نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree49Likes

موضوع: قصه، حکایات و داستان های آموزنده برای کودکان

نمایش نتایج: از 33 به 40 از 92
صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 2345678 ... آخرینآخرین
  1. #33
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۱
    نوشته ها
    232
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    مجموعه داستان پيامبران - قصه Joseph in Egypt- یوسف مصر

    با یاد همراه ترین همراه __ زیباترین زیبا

  2. #34
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۱
    نوشته ها
    232
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    مجموعه داستان پيامبران - قصه Samuel the Boy Prophet

    با یاد همراه ترین همراه __ زیباترین زیبا

  3. #35
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۱
    نوشته ها
    232
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    مجموعه داستان پيامبران - قصه Elisha: Man of God

    با یاد همراه ترین همراه __ زیباترین زیبا

  4. #36
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۱
    نوشته ها
    232
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    حکایات و داستان های آموزنده برای بچه ها

    آش نخورده و دهن سوخته

    در زمان*هاي* دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

    مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت.

    روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.

    قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.

    . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت

    پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد

    همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

    پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.

    تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟

    زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

    تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است

    از آن* پس، وقتي* كسي* را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته* مي*شود :* آش نخورده و دهان سوخته

    مرجع: koodakan
    با یاد همراه ترین همراه __ زیباترین زیبا

  5. #37
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۱
    نوشته ها
    232
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    حکایات و داستان های آموزنده برای بچه ها

    بشنو و باور نكن

    در زمان*هاي* دور، مرد خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .

    از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربر را صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ، سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.



    باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روي دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

    كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگوئي.

    مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنكه سيري بهتر از گرسنگي است و اگر كسي به تو گفت گرسنگي بهتر از سيري است ، بشنو و باور مكن.

    باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه اي اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.



    همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه را سپري كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟

    مرد كه چيزي به ذهنش نمي رسيد پيش خود فكر كرد كاش چهارپايي داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل مي بردم . يكباره چيزي به ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم نصيحت دوم اين است ، اگر گفتند پياده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مكن.

    باربر خيلي ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولي باز هم چيزي نگفت.



    ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از اينكه بارهايش را مجاني به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر كسي گفت باربري بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مكن

    مرد باربر خيلي عصباني شد و فكر كرد بايد اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامي كه مي خواست صندوق را روي زمين بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد ، بعد رو كرد به مرد خسيس و گفت اگر كسي گفت كه شيشه هاي اين صندوق سالم است ، بشنو و باور مكن



    از آن* پس، وقتي* كسي* حرف بيهوده مي زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته* مي*شود كه* بشنو و باور مكن

    مرجع: koodakan
    با یاد همراه ترین همراه __ زیباترین زیبا

  6. #38
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۱۱
    نوشته ها
    7
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    6
    پسند کرده
    0

    Re: انواع قصه و كتاب داستان كودك

    دانلود دو كتاب الكترونيكي براي كودكان نوشته خودم

    http://darogiahi.com/index.php?option=c ... &Itemid=95
    باران67 این نوشته را پسندیده.
    [HIGHLIGHT=#e5e0ec]خدايا تو آن ده كه آن به[/HIGHLIGHT]

  7. #39
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    beautiful_lie آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۱/۱۱
    نوشته ها
    1,624
    میزان امتیاز
    20
    پسند شده
    1069
    پسند کرده
    1697

    Re: انواع قصه و كتاب داستان كودك

    خیلی عالی بود ممنون
    نوار قصه ی خروس زری پیرهن پری رو یادتون هست ؟ کاری بود از احمد شاملو
    من یه ورژن اش رو دارم که خیلی کیفیتش پایینه می شه لطف می کنید این داستان رو هم بزارید ؟البته من برای نی نی نمی خوام برای خودم می خوام به یاد بچگی ها
    باران67 این نوشته را پسندیده.

  8. #40
    مدیر انجمن
    مانی بهار آواتار ها
    زهرا
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۲۰
    محل سکونت
    گرگان
    نوشته ها
    1,138
    میزان امتیاز
    16
    پسند شده
    1500
    پسند کرده
    1162

    Re: قصه، حکایات و داستان های آموزنده برای کودکان

    نمی دونستم جاش کووجاس
    این اولین داستانیه که بهارم توی کلاس دوم نوشت خواستم شما رو هم در شادی خودم شریک کنم من که احساس خوشایندی دارم بچه ام بزرگ شده نازی
    واما داستان بهار :

    یکی بود یکی نبود . در جنگل روباه ، سنجاب، جغد، خرگوش ، بلبل ، گنجشک و گورکن زندگی می کردند و زندگی خوب و خوشی دارشتند. روباه پایین درخت بود و می خواست گنجشک را گول بزند تا آن را بخورد اما گنجشک گول روباه را نخورد . ولی روباه ول کن نبود و باز هم می گفت:" بیا پایین تا با همدیگر گشت بزنیم " گنجشک باز هم گول روباه را نخورد ".ولی باز روباه ول کن نبود . روباه چند تا چیز گفت ولی گنجشک گول نخورد . گنجشک آن دور دورها را دید که دارد یک سگ شکاری می آید . روباه گفت:"داری به کجا نگاه می کنی"گنجشک گفت:"می بینم که دارد یک سگ شکاری می آید".

    روباه گفت:" وای باید فرار کنم باید جایی را پیدا کنم"

    وقتی روباه رفت گنجشک به آن روباه خندید
    غذا
     
    بهار ای دختر ناز طبیعت لباس سبز گلدارت مبارک

صفحه 5 از 12 نخستنخست ... 2345678 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما