    میزان امتیاز
    58
    پسند شده
    4016
    پسند کرده
    2973

    Re: سیمین دانشور - مروری بر زندگی و آثار -

    نامه سیمین دانشور به جلال آل*احمد

    19 مارچ 1953 / 28 اسفند 1331

    عزیزم، الان ظهر پنج*شنبه است. نه، ظهر درست نیست. ساعت یازده*ونیم است. مقصودم این است که تازه از مدرسه و خرید و سروکله زدن با استگنر برگشته*ام. مقاله*ام را راجع به داستایوسکی اصلاَ نپسندید، البته من هم آش دهن*سوزی ننوشته بودم و می*دانی چه؟ اگر بخواهم نمرة معقولی از درسش بگیرم باید آن را از نو بنویسم. این تعطیلی با این کارهای روی سرم ریخته و مقالة آقا.

    اما جریان امروز. صبح صبحانه خوردم و خرید رفتم. جوهر و شامپو و کارت پستی و پاکت برای فرستادن بروشورهای تو خریدم. نُه رفتم مدرسه تا ده*ونیم انگل استگل بودم و چانه می*زدم. می*گفت این مقاله اصلاَ علمی نیست و احساساتی است. خلاصه، در صورتی که من یک بحث تطبیقی کرده بودم و حالات روحی داستایوسکی و راسکولنیکف را با شکسپیر و هاملت مقایسه کرده بودم. خلاصه آب پاکی روی دستم ریخت. من هم با لب و لوچة آویخته به خانه آمدم و نشستم سر کاغذ عزیز تو. الان یازده وچهل وپنج دقیقه است. عزیزم، این*طور که می*گویند امشب ساعت دوازده عید می*شود. قربانت می*روم. یاد عیدهای گذشته بخیر که با هم بودیم. یاد آن شب عید بخیر که در خانة امیریه سفرة عید چیدیم و شمع*ها را روشن کردیم و نوذری آمد. یاد آن سفر رشت که عید را در کنار هم گذراندیم بخیر. چقدر عید امسال برای من سوت و کور است. بنانی و غیره اصرار داشتند که ما عیدی بگیریم، من زیر بارشان نرفتم. وقتی تو نباشی در کنار من، چه عیدی دارم که با دیگران بگذرانم؟ ممکن است امشب بروم سینما، زیرا فیلم معروفی از کوکتو می*دهند. ضمناَ کشفی هم کردم. این جوهر اسکریپ اصلاَ بد است، یعنی چرب است. این قلم به این خوبی که مثل ماه می*نوشت با جوهر تازه که بی*خودی اسکریپ خریده*ام چرب شده و نمی*نویسد. اما بپردازم به جواب کاغذت و ضمناَ به قول تو مرگ بر جوهر اسکریپ.

    اولاَ نقشة خانه رسید. خیلی نقشة عالی و خوب و جامعی بود و مخصوصاَ نماها با آن سنگ*های سبز و آجرهای قرمز. خدا کند در آن به سلامتی و خوشی به سر ببریم و یک بالین باشیم، ولی عزیزم، خرج لوکس در آن زیاد نکن آن هم با قرض. تو که می*دانی بی لوکس هم می*شود خوش بود و خوش گذرانید. پس یادت باشد ( نگو باز کاغذش رسید با نصایح عادی) که ما مقروض هم هستیم. هنوز زنجانی و صلصالی و هزار کوفت و زهرماری دیگر از ما طلب*کارند و عید نوروز باید طلب محدث را بدهیم، پس چرا بی*خودی قرض بکنیم و خرج لوکس بکنیم. عزیزم، پس بهتر این است و بدان و آگاه باش که به سادگی برگزارش بکنیم. این هم عزیزم ، فارسی*ای که اصلش عربی بوده است. خود عربی را که بلد نیستم، بگذار فارسی*اش را بنویسم . می*دانی همین استنگر با همة اهن *و تلوپش و با توپ پرش و با ایرادهای بنی*اسرائیلی*اش، سبک مرا در انگلیسی نوشتن می*پسندد و این از عجائب روزگار است. می*گوید این سبک، ساده است و صمیمی و خیلی طبیعی است. کم*کم دارم از استنگر ناامید می*شوم زیرا سبک من آن*قدر بندتنبانی است که نگو. این که پدرت پانصد تومان داده*اند، یک دنیا خوشحال شدم. خودش چیزی است و پول یک قسط بنایی است. خدا عمرش بدهد. از قول من هم تشکرآلات بکن.

    اما بحثی را که پیش کشیده بودی راجع به تقوا و غیره، موافقم و من شاید در کاغذهای اولم همین بحث را کرده بودم و به همین نتیجه هم رسیده بودم. اگر من به تو وفادار مانده*ام و سرم هم برود وفادار خواهم ماند، به واسطة فرار از ابتذال است. این کاملاَ راست است و در من علاوه بر فرار یک عامل دیگر هم هست و آن ترس از وجدان گناه*کار که نمی*خواهم زندگی*ام از چنین وجدانی مسموم بشود. من که قبلاَ گفته*ام اگر گناهی بکنم قبل از همه خودم و وجدانم مرا مورد عذاب و بازخواست قرار می*دهند و خلاصه ضعیفم برای گناه کردن. ولی شاید من هم به آن*چه خواسته*ام رسیده*ام که دیگر احتیاجی به چشم و دل دواندن عقب این و آن در خود نمی*بینم. شاید که نه، حتماَ . یادت است من از وقتی زن تو شدم اصلاَ هرگز موردی پیش نیامد که تو از این لحاظ مرا دم چک بگیری؟ و من یاد ندارم از این لحاظ میان ما کدورتی ایجاد شده باشد. فقط یکی دو مورد، من در حق تو ظن بی*جهت برده بودم که آن هم به واسطة نشناختن تو بود. عزیزم، تو پسر خوشگل من بودی و من فکر می*کردم همة زن*ها تا ببینندت عاشقت می*شوند، این بود که اول*ها دست و دلم می*لرزید.

    اما با این کاغذت نمونة داستان در بازار وکیل هم رسید. تکه*های خوبی داشت، ولی اگر این را به استگنر می*دادم رد می*کرد. کمپوزیسیون نداشت، دو تا داستان درهم بافته شده بود. بیهوده و بعضی جاها غالباَ به جای دختربچه، بازار از چشم خود نویسنده دیده می*شد که خوش*بختانه تو قسمت عمدة آن را زده*ای و خودت درست کرده*ای. اصلاَ این داستان و همة داستان*های من از نظر سبک ضعیف است و از نظر ایده قوی. به کار بردن ترکیبات رمانتیک ضمن رئالیست*ترین مضامین، قاطی کردن نظر نویسنده با قهرمان داستان و شلوغ بودن صحنه*ها هم در بازار وکیل وهم در مرداب سطح داستان را پائین آورده است. قلم ناشی است و سبک یک*دست نیست و این همه صفت وقیدی که من استعمال می*کنم. و به جای نشان دادن صحنه یا ایده ضمن عمل، به وصف اکتفا می*کنم. عزیزم، هیچ کدام را نپسندیدم . چه می*شود کرد؟ روی هم رفته من نویسندة نائیفی( Naif) هستم. این*طور که استگنر می*گوید، یا باید مثل دوربین عکاسی عکسبرداری کرد و بی*طرف و خشک جریان قضایا را نشان داد، یا از نظر شخص اول و یا از نظر شخص سوم. و من در همة داستان*هایم نظرها را قاطی کرده*ام و این است که سبکم ضعیف شده و شاید یکی از اسرار نویسندگی تو و چوبک و البته هدایت، همین از یک نظر خاص نوشتن باشد. و قربان نظر خاص تو می*روم که مرا انتخاب کرده است. ببین چقدر چرند می*نویسم. اگر قلمم را کنترل نکنم و بخواهم حالات روحی*ام را بنویسم، این*طور از آب درمی*آید. اصلاَ چرا این بحث را کردم؟ آیا درس*های پروفسور سرفه*کن و استگنر را به تو عزیزم پس دادم؟ کاملاَ ممکن است. ولی قصدم پزدادن نبود.

    اما راجع به دوا، هزار بار خجالت دارم که این همه از تو پول گمرک گرفته*اند و به دوندگی وادارت کرده*اند. این*جا از من گمرکی نگرفتند زیرا من به عنوان نمونه فرستادم. همیشه کارشان وارونه است. هی ما دم از وطن*پرستی می*زنیم. راستی از آن قرص قرمز کوچک اول روزی یکی و بعد روزی دو تا بخور و اگر خوب بود بنویس تا برایت بیاورم. در ایران نیست. من که بودم همه جور ویتامین را امتحان کرده بودم و این یکی نبود. به هر جهت، اسم آن دو تا قرص آهن است و اسم قرص ریزOne a Day Vitamine است و همین سومی برای من مفید واقع شد و کم*خونی*ام را علاج کرد.

    اما نقشة من در تعطیلی که از فردا شروع می**شود: از دکتر وقت خواسته*ام که با آزمایش*های تو عزیز بروم و با او مشورت بکنم و اگر تصویب کرد گلولة سینه*ام را درمی*آورم. به نظرم یکی دو روز در رست*هاوس(*****Rest House) بخوابم زیرا دهکده تقریباَ تعطیل است و بچه*ها رفته*اند و کسی نیست که برایم غذا تهیه کند. و اما چهار روز هم به یوسه*می*تی خواهم رفت با دستة شاگردهای خارجی که برنامة مفصلی بسته*اند و هرچه دکتر گفت برایت می*نویسم. دلت شور نزند و خیالت راحت باشد. اول راستش این خبر مثل آواری روی سرم فرو ریخت و خیلی غصه خوردم و یک حالت بی*کسی و غربت عجیبی حس کردم، ولی حالا بهترم و بر خودم مسلط شده*ام....

    عیدت مبارک باشد. قربان تو- سیمین سیاهت.



    کتاب اول نامه*های دانشور به آل*احمد در سفر آمریکای دانشور( 1332- 1331 (

    تدوین و تنظیم: مسعود جعفری
    دلتو به هيشكي نسپار اونو واسه من اونو واسه من اونو واسه من نگهدار

صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما