نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree49Likes

موضوع: قصه، حکایات و داستان های آموزنده برای کودکان

نمایش نتایج: از 81 به 88 از 92
صفحه 11 از 12 نخستنخست ... 89101112 آخرینآخرین
  1. #81
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    elikhanoomi آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۰۸/۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    496
    کالاهای من
    5
    میزان امتیاز
    169
    پسند شده
    4052
    پسند کرده
    2986
    نام: 1497716_636739863053924_2117157240_n.jpg نمایش: 1948 اندازه: 28.7 کیلو بایت
    گربه من نازنازیه


    گربه من ناز نازیه
    همش به فکر بازیه
    یه توپ داره قلش میده
    می گیره و باز ولش میده...

    گربه لیلی باهوشه
    اما زیاد بازیگوشه
    یه توپ داره رنگ ووارنگ
    میزنه به شیشه دنگ و دنگ

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    شبها همیشه وقت خواب
    میره می خوابه تو رختخواب

    گربه پوری شیطونه
    هی میره بیرون از خونه
    شبها کنار حوض میره
    میشینه و ماهی میگیره

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    منظم و مرتبه
    مثل خودم مودبه

    گربه مصطفی بلاست
    بهانه گیر و بد اداست
    راه میره و غر می زنه
    میخوره و نق می کنه

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    ساکت و آروم می شینه
    فیلمهای کارتون می بینه

    گربه مهدی تنبله
    تنبل دست اوله
    مشغول خواب و خور خوره
    از جا تکون نمی خوره

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    آسه میاد، آسه می ره
    جوجه ها رو نمی گیره

    گربه مهری ناقلاست
    دشمن مرغ و جوجه هاست
    مرغه میگه قدقدقدا
    وایسا عقب جلو نیا

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    به چیزی دست نمی زنه
    نمیندازه نمیشکنه

    گربه اکبر فضوله
    به بازیگوشی مشغوله
    هر چیزی که هر جا باشه
    یا میریزه یا می پاشه

    گربه من ناز نازیه
    همش به فکر بازیه
    اینهمه همبازی داره
    دوستهای نازنازی داره

    گربه هادی پرخوره
    چاق و درشت و قلدره
    پنجولاشو وا می کنه
    با همه دعوا می کنه

    گربه من نازنازیه
    همش به فکر بازیه
    اینهمه گربه قشنگ
    ریز و درشت و رنگارنگ

    گربه من قشنگ تره
    از همشون زرنگ تره
    نه شیطونه، نه قلدره
    نه تنبله، نه پرخوره
    از همشون خوبتره
    میون گربه ها سَره

    منوچهر احترامی
    http://mamisite.com/forum/t251
    -146.html#post139582
     
    اکی شمس, باران67, irandokht216 و 2 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    ?

  2. #82
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    elikhanoomi آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۰۸/۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    496
    کالاهای من
    5
    میزان امتیاز
    169
    پسند شده
    4052
    پسند کرده
    2986
    حسنی نگو یه دسته گل
    نام: 1604642_636257529768824_1990320184_n.jpg نمایش: 1622 اندازه: 35.6 کیلو بایت


    توی ده شلمرود
    حسنی تک و تنها بود

    حسنی نگو بلا بگو...
    تنبل تنبلا بگو
    موی بلند روی سیاه
    ناخن دراز واه واه واه
    نه فلفلی نه قلقلی
    نه مرغ زرد کاکلی
    هیچکس باهاش رفیق نبود
    تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
    باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
    نه نمیام نه نمیام
    سرتو می خوای اصلاح کنی؟
    نه نمی خوام نه نمی خوام

    کره الاغ کدخدا
    یورتمه می رفت تو کوچه ها
    الاغه چرا یورتمه میری؟
    دارم میرم بار ببرم
    دیرم شده عجله دارم
    الاغ خوب و نازنین
    سر در هوا سم بر زمین
    یالت بلند و پرمو
    دمت مثال جارو
    یک کمی به من سواری میدی؟
    -نه که نمیدم
    چرا نمیدی؟
    واسه اینکه من تمیزم
    پیش همه عزیزم اما تو چی؟
    موی بلند روی سیاه
    ناخن دراز واه واه واه!

    غاز پرید تو استخر
    تو اردکی یا غازی؟
    من غاز خوش زبان
    میای بریم به بازی؟
    نه جانم
    چرا نمیای؟
    واسه اینکه من
    صبح تا غروب
    میون آب کنار جو
    مشغول کار شستشو
    اما تو چی؟
    موی بلند روی سیاه
    ناخن دراز واه واه واه

    در وا شد و یه جوجه
    دوید و اومد تو کوچه
    جیک جیک کنان
    گردش زنان
    اومدو اومد پیش حسنی
    جوجه کوچولو
    کوچول موچولو
    میای با من بازی کنی؟
    مادرش اومد قدقدقدا
    برو خونتون تو رو به خدا
    جوجه ریزه میزه
    ببین چقد تمیزه؟
    اما تو چی؟
    موی بلند روی سیاه
    ناخن دراز واه واه واه

    حسنی با چشم گریون
    پا شد و اومد تو میدون:
    آی فلفلی آی قلقلی
    میاین با من بازی کنین؟
    نه که نمیایم
    چرا نمیاین؟
    فلفلی گفت:
    من و داداشم
    و بابام و عموم
    هفته*ای دو بار میریم حموم
    اما تو چی؟
    قلقلی گفت:نگاش کنین
    موی بلند روی سیاه
    ناخن دراز واه واه واه

    حسنی دوید پیش باباش
    حسنی میای بریم حموم؟
    میام میام
    سرتو میخوای اصلاح کنی؟
    میخوام میخوام
    حسنی نگو یه دسته گل
    تر و تمیز و تپل مپل

    الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
    با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
    حلقه زدن دور حسن
    الاغه میگفت:
    اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
    خروسه می گفت:
    قوقولی قوقو قوقولی قوقو
    هر چی میخوای فوری بگو
    مرغه می*گفت:
    حسنی برو تو کوچه
    بازی بکن با جوجه
    غاز می*گفت:
    حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
    توی ده شلمرود
    حسنی دیگه تنها نبود
    http://mamisite.com/forum/t251
    -146.html#post139582
     
    اکی شمس, باران67, irandokht216 و 3 کاربر دیگر این نوشته را پسندیده.
    ?

  3. #83
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    elikhanoomi آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۰۸/۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    496
    کالاهای من
    5
    میزان امتیاز
    169
    پسند شده
    4052
    پسند کرده
    2986
    نام: 1525449_634628929931684_53912790_n.jpg نمایش: 1246 اندازه: 25.4 کیلو بایت
    یه روز یه آقا خرگوشه
    رسید به یه بچه موشه
    موشه دوید تو سوراخ
    خرگوشه گفت آخ
    «وایسا وایسا کارت دارم
    من خرگوشه بی*آزارم...
    بیا از سوراخت بیرون
    نمی*خوای مهمون»

    یواش موشه اومد بیرون
    یه نگاهی کرد به مهمون
    دید که گوشاش درازه
    دهنش بازه
    «شاید می*خواد بخورتم
    یا با خودش ببرتم
    پس می*رم پیش مامانم
    آن*جا می*مانم»

    مادر موشه عاقل بود
    زنی باهوش و کامل بود
    یه نگاهی کرد به خرگوش
    گفت به بچه موش
    «نترس جونم اون مهمونه
    خیلی خوب و مهربونه
    پس برو پیشش سلام کن
    بیارش خونه»
    خواننده: هنگامه یاشار

    از اینجا گوش کنید:
    https://soundcloud.com/koodaki-org/agha-khargushe

    http://mamisite.com/forum/t251
    -146.html#post139582
     
    اکی شمس, باران67 و *Afsaneh* این نوشته را پسندیده.
    ?

  4. #84
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    elikhanoomi آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۰۸/۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    496
    کالاهای من
    5
    میزان امتیاز
    169
    پسند شده
    4052
    پسند کرده
    2986
    چشمک بزن ستاره

    شد ابر پاره پاره
    چشمک بزن ستاره
    کردی دل مرا شاد
    تابان شدی دوباره...

    دیدی که دارمت دوست
    کردی به من اشاره
    چشمک بزن ستاره
    شد ابر پاره پاره

    در روز ناپدیدی
    شب روشن سپیدی
    در ابرهای تیره
    چون نقطه امیدی

    پنهان شوی اگر باز
    دیدی مرا ندیدی
    چشمک بزن ستاره
    شد ابر پاره پاره

    با هر مسافری یار
    با دوستان وفادار
    شبهای سرد و خاموش
    من خوابم و تو بیدار

    با نور آسمانی
    بر ما شوی پدیدار
    چشمک بزن ستاره
    شد ابر پاره پاره

    یمینی شریفنام: 576393_362417973819449_1710486683_n.jpg نمایش: 1047 اندازه: 17.9 کیلو بایت
    http://mamisite.com/forum/t251
    -146.html#post139582
     
    باران67 و *Afsaneh* این نوشته را پسندیده.
    ?

  5. #85
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    elikhanoomi آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۱/۰۸/۳۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    496
    کالاهای من
    5
    میزان امتیاز
    169
    پسند شده
    4052
    پسند کرده
    2986
    نام: safe_image.jpg نمایش: 1059 اندازه: 13.8 کیلو بایت
    در باغ موزه نگارستان
    نگاه تاریخی به زندگی کودکان از دیرباز تا اکنون است به شیوه همکنشانه.
    در این نمایشگاه – موزه کودک و نوجوان به همراه بزرگسال می*بیند، می*شنود، دست ورزی و مشارکت می*کند. گام به گام می آموزد و از آموخته*هایش سرشار می*شود و لذت می برد.
    در این نمایشگاه – موزه مخاطبان بزرگسال و کودک با مفهومی نو از گذشته و تاریخ کودکی آشنا می*شود.
    از عروسک*های دست ساز مناطق گوناگون ایران دیدن می کنند.

    با اسباب بازی*های مردم ساخت آشنا می شوند.
    مکتب*خانه و مدرسه نو را در کنار هم تجربه می کنند!
    کودکان به دنیای قصه ها سفر می کنند و درکنار قصه گویان خود نیز نقش بازی می کنند در نمایشگاه – موزه فرهنگ کودکی، کودکان به همراه بزرگسالان در چرخش و گردش میان تالارها و فضاهای موزه ای می آموزند و لذت می برند.
    مخاطبان این نمایشگاه – موزه همه گروه های سنی هستند: از کودکان پیش دبستان تا نوجوانان، و فرصتی تازه برای بزرگسالان که به روزگار کودکی بازگردند و آن را دوباره تجربه کنند.
    دنیای قصه ها
    در این بازدید کودکان پیش دبستانی و دبستانی به دنیای قصه*ها می روند، قصه می شنوند و قصه می گویند. کودکان فرصت می*یابند در قصه*ها نقش بازی کنند و با حرکت و جنبش و هم آوایی از قصه*های بازسازی شده لذت ببرند.

    تجربه در مکتب خانه و مدرسه های نو
    کودکان و نوجوانان ۱۲ تا ۱۶ ساله با نشستن در کلاس*های مکتب خانه و کلاس*های نو دوره مشروطه، ورق زدن کتاب*های بچه*خوانی و ورقی، نوشتن مشق بر لوح*های فلزی به گذشته باز می*گردند و دو سامانه آموزش و پرورش را در سنجش با یکدیگر تجربه می کنند.

    بازدید برای عموم، همه روزه به غیر از دوشنبه*ها از ساعت ۹ تا ۱۷
    بازدید مدارس باید با وقت قبلی باشد،
    برای مهدکودک*ها، پیش دبستانی*ها و آموزشگاه*ها روزهای شنبه، یک*شنبه، سه*شنبه و چهارشنبه از ساعت ۹ صبح تا ۱۳.
    نشانی: میدان بهارستان، خیابان صفی علیشاه، خیابان دانشسرا، باغ نگارستان
    دسترسی مترو: خط ۲ مترو، ایستگاه بهارستان، خیابان دانشسرا، باغ نگارستان

    تلفن برای هماهنگی: ۳۳۱۱۶۶۹۳
    ایمیل: [email protected]
    برگزار کنندگان: موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان و اداره کل فرهنگی و اجتماعی دانشگاه تهران.

    شرایط ثبت نام برای مهد کودک ها، پیش دبستانی ها و مدارس
    بازدید کننده گرامی،

    • نمایشگاه - موزه تاریخ فرهنگ کودکی روزهای شنبه، یک*شنبه، سه*شنبه و چهارشنبه از ساعت ۹ صبح تا ۱۳ پذیرای کودکان و نوجوانان پیش*دبستان، دبستان، راهنمایی و دبیرستان خواهد بود.
    • بازدید در روزهای یاد شده در دو گروه انجام می شود. گروه یک از ساعت ۹ تا ۱۱ و گروه دو از ساعت ۱۱ تا ۱۳
    • در هر بازدید حداکثر تعداد دانش آموزان ۸۰ نفر خواهد بود.
    • زمان بازدید دو ساعت خواهد بود. گروه بادید کنندگان باید نیم ساعت قبل از شروع بازدید در محل حضور داشته باشند. در صورت دیرکرد، از وقت بازدید گروه کاسته می شود و بخشی از برنامه را از دست خواهند داد.
    • قیمت ورودی برای هر دانش آموز نیم بها ۱۵۰۰ تومان و شرکت در فعالیت ها ۳۰۰۰ تومان خواهد بود. متقاضیان باید هزینه مشارکت در فعالیت ها را از پیش به شماره حساب ۰۲۰۱۶۳۴۷۸۸۰۰۸ و یا شماره کارت ۶۰۳۷۹۹۱۴۸۰۹۷۹۰۶۵ به نام فرزانه طاهری قندهاری بانک ملی واریز کنند.
    • تلفن برای هماهنگی: ۳۳۱۱۶۶۹۳

    توجه داشته باشید:

    • پذیرش درخواست بازدید در تاریخ های موردنظر، در صورت وجود نوبت خالی امکان پذیر است.
    • رزرو نهایی جا در صورت پرداخت هزینه مشخص شده انجام خواهد شد. این به این معناست که در خواست شفاهی و یا کتبی بدون پرداخت هزینه دارای اعتبار نیست.
    • روابط عمومی موزه با نماینده سازمان متقاضی برای روز و ساعت بازدید هماهنگی لازم را بعمل خواهد آورد.

    لغو ذخیره جا به منظور انصراف از بازدید و یا تغییر وقت بازدید مشروط به رعایت و انجام شرایط مشروحه زیر است:

    • ۱- در صورتی که بازدید کننده ده روز تا یک هفته قبل از تاریخ بازدید جای ذخیره شده را به هر علت لغو کند و یا به بعد تغییر دهد مبلغ یک سوم از مبلغ پرداخت شده برداشته می شود.
    • ۲- بین یک هفته تا ۷۲ ساعت (بدون محاسبه پنج شنبه و جمعه) ۵۰ درصد
    • ۳- کمتر از سه روز کاری پولی بازگردانده نمی شود.
    • ۴- طبیعی است که لغو برنامه ی بازدید به علت وقوع ناگهانی تعطیلی رسمی هیچ گونه مسئولیتی برای بازدید کننده و موزه به همراه نخواهد داشت.

    نشانی: میدان بهارستان، خیابان صفی علیشاه، خیابان دانشسرا، باغ نگارستان
    دسترسی مترو: خط ۲ مترو، ایستگاه بهارستان، خیابان دانشسرا، باغ نگارستان
    http://mamisite.com/forum/t251
    -146.html#post139582
     
    ?

  6. #86
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    lovermom آواتار ها
    زهره
    عضویت: ۱۳۹۱/۱۰/۰۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    610
    میزان امتیاز
    9
    پسند شده
    2112
    پسند کرده
    1481
    نقل قول نوشته اصلی توسط nature1356 نمایش پست ها
    قصه ملودیک خاله سوسکه (شهر قصه) !!!!



    این هم قصه ملودیک خاله سوسکه (شهر قصه)که فکر کنم بابا مامان ها اونو خوب بشناسن

    بخش نخست خاله سوسکه:
    gheseh_1 - MP3 Téléchargez, lisez et écoutez des chansons – 4shared - mohammadreza azhari

    بخش دوم خاله سوسکه :
    gheseh_2 - MP3 Téléchargez, lisez et écoutez des chansons – 4shared - mohammadreza azhari

    بخش سوم خاله سوسکه:
    gheseh_3 - MP3 Téléchargez, lisez et écoutez des chansons – 4shared - mohammadreza azhari

    بخش چهارم خاله سوسکه:
    gheseh_4 - MP3 Téléchargez, lisez et écoutez des chansons – 4shared - mohammadreza azhari

    امید وارم خوشتون و خوششون بیاد

    مرجع: golestanedoost.blogfa.com
    دوستای عزیز این صفحه که برای دانلود خاله سوسکه داده شده،فقط همون موقع قصه رو پخش میکنه یا میشه دانلودش کرد و تو سیستم داشت؟ اگه میشه دانلودش کرد میشه بگید چطوری؟ من همیشه خیلی راحت همه نوع فایلی رو میتونم دانلود کنم اما فایلهای سایت 4shared.com رو به هیچ عنوان نمیتونم دانلود کنم حتی وقتی از ***** شکن استفاده میکنم.
    ممنون میشم اگه یه نفر برام توضیح بده.
    سایت تخصصی آموزش قدم به قدم بافتنی و قلاب بافی با فیلم.
    آموزشهای سایت جدیدم رو در هیچ سایت و یا کلاسی نخواهید دید.
    http://steps-of-sewing.com

  7. #87
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    مهرافروز آواتار ها
    زینب
    عضویت: ۱۳۹۳/۰۶/۱۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    241
    میزان امتیاز
    162
    پسند شده
    3339
    پسند کرده
    3513
    نام: baba-barfi-00-cover.jpg نمایش: 909 اندازه: 56.3 کیلو بایت
    آن سال زمستان، زمستان سختی بود:
    درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.
    آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
    همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.
    آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.
    یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه*ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه*ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..
    ….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟
    بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.
    اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
    …..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.
    بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:
    بابابرفی! بابابرفی!
    چه کم حرفی! چه کم حرفی!….
    …. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
    تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
    بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:
    سَرت رفت و کُلاهِت موند،
    بابابرفی، بابابرفی!
    دِلِت شد آب و آهِت موند،
    بابابرفی. بابابرفی!
    دو چشم ما به راهت موند،
    بابابرفی، بابابرفی!
    پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
    بابابرفی، بابابرفی!



    فایل صوتی

    http://atalmataltootooleh.com/wp-con...Baba_Barfi.mp3
    شکوفه باران این نوشته را پسندیده.




    معبودا به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . .

  8. #88
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    مهرافروز آواتار ها
    زینب
    عضویت: ۱۳۹۳/۰۶/۱۰
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    241
    میزان امتیاز
    162
    پسند شده
    3339
    پسند کرده
    3513
    گل اومد بهار اومد





    روزی بود، روزگاری بود
    تو بیابون خدا
    نخودی از نخودا
    خونه داشت و زندگی
    همه چی، هر چی بگی!
    همه چی، از همه جور:
    روی رف تنگ بُلور
    این*ورِ رف، گُلاب*پاش
    اون*ورِ رف، گُلاب*پاش
    ترمه و سوزنی داشت
    پارچه*ی پیرهنی داشت.
    نخودی نگو، بلا بود
    خوشگل خوشگلا بود
    اما فقط یه غم داشت
    یه چیز تو دنیا کم داشت:
    همدل و همزبون نداشت
    جفت هم آشیون نداشت
    نخودی تو اون درندشت
    تنهای تنها می*گشت

    هر صبحِ زود پا می*شد
    راهیِ صحرا می*شد
    این*ور و اون*ور می*گشت
    قدم*زنون برمی*گشت
    می*گفت: «چرا، خدا جون
    تو این بر و بیابون
    تنهای تنها موندم
    از زندگی وا موندم؟»
    یه صبح زود که پا شد
    چشاش دوباره وا شد
    این*ورِ شو نیگا کرد
    اون*ورِشو نیگا کرد
    اومد کنارِ پنجره
    دیدش که پشت پنجره
    از همیشه*م خالی*تره!
    نخودی غمش گرفت
    غم عالمش گرفت:
    «چکنم، چکار کنم؟
    چه جوری از تنهایی فرار کنم؟
    هوار کنم؟
    سر بزارم به صحرا
    دل بکنم از اینجا؟
    نه. . نخودی!
    مگه دیوونه شدی؟
    دل بکنی از این*جا ـ کجا میری؟
    سر می*ذاری به صحرا؟
    آخه، ببینم، با غُصه
    کدوم کاری دُرسّه؟
    غصه که کار نمی*شه
    اینو بدون همیشه!»
    برگشت*و جاشو جم کرد
    چایی رو آورد و دم کرد

    اتاق*و قشنگ جارو زد
    رختارو شست، اُتو زد
    شونه به زُلفونش کشید
    سُرمه به مُژگونش کشید.
    زلفِ سیاهش رو دوشش
    گوشواره*هاش به گوشش
    کاراش*و رو به ِرا کرد
    تو آیینه نیگا کرد
    نخودی، نه به از شما،
    شده بود یه تیکه ماه!
    «حیف! کسی نیس نیگام کُنه
    نیگا به سر تا پام کُنه
    بیاد بگه خاله نخودی
    وای که چقد خوشگل شدی!»
    نخودی چشم به راه موند
    امّا زمین سیاه موند .
    یه هفته، دو هفته، سه هفته،
    چهار هفته بود
    که برف و سرما رفته بود.
    یه روز یه کولی اومد،
    تَق و تَق و تَق به در زد

    «بی*بی، سلام!»
    «علیک سلام!»
    «فال بگیرم؟»
    «بگیر برام.»
    دستش*و گرفت تو دستش:
    خُب، ببینم چی هستِش؟
    خوشا به حالت، خاله
    راستی که فالت فاله!
    اما بگم برات، ننه
    انگار یکی بات دُشمنه
    همون طلسمت کرده
    جادو به اسمت کرده
    جنبل و جادو کرده
    کارا رو وارو کرده
    بهار و افسون کرده
    از تو رو گردون کرده.
    چرا ؟ . . خدا می*دونه!
    خب، دیوه این دیوونه
    اون عاشق سیاهیه
    دشمن مرغ و ماهیه .
    یه ماه تموم تو جاده
    آقا دیوه وایستاده

    میون راه نشسته
    راه بهارو بسته . . . »
    کولیه گفت و گفت و گفت
    نخودی حرفاشو شنفت
    خندید و گفت: «چه حرفا!
    دیو سیا تو برفا؟
    من باورم نمی*شه
    جادو سرم نمی*شه.
    طلسم چیه، جادو چیه؟
    دیوِ سیا تو کوه چیه؟
    جادو که کار نمی*شه،
    اینو بدون همیشه!
    هر چی که جادو جنبله
    کار آدمای تنبله
    منم اگه زِرنگم
    می*رم با دیو می*جنگم.»

    نخودی، یِهو از جا پرید
    (نخودی، نگو، گُرد آفرید!)
    لباسِ جنگ*و تن کرد
    چرم پلنگ*و تن کرد
    شمشیر و گرفت به این دست
    سپرو گرفت به اون دست
    خنجر و بر کمر بست:
    «میرم طلسم*و می*شکنم
    دیوه رو دودش می*کُنم!»
    سوار مادیون شد
    تو دره*ها روون شد
    از رد پای دیوه
    رسید به جای دیوه:
    یه غارِ سرد و تاریک
    تنگ و دراز و باریک
    «دیوه، بیا! من اومدم
    به جنگ دشمن اومدم
    فلفل نبین چه ریزه
    بشکن ببین چه تیزه!
    های دیوه، های! کجایی؟
    به جنگ من میایی؟»
    صداش تو کوه پیچید: های!
    از کوه جواب رسید: های!
    دیوه دوید از غار بیرون
    نخودی رو دید رو مادیون
    دیوه رو میگی، دِه بخند!
    حالا نخند و کِی بخند!
    « هاه هاه، ها ها، ها ها ها
    نخودی رو باش، چه حرفا!

    انگار که دیوونه شده
    به جنگ دیوا اومده!»
    دیوه دوباره خندید
    صداش تو کوها پیچید:
    «یِه وجبی! می*دونی
    با کی رجز می*خونی
    که اومدی داد می*زنی
    هی داد و فریاد می*زنی؟
    هر کی هوایی*ت کرده
    به اینجا راهی*ت کرده
    این حرفا رو یادت داده
    شام من*و فرستاده!
    تو شام امشب منی
    یه لقمه چپ منی!»
    تا اسم شام*و آورد
    نخودی حسابی جا خورد
    اما به یادش اومد
    که هیچ نباید جا زد.
    جا زدن و باختن، همون!
    با دشمنا ساختن همون!
    یِهو پرید به دیوه
    خنجر کشید رو دیوه
    دیوه رو می*گی، آب شد
    مثل دیوار خراب شد:
    کوچیک*تر و کوچیک*تر
    باریک*تر و باریک*تر
    تا اینکه نابود شد
    دود شد و دود شد.
    نخودی واسه*ی همیشه
    دیوه رو کرد تو شیشه.
    دیوه چی بود؟ ابر سیا
    به شکل دیو بد ادا،
    دشمن ابرای سفید
    لج کرده بود، نمی*بارید.
    «دیوه که از میون رفت
    دود شد به آسمون رفت

    باید بارون بباره
    که نوبت بهاره.»
    نخودی شدش روونه
    یه راس اومد به خونه
    کاراشو که رو برا کرد
    انگار یکی صدا کرد
    اومد کنارِ پنجره
    دیدش که پشت پنجره
    چه معرِکه*س! چه محشَره!
    صد تا سوار می*اومدن
    ساز و ناقاره می*زدن
    سوارای زرّین*کمر
    سوار اسبای کهر
    نی بود و نی لبک بود
    پرواز شاپرک بود
    هوا می*شد روشن*تر
    صدا می*شد بُلن*تر:
    «آی گل دارم، بهار دارم!
    لاله و لاله*زار دارم!»
    یه پیرمرد تُپُلی
    ریش*ش سفید، لُپ*ش گُلی

    شلوار قدَک، ترمه قبا
    گیوه*ی ابریشم به پا
    اسب سفید سوار بود
    پُشت*ش یه کوله*بار بود
    «چی توی اون انبونه؟
    خدا، خودش می*دونه!»
    نخودی پر در آورد
    رفت*ش جلو سلام کرد
    «سلام عمو!»
    «عمو سلام!»
    «خونه*م میای؟»
    «حالا نمی*آم،

    می*خوام برم کار دارم
    می*بینی چقد بار دارم:
    (سوارا رو نشون داد.
    قطارا رو نشون داد.)
    باید برم در بزنم
    به بچه*ها سر بزنم
    گشت بزنم تو کوچه*ها
    عیدی بدم به بچه*ها

    صحرا رو سبزه*زار کُنم
    باغ*و پُر از بهار کنم
    شکوفه بارونش کُنم
    از گُل چراغونش کُنم.
    اما ببینم، نخودی!
    چرا یِهو تو لب شدی؟
    دُرُسته عمو پیره
    داره از اینجا میره،
    تنهات نمی*گذاره.»
    «راس می*گی عمو؟»
    «دِ، آره!»
    نخودی نیگا نیگا کرد
    عمو پیرمرد، صدا کرد:
    «های، گُل بیا، بهار بیا!
    لاله و لاله*زار بیا!»
    نخودی دیدش که پنجره
    از گُل و سبزه محشره:
    شمشادا قد کشیدن
    اونم چقد کشیدن!

    یکدفه از آلاله
    پُر شد حیاط خاله
    چلچله*ها: جریس! جریس!
    مهمون اومد، صاب*خونه نیس؟»
    دیگه نخودی تنها نبود
    تنها تو اون صحرا نبود
    بازی می*کرد و می*دید
    با گُل می*گفت، گُل می*شنید.
    وای که چقد عالی بود،
    جای همتون خالی بود!


    فایل صوتی

    http://atalmataltootooleh.com/wp-con...ahar_Oomad.mp3
    tature, شکوفه باران و *Afsaneh* این نوشته را پسندیده.




    معبودا به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . .

صفحه 11 از 12 نخستنخست ... 89101112 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما