نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 918
صفحه 1 از 115 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    مدیر انجمن
    rahayi آواتار ها
    رها.ب
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۲
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,508
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    1083
    پسند کرده
    298

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه

    خوب مسابقه رو شروع می کنیم
    ببینید دوستان موضوع مسابقه هر چیزی می تونه باشه
    عکس
    خاطره
    معما
    و................


    موضوع اولین مسابقه رو طوری انتخاب کردم که همه بتونن شرکت کنن. نه نیازی به سرچ تو اینترنت داره نه زحمت زیادی داره
    فقط خواهشا طوری نباشه که من مجبور بشم پست دوستان رو پاک کنم


    موضوع مسابقه: خنده دارترین سوتی که دادید؟
    نظر سنجی هم سه شنبه عصر 24 خرداد برگزار می شه
    هر کس فقط یک پست بزاره لطفا
    منتظر شرکت کنندگان عزیز هستم
    به برنده هم دکترای افتخاری میدیم :دی
    دنیای مجازی اون بیرونه
    که همه تو قیافن
    دنیای واقعی اینجاست
    همه بی ریا خاکی
    کسی زخماشو نمی پوشونه
    کسی اشکاشو پاک نمی کنه
    کسی بغضش رو قورت نمیده

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    558
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    105
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    خوب من شروع ميكنم وقتي عقد بودم با شوهرم و پسر خاله اش و خانمش رفتيم مسافرت يزد وقتي برميگشتيم شيراز هردومون با شوهرامون قهر كرديم پسر خاله شوهرم كه اسمش امير بود رانندگي ميكرد ليلا خانمش هم پشت سرش بود شوهرم جلو بود منم پشت سرش وسطاي راه ما كه قهر بوديم ميخوابيم بعد از چند ساعت مه از خواب بيدار شدم طبق معمول خواستم منت كشي بكنم شوهرم خوابيده بود من از پشت صندلي دستمو اوردم جلو دست كردم تو موهاش دست كشيدم رولباش دستمو بردم تو يقه لباسش دستشو ميبوسيدم اونم خوشحال شده بود كه دارم منت كشي ميكنم چند ثانيه بيشتر نگذشته بود كه ديدم در ماشين باز شد و شوهرم سوار شدم منو بگو هاج و واج مونده بودم اگه اين شوهرمه پس من داشتم با كي ور ميرفتم كه ديدم ايدل غافل وقتي ما خواب بوديم شوهرامون جاهاشون رو عوض كرده بودن يه جيغ زدم و دستش رو ول كردم گفتم امير تويي اونم كه تازه متوجه شده بود فكر كرده بود زنشه كه داره منت ميكشه تا مدتها روم نميشد توي چشماش نگاه كنم هنوزم بعد از 10 سال كه يادش ميكنيم هممون ميخنديم يادش بخير
    Nasim, sh این نوشته را پسندیده.

    به قلب مهربانت بگو:چیزی وجود ندارد که یادت را از خاطرم ببرد،
    حتی فاصله ها!!!

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    @زهرا@ آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۲۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    819
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    1236
    پسند کرده
    2005

    Re: مسابقه

    منم بگم منم بگم راستیتش من وختی بچه بودم خیلی کوچولو بودماااااا اون وختارو دارم میگم رفتم مغاااازه خوراکی بخرم بعدشم گفتم :آقا اون لواشک 10 تومنیااااا چنده؟
    نفسم پسرم فردادم هر روز عاشقترت میشم.خدایا شکرت

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    mamane ayeh آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۵
    نوشته ها
    410
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    338
    پسند کرده
    1812

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه

    یه روز من و خواهرام و شوهر خواهرم و داییم نشسته بودیم و از هر دری صحبت میکردیم هر کی یه چیزی میگفت..من که کلا کم حرفم شوهر خواهرم

    گیر داد که تو چرا یه چیزی نمیگه خیلی کم حرفی یه چیزی بگو........منم اومدم از خودم و کم حرفیم حمایت کنم اومدم یه شعر بخونم که سوتی فجیعی دادم به جای اینکه بگم ....کم گُوی گُزیده گوی چون دُر تا زاندک تو جهان شود پُر..... زبونم نچرخید و گفتم کم گوز و گزیده گوی .......همه از خنده منفجر شدن ....من که دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم اون تو .......... تا مدتها منو با این شعر دست مینداختن........
    hastiye mamani, مامان کوچولوها و قانع این نوشته را پسندیده.

    تو
    دل انگیزترین حادثه در عمر منی که وجودت همه از عشق پر است
    ....

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۴
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    152
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    145
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    3 سال پیش دندونامو تازه ارتودنسی کرده بودم که 10فروردین به دلیل خوردن آجیل و شکلات یکی از براکت های دندونام شکست وچون باید درستش میکردم با مطب دندون پزشکم تماس گرفتم اما خانم منشی گفت که دکتر تا اخر فروردین خارج از کشور هستند اما موردهای اورژانسی رو گفتن که همکارشون دکتر اعتصام انجام بدن .همینکه اسم دکتر رو شنیدم حالم بدتر شد چون یکی از دوستام پیش اون میرفت و دندوناشو درست میکرد وهمیشه از اخلاق تند وعصبی اش گلایه میکرد و میگفت تا حالا 3تا از زناشو طلاق داده (البته فکر میکنم شایعه بود)خلاصه ما اونروز به مطب دکتررفتیم و چون اواسط عید بود مطب خلوت بود خانم منشی منو به داخل اتاق دکتر برد وقتی داخل اتاق شدم غیر از من یه خانم جوان شیک و با کلاس روی یکی از یونیت های مطب دراز کشیده بود منم رفتم و روی صندلی کناریش دراز کشیدم که همون خانم جوان برگشت و به من لبخند زد وگفت :چقدر سخته که ادم توی عید دندوناش درد بگیره منم که دلم از همه جاا پر بود گفتم اره به خدا اگه دندونم درد نمی کرد اصلا نمی اومدم آخه دکتر خودم اینجا نیست منم مجبور شدم بیام پیش دکتر اعتصام بعد با یه قیافه حق به جانبی گفتم آخه در مورد دکتر حرفای خوبی نمیزنن میگن اینقدر که بد اخلاق تا حالا 3 تا از زناشو طلاق داده واقعا بد به حال زنای بد بختش من که اصلا ازش خوشم نمی یاد که یه دفعه خانم منشی از اتاق دکتر صدا زد:خانم اعتصام (منظورش همون خانم جوان بود)آقای دکتر کارتون دارنمنو میگید داشتم از خجالت می مردم اون خانم هم با یه قیافه سردی از من دور شد همین که خانمه رفت منم سریع وسایلمو جمع کردمو و اومدم بیرون اما نتیجش این شد که تا آخر فروردین از دندون درد گریه میکردم امان از دهانی که بی موقع باز شود
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    پاکترین هوای دنیا متعلق به لحظه ای است که دلمان هوای هم را میکند.

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    eshgheasemani آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۱/۲۵
    محل سکونت
    shiraz
    نوشته ها
    998
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    730
    پسند کرده
    1075

    Re: مسابقه

    بچا حالو سوتی من مارالی آتیش بسوزونو شیطون در عصر جاهلیت و تینیجری که بسی شیطنت میکردیم یه سوتی دادم البته سوتی بسیار میدم الان این اومد تو ذهنم . زمانی که دانشجو بودم یه روزی نتی با یه آقو پسری آشنا شدم و بعد از صحبتها و چتهای مکررر نتی قرار شد همدیگرو ببینیم خلاصه ما قرار گذاشتیم جلو هتل هما (بچا شیراز میدونن کوجان اون موقع هنوز مد نبود عکس بفرستیمو بپسندیم بعد بریم سر قرار) از اقبال ترشیده من که من تاحالا حتی عکس این پسرو ندیده بودم و فقط گفت مدل ماشینش پرشیا سفیده ما هم با عجله چون به قرارم دیر رسیده بودم یه پرشیا سفید دیدیمو در ماشینو باز کردیم سوار شدیم با شیطنت گفتم سلام دست دراز کردم و خودم رو معرفی اون آدمم که اتفاقا یه پسر جوون و خوش تیپی بود هاج و واج یکم نیگا کرد بعد خودشو جمع و جور کرد و گفت ا سلام عزیزم خیلی خوشبختم منم فلانیم که دقیقا اسم پسری بود که باهاش قراریده بودم منم خرکیف که ا عجب تیکه ای ارزش داشت کلاس دانشگارو جیم شمو تازه با کلی مکافات برسم سر قرار بعد گفت خب کجا بریم یه مسیریم دادیمو ماشین استارت خوردو حرکت که هنوز چند قدمی نرفته بیدیم یهو اون آقو پسر اولی که تو آینه ماشین بعد از تاخیر بنده قلی فهمیده بود اشتباهی سوار شدمو یارو داره برم میزنه بوق بوق بوق تو خیابون انگار داره عروس میبره کلی تابلو شدیم خلاصه رسید به پسملی اولی گفت داداش اون خانمه مسافر بنده بوده منم تازه فهمیدم چه اشتباهی شده هیچی با یار اولی خداحافظی کردیم عذرخواهی گریه و فغان و طلاق که کاشکی مونده بودم پبشش آخی هی روزگار . پیاده شدیم با اون دوستمون رفتیم بیرون کلیم غیرتی شده بود دعوام کرد منم گفتم خب بابا من چیکار کنم ماشین اونم پرشیا سفید و هم اسم شمو . از اون روز به بعد و سوتی با هر آقای دیگری میقرارم و ندیدمش میگم لطفا پلاک ماشین رو مرحمت کنید که کلی میخندن یا میترسن فکر میکنن دزدی پلیسی منکراتی هستم بعد برای اینکه از این ذهنیت خطا دربیان جریان سوتیمو میگم که کلی میخندند و مضحکه و ملعبه میشم
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۲۶
    محل سکونت
    مازندران
    نوشته ها
    76
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    12
    پسند کرده
    2

    Re: مسابقه

    بچه كه بودم خيلي عينك دوست داشتم؛ عاشق عينك بودم
    دوم ابتدايي بودم كه معلم بهداشت اومده بود توي كلاس؛ داشت تست بينايي ميگرفت؛ منم خدائيش چندتايي رو نديدم و چند تا رو هم خودم از قصد نگفتم
    يه نامه نوشت كه بايد بري چشم پزشكي واسه معاينه دقيق تر
    منم نامه رو بردم خونه و چند روز بعد رفتيم پيش آقاي چشم پزشك با پدر گراممان
    دكتر مهربون يه تستي كرد و ديد كلا از هفت دولت آزادم !! گفت : بيا دخترم اين عينك رو بزن ببينم چه طوري ميشه ؟!!!

    منم با ذوق كه عينك روي چشام هست؛ دكتره شروع كرد به پرسيدن ؛ منم تقريبا درست ميگفتم و اون ريز ريزا رو اشتباه !!!
    بعد كه دكتر عينك رو برداشت از روي چشام گفت : دخترم عينك دوست داري؟؟
    من : خيلي آقاي دكتر!!!
    دكتر : خب پس من واست فقط ميتونم ويتامين آ بنويسم تا يه مدت بخوري!!
    من: عينك چي؟؟
    دكتر: دخترم اون عينكي كه بهت دادم شيشه نداشت؛ فقط ميخوام ببينم عينك دوست داري يا نه ؛ يا واقعا چشات ضعيفه
    حالا پدر من هي ميخنديد و من كه ضايع شده بودم هيچ حرفي نميزدم :(((
    (ولي بعد از چند سال آخر به آرزوم رسيدم و عينك گذاشتم !)

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۱۹
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    137
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    21
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    مامانم مريض بود... زن عموم اومده بود عيادت. اونم خيلي تعارفيه و خجالتي. ....بحث رژ لبش شد منم بي هوا گفتم چه رژ لب خوبيه
    اينهمهههههههههههههههههههه ه چيزي خوردي از وقتي پاك نشد
    زن عموم طفلي سرخ شد
    hastiye mamani و قانع این نوشته را پسندیده.

    نقاش نیستم اما تمام لحظات بی تو بودن را درد میکشم

صفحه 1 از 115 123411 ... آخرینآخرین
  • بانک بند ناف
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما