نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree22Likes

موضوع: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

نمایش نتایج: از 9 به 16 از 109
صفحه 2 از 14 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین
  1. #9
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    malihe moula آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۰۵
    محل سکونت
    شهر بهارنارنج(شیراز)
    نوشته ها
    584
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    85
    پسند کرده
    1

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    اعتراف میکنم اعتراف کردن سخته
    اعتراف میکنم هرچی اعترافاتون خوندم نفهمیدیم چی باید بنویسم
    پس گفتم 1بار تو عمرم تقلب نکنم خودمم بنویسم
    من یک مدت تو هوا واسمون بودم یک مدت جوگیر بودم اصلا نمیخوام درموردش صخبت کنم
    خیلی اتفاقات افتاد تو این مدت ولی خوب بگذریم بع
    در مورد خودم در مورد 40 روز و 40صفت
    تقریبا همه اون صفتای که باید تو زندگیم بایداز خودمون دور میکردیم حق الناس بود
    مثل قضاوت مثل غیبت مثل مسخره کردن
    یادم میاد متن مسخره کردن که شبنم جون نوشته بود شاید خودم از همه مسخره تر باشم
    میخوام اعتراف کنم تو زندگیم گاهی دانسته گاهی ندانسته اینکار میکردم کلا ادمارو خیلی سوژه میکردم خدا منو ببخشه نمیگم تو ترکش موفق بودم ولی تمام سعمو میکنم که جلو زبون و چشمو بگیرم گاهی وقتا ادم با نگاهم میشه دیگران و مسخره کرد تومو تلاشمو کردم که نرنجونم کسیو ا چون تاوان دلشکستن خیلی سخته خدااا نمیگذره
    همیشه با خوذم میکم خدای به اون بزرگی که از ریز و درشت زندگی ما خبرداره همیشه به همه اعمال ما اگاهه قیامت به این بزرگی برپا مبکنه تا در مورد ما قضاوت کنه حالا من چه جوری به خودم اجازه میدم در مورد کسی که هیچی در موردش نمیدونم فقط حرفاشو میشنوم قضاوت کنم
    اعتراف میکنم نتونستم به خوبی رو خودم کار کنم اعتراف مکینم گاهی اوقات خجالت میکشیدم وشرمنده بودم از همه زحماتی که کشیده میشد
    اعتراف میکنم خیلیییییییییی چیزاااااااااا ازتون یاد گرفتم از تک تکتون
    یاد گرفتم اگه دوست داری رنگ واقعی از خداا تو زندگیت داشته باشی باید به سراغ دلت بری باید بدونی تنهااا عبادت کردن تنهاااا نماز خوندنو ودعاااا کردنو از این مجلس دعااا به اون مجلس دعااا رفتن مهم نیست باید ببینی چه چیزی خدارو شاد میکنه
    باید تنها نشنوی باید عمل کنی گاهی اوقات خیلی چیزای ریزی تو زندگیمون هست که از اونااا غافلیم که کمی به خودمون بیایم میشه راهی برای رسیدن پیدا کرد یاد گرفتم تو ادما دقیق بشم اخه بعضیااااا واقعااا بوی خدااا مییدن
    اعتراف میکنم حلقه های اول نه ولی یه مدتی تو نیایشای که شبنم جون میذاره خیلی دقیق میشم همون نیایشای که بعد از برنامه میذاره خیلی چیزااا به ادم یاد اوری میکنه


    اعتراف میکنم تو تمرکز کردن خیلی مشکل دارم تو 1لحظه حواسم به چند نفر هست
    اخه ادم اینقدر فضول
    اعتراف میکنم تو درساااا خیلی خنگ بازی درمیارم خیلی طول میکشه تا درک کنم چی به چیه
    اعتراف میکنم نسبت به کسانی که دوستشون دارم خیلی حساسم گاهیم حسادت چاشنی کار میشه خب چه کنم

    اعتراف میکنم خیلی چیزااا تو زندگیم اتفاق افتاد که بین منو خداست نمیتونم بگم
    اعتراف میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم ولی اگه بگم از شیرازی بودنم به دوره

    اعتراف میکنم خیلیییییییی سوال دارمممممممم خیلی به راهنمایی نیاز دارمممممممم.
    اگه خدا اهل پُز دادن بود . . .
    الان زیر چشمامون نوشته بود چند مگاپیکسله !

  2. #10
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۲/۰۳/۰۹
    نوشته ها
    17
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    عاغا منم میخوام اعتراف کنم با اینکه تو حلقه ها نبودم اما تو چت که بودم.
    خب اعتراف میکنم فقط هولم نکنین
    اعتراف میکنم که بعضی وقتا خیلی زیاده روی کردم و سر به سرتون گذاشتم که باعث شده از دست من ناراحت بشین باور کنید منظور بدی نداشتم و از همتون معذرت میخوام.
    اعتراف میکنم بعضی وقتا درکتون نکردم خیلی دوست داشتم که این اتفاق بیوفته اما نتونستم
    اعتراف میکنم که میدونستم شماها از من حساس ترین و روحیه لطیفی دارین اما من منگل اصلا توجه نکردم و بعضی وقتا با کارام و حرفام ممکنه آزارتون داده باشم
    اعتراف میکنم که همتون رو مثل اعضای خانوادم دوست دارم و برام مثل خواهر هستین
    اعتراف میکنم بعضی وقتا اینقدر با ملیحه شلوغ بازی درآوردم یا اینکه شخصا جو کلاسو به هم ریختم و اعصابتون رو خرد کردم اما شماها خانمی کردین و به روم نیاوردین
    اعتراف میکنم که قول میدم از این به بعد بیشتر رعایت کنم هر چند که اجازه شرکت تو حلقه جدید رو هم ندارم اما در کنارتون هستم
    الانم میخوام یک معذرت خواهی اساسی کنم از شمیم بانو که میدونم از دستم احتمالا دلخوره چون من پشت گوش انداختم و درس براش ارسال نکردم. از همینجا میگم که من کی باشم که بخوای واسه کاری التماس کنی؟ فقط منو ببخش قول میدم ایندفعه جبران کنم و اگر نتونستی بیای چت خودم مطالب رو برات میفرستم و اگر اونقدر عصبانیت کردم که سر پسرت داد زدی واقعا نمیدونم باید چی بگم فقط میخوام که خدا منو ببخشه
    من دوست ندارم کسی از دست من ناراحت باشه برای تمام کارای که کردم و نکردم منو حلال کنید

  3. #11
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    malihe moula آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۰۵
    محل سکونت
    شهر بهارنارنج(شیراز)
    نوشته ها
    584
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    85
    پسند کرده
    1

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    در راستای اعتراف میگ میگ
    منم از همتون حلالیت میطلبم
    منو هم حلال کنید ما قصدمون شاد کردنتو بود ولی دیگه حلال کنید نمیدونستم ناراحت میشید
    حلالیت میطلبانم
    اگه خدا اهل پُز دادن بود . . .
    الان زیر چشمامون نوشته بود چند مگاپیکسله !

  4. #12

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    حالا نوبت منه که اعتراف کنم
    میخوام اعتراف کنم وبگم از خودم شاکی ام.. از این شبنمی که شما میشناسین دلگیرم..
    میخوام بگم بعد این همه مدت که سعی و تلاش کردم احساس میکنم هنوز تو نقطه شروع سرگردونم..
    اعتراف میکنم که گاهی رازها رو فراموش میکنم..گاهی بد میشم..که گاهی جرات نگاه کردن به آسمون رو پیدا میکنم..
    اعتراف میکنم که هنوز احساس غرور رو در خودم نکشتم. هنوز فکر میکنم که غباری سرگردانم
    اعتراف میکنم که هنوز باور نکردم که حقی ندارم! که کسی نیستم ! که هیچم .. هیچم .. هیچ
    اعتراف میکنم که هنوز گاهی دوست دارم که خشمگین باشم.. گاهی پر از غرور باشم.. گاهی شک کنم.. گاهی دلگیرباشم از کسی.. همین دوست داشتن ها حتی برای چند ثانیه..همین چند ثانیه کوچک یعنی هنوز از نقطه شروع قدم از قدم بر نداشتم ..
    اعتراف میکنم که هنوز میترسم از اینکه دلی رو بشکنم..کسی رو آزار بدم..چیزی بگم که احساس نا خوشایندی رو ایجاد کنم.. اصلا همین ترس کافیه که بدونم هنوز میتونم بد باشم .. همه اینها یعنی اینکه که چقدر حقیرم ..
    اعتراف میکنم که مرگ رو فراموش میکنم .. اعتراف میکنم که هیچ بودنم در محضرخدا از خاطرم میره.. اعتراف میکنم گاهی سرکشم..سرشار از حس بودنم..پر از آرزو و اوهام ، پر از بی خبری..
    گاهی خدا درب ها را میبندد و پنجره ها رو قفل میکند..
    زیباست بدانی ..شاید طوفانی در راه است!

  5. #13

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    و اما اعضای خوب حلقه ششم


    Andrew
    آیدا
    1marjan
    مرضیه ا
    malihe moula
    maral m
    alis
    zahra_sh
    مهتاب
    شمیم
    مامی مهدیار جون
    nosa
    ترمه
    شبنمک
    جای خالی خیلی از دوستان حس میشه ..
    امیدوام هر جا هستن خوب و خوش و سلامت باشن
    گاهی خدا درب ها را میبندد و پنجره ها رو قفل میکند..
    زیباست بدانی ..شاید طوفانی در راه است!

  6. #14

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    برنامه رو اینجا پیگیر باشین . فعلا بر نامه سه روز اول گذاشته شده
    .
    .


    .
    .
    این دفعه بر خلاف روال سابق نیازی به لایک و پیگیری و حضور و ... نیست..
    فقط میخوام که این فرصت هر چند کوتاه رو دریابید..
    شاید وقتمون برای جبران ثانیه های از دست رفته خیلی کوتاه تر از اونی باشه که تصور میکنیم ..
    یکی از دوستان به من پیام خصوصی فرستاد که چرا این سری قانون حضور رو حذف کردم
    دلیلش رو اینجا میگم چون شاید سئوال همتون باشه.
    میخوام بگم بعد از گذشت چند حلقه، اونی که به این بینش میرسه که باید خودش رو تغییر بده
    نیازی به پیگیری و احبار اعضای دیگه نداره ..
    اونایی که دعوتنامشون به این مهمونی آسمونیه خودشون سر ساعت این توفیق رو دارن که همه چیزو رعایت کنن..
    برای اونا دعا کردن برای اعضایی که حضور واقعی ندارن تنها برکت و موهبت الهی همراه داره ..
    اما برای اونایی که حضورشون در حد اسم هست و حرمت و قداست این حلقه رو نگه نمیدارن تنها کارمایی میمونه که گر های زندگیشون رو محکم تر میکنه..
    این قانون کائنات هست.. چه ما بپذیریم و چه نه ..
    بنا براین اجبار در این راه معنایی نخواهد داشت
    گاهی خدا درب ها را میبندد و پنجره ها رو قفل میکند..
    زیباست بدانی ..شاید طوفانی در راه است!

  7. #15

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    ..
    زندگی سفـــری با خــــداست!
    ..

    زندگي كردن مثل دوچرخه سواري است. آدم نمي افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد.

    اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مي ديدم، چيزي شبيه قاضي دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت مي*كند تا بعداً تك تك آنها را به*رخم بكشد.

    به اين ترتيب، خداوند مي خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه حضور داشت، ولي نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتي.

    ولي بعدها، اين قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعي بود كه حس كردم زندگي كردن مثل دوچرخه سواري است، آن هم دوچرخه سواري در يك جاده ناهموار!

    اما خوبيش به اين بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مي*زد.

    آن روزها كه من ركاب مي*زدم و او كمكم مي*كرد، تقريباً راه را مي*دانستم، اما ركاب زدن دائمي، در جاده*اي قابل پيش بيني كسلم مي*كرد، چون هميشه كوتاه*ترين فاصله*ها را پيدا مي*كردم.

    يادم نمي*آيد كي بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولي هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مي*زدم.

    حالا ديگر زندگي كردن در كنار يك قدرت مطلق، هيجان عجيبي داشت.

    او مسيرهاي دلپذير و ميانبرهاي اصلي را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مي شناخت و از اين گذشته مي*توانست با حداكثر سرعت براند،

    او مرا در جاده*هاي خطرناك و صعب*العبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مي*برد، و من غرق سعادت مي*شدم.

    گاهي نگران مي*شدم و مي*پرسيدم، «داري منو كجا مي*بري» او مي*خنديد و جوابم را نمي*داد و من حس مي*كردم دارم كم كم به او اعتماد مي*كنم.

    بزودي زندگي كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنيايي پر از ماجراهاي رنگارنگ شدم. هنگامي كه مي**گفتم، «دارم مي*ترسم» بر مي*گشت و دستم را مي*گرفت.

    او مرا به آدم*هايي معرفي كرد كه هدايايي را به من مي*دادند كه به آنها نياز داشتم.

    هدايايي چون عشق، پذيرش، شفا و شادماني. آنها به من توشه سفر مي*دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.و ما باز رفتيم و رفتيم..

    حالا هديه ها خيلي زياد شده بودند و خداوند گفت: «همه*شان را ببخش. بار زيادي هستند. خيلي سنگين*اند!»

    و من همين كار را كردم و همه هدايا را به مردمي كه سر راهمان قرار مي*گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشيدن است كه دريافت مي*كنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود.

    او همه رمز و راز هاي دوچرخه سواري را بلد بود.

    او مي*دانست چطور از پيچ*هاي خطرناك بگذرد، از جاهاي مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند......

    من ياد گرفتم چشم*هايم را ببندم و در عجيب*ترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم..

    اين طوري وقتي چشم*هايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مي*بردم و وقتي چشم*هايم را مي*بستم، نسيم خنكي صورتم را نوازش مي*داد.

    هر وقت در زندگي احساس مي*كنم كه ديگر نمي*توانم ادامه بدهم، او لبخند مي*زند و فقط مي*گويد :
    ركاب بزن!
    گاهی خدا درب ها را میبندد و پنجره ها رو قفل میکند..
    زیباست بدانی ..شاید طوفانی در راه است!

  8. #16
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    مامی مهدیار جون آواتار ها
    فهیمه
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۸/۲۹
    محل سکونت
    خراسان رضوی
    نوشته ها
    507
    میزان امتیاز
    12
    پسند شده
    467
    پسند کرده
    835

    Re: ♥تبادل نظر و ارتباط اعضای تاپیک پله پله تا ملاقات خدا♥

    سلام به همه
    خوب من که نمیخوام به هیچی اعتراف کنم
    فقط ی چیزی بگم شبنم جون این زمانهایی رو که گذاشتی ساعت 11 به بعد منظور 11 ظهر هستش یا 11 شب اگه شب باشه و 12:30 هم تصویب بشه خیلییییی دیره با توجه به اینکه ماه رمضون هم هستش ولی اگه من اشتباه میکنم و ساعات مال روز هستش که خوبه
    بچه ها مامی تازگیها همش واسه من ارور میده و خیلی دیر هم باز میشه واسه شماها هم همین طوریه یانه

    "اندکی آن سوتر دوستی دارم
    همرنگ بهار.هر کجا هست به هر حال. به هر کار. به هر فکر .عزیز است
    خدایا تو خودت غرق سعادت دارش"



صفحه 2 از 14 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما