نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree20Likes

موضوع: داستانهای کوتاه

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 271
صفحه 1 از 34 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    مدیر انجمن
    Homaa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۰۵
    نوشته ها
    1,000
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    777
    پسند کرده
    1103

    داستانهای کوتاه

    سلام تصمیم دارم داستانهای کوتاه اما در عین حال تاثیر گزارو بزارم اینجا
    که گرچه وقت کمی میگیره از خوانندش اما بتونه تاثیر زیادی بزاره
    داستانهای کوتاه اما پر معنی
    امیدوارم تاپیک خوبی بشه
    آآآآآآآآآآآآآآآآآآمین

    با نهایت احترام به تک تک شما دوستان
    قانون 1:لازم نیست هرچی داستان خوندیم بزاریم اینجا روزی 10 تا داستان هدفمون این نیست تعداد صفحات این تاپیک بره بالا هدف گذاشتن داستانهای
    کوتاه اما پر از معنی

    ویرایش توسط admin : ۱۳۹۵/۰۴/۰۹ در ساعت ۰۵:۴۹ قبل از ظهر
    و چقدر دنیا زیبا میشد اگر عمل میکردیم به:
    آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند
    و انچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند

  2. #2
    مدیر انجمن
    Homaa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۰۵
    نوشته ها
    1,000
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    777
    پسند کرده
    1103

    Re: داستانهای کوتاه

    از پلنگ های زندگی نترسید!

    روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند. اما پلنگ خودش را

    نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و

    مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد. شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و

    امشب ... حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت

    می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد. یکی از جوانان از شیوانا پرسید: ”چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در

    حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟” شیوانا گفت: ” ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس

    قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان

    می شوند. پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!”

    ویرایش توسط admin : ۱۳۹۵/۰۴/۰۹ در ساعت ۰۵:۴۹ قبل از ظهر
    و چقدر دنیا زیبا میشد اگر عمل میکردیم به:
    آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند
    و انچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند

  3. #3
    مدیر انجمن
    Homaa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۰۵
    نوشته ها
    1,000
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    777
    پسند کرده
    1103

    Re: داستانهای کوتاه

    قهرمان های آدم های کوچک

    نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .

    خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!

    نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .

    خردمند خندید و از او دور شد . از گردش روزگار مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند . چون چندی

    گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت فلان دزد بسیار قدرتمند است باید همچون او شکست ناپذیر بود . و خردمند باز بر او خندید و فردای

    حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده ، برهنه اش نموده و در میدان شهر شلاقش می زدند که خردمند دید نادان با شگفتی این

    ماجرا را می بیند . دست بر شانه اش گذاشت و گفت عجب قهرمانهایی داری ، هر یک چه زود سرنگون می شوند و نادان گفت قهرمانهای تو هم به خواری

    می افتند . خردمند خندید و گفت قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند ، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش می داشتی

    ببین ، و با خنده از او دور شد .

    ارد بزرگ می گوید : قهرمان های آدمهای کوچک ، همانند آنها زود گذرند .

    ویرایش توسط admin : ۱۳۹۵/۰۴/۰۹ در ساعت ۰۵:۵۰ قبل از ظهر
    و چقدر دنیا زیبا میشد اگر عمل میکردیم به:
    آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند
    و انچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    *شمیم* آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۰۹
    نوشته ها
    1,196
    میزان امتیاز
    66
    پسند شده
    3246
    پسند کرده
    18089

    Re: داستانهای کوتاه

    شوهر

    شیوانا جعبه*اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
    زن خانه وقتى بسته*هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
    شوهر من آهنگرى بود که از روى بى*عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
    وقتى هنوز مریض و بى*حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى*گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
    من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى*خورد....
    برادرانم را صدا زدم و با کمک آن*ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
    با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته*هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
    اى کاش همه انسان*ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
    شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته*ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره*گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
    شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
    در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود
    مهربانو.م این نوشته را پسندیده.
    خدایا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن
    که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۰۸
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3
    پسند کرده
    0

    Re: داستانهای کوتاه

    خدا هست!

    مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
    مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
    کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
    به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سر-پرست پیدا میشد؟
    اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
    نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
    مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
    ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
    به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
    ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
    میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
    ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
    من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
    مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
    او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
    مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
    برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد
    مهربانو.م این نوشته را پسندیده.
    ایمان زاییده ی ایدئولوژی ارزش دارد ، نه ایمان ارثی یا تقلیدی .

  6. #6
    مدیر انجمن
    یاس کبود آواتار ها
    راحله نبوی
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    567
    میزان امتیاز
    400
    پسند شده
    7365
    پسند کرده
    1389

    Re: داستانهای کوتاه

    وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

    شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
    متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
    پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
    ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
    مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
    بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
    این نیز بگذرد......

  7. #7
    مدیر انجمن
    یاس کبود آواتار ها
    راحله نبوی
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    567
    میزان امتیاز
    400
    پسند شده
    7365
    پسند کرده
    1389

    Re: داستانهای کوتاه

    داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.
    کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.
    روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.
    سه سال گذشت...
    تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود
    کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.
    گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.
    وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!
    داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟
    گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!
    میتوان گفت:
    "نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند!
    این نیز بگذرد......

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۷
    نوشته ها
    413
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    158
    پسند کرده
    0

    Re: داستانهای کوتاه

    هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
    كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين؟» نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

    خدایا !!!!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تو فقط با من باش[/HIGHLIGHT]

صفحه 1 از 34 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما