نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 241 به 248 از 918
صفحه 31 از 115 نخستنخست ... 212829303132333441 ... آخرینآخرین
  1. #241
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۵/۰۱
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    60
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    11
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    حدودا یک سال از عروسیم گذشته بود که به اصرار همسرم قرار شد خانوادش رو دعوت کنم خونمون .چندتا مشکل وجود داشت اول اینکه من نمیتونستم برنج در حجم زیاد رو خوب در بیارم بین خودمون باشه الان هم نمیتونم و مورد بعدی و مهمتر اینکه به جز ماکارونی چیز دیگه بلد نبودم باز هم بین خودمون باشه الان هم بلد نیستم .مامانم به دادم رسید و کلی غذا واسم درست کرد. مامان من مرغ رو یه جور خاصی درست میکنه که همه عاشقش میشن.موقع درست کردن مرغ هی بهم گفت بیا دستورش رو یاد بگیر اگه ازت پرسیدن ضایع نشی ولی من خودمو سرگرم دسر کرده بودم و هی پشت گوش مینداختم.خواهر شوهر مطابق حدس مامانم دستور مرغ رو پرسید منم یه چرندیاتی تحویلش دادم که خودش پشیمون شد اما سکانس اصلی اینجا بود که مادر شوهرم گفت هفته دیگه که مهمون دارم نسیما(من)بیاد مرغا رو درست کنه .ای خدا امان از این مریخی که خودش هم باورش شده بود غذاها کار منه یه ذوقی میکرد میگفت آره نسیما میاد غصه نخورین. بماند که من با چه بدبختی یه بهونه آوردم ولی خودم که فکر میکنم لو رفتم نظر شما چیه؟
    اَلَّلهُمَّ اجعَل مَحیای محیا مُحمّدٍو آل مُحمّدٍ

  2. #242
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    بانو آواتار ها
    پریسا سین
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۶
    محل سکونت
    همین دور و ورا
    نوشته ها
    392
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    421
    پسند کرده
    2

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    قبل از کنکور با دوستم قرار گذاشتیم واسه درس خوندن صبحا بریم کتابخونه.
    خونه ی ما یه خونه ی بچه دار و شلوغ و پر سر وصداس.در واقع توش اختیار تام از خودت نداری که وقتی خسته ت شد بخوابی.منم دیگه مجبور بودم تابع جمع باشم تا کی بخوابن.؟! واسه همین سر یکی از قرارام با دوستم یه دروغی گفتم که خیلی شرمنده شدم.
    قرار ما ساعت 7 صبح بود.منم تا 2.30 بیدار بودم.خلاصه اینکه صبح خواب موندم و سر ایستگاه نرسیدم.توی مدتی که داشتم تند تند آماده می شدم دوستم مدام پیام می زد که کجایی ؟ منم میگفتم سر خیابونمو ماشین گیرم نمیاد.
    از دستم دلخور شد و بینمون دعوا شد.چون فهمیدم تمام اون مدت ایشون سرخیابون بودن ولی خبری از من نبوده.
    خدا از سر تقصیرات همه بگذره.تهش افتادم به غلط کردن و بهانه تراشیدن تا تونستم اون ماجرارو ماس مالی کنمو از دلش دربیارم
    کلمات بسیار مهم اند..
    کلمات میسازند و نابود میکنند..
    کلمات باقی می مانند..

    "داگلاس کندی"

  3. #243
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    marya آواتار ها
    مريم . ر
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۹
    محل سکونت
    يه جاي سبز
    نوشته ها
    732
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    36
    پسند کرده
    76

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    سلام به همه. اين هم از خالي لو رفته بنده:)))

    يادش بخير. موقعي كه كلاس سوم راهنمايي بودم عشق اينو داشتيم كه با بچه ها با هم بريم سينما:) ولي بابام بهم اجازه نمي داد. آي حرص مي خوردم!*واسه همين مجبور ميشديم يواشكي بريم. يه بار كه تو مدرسه جلسه اوليا و مربيان بود و زود تعطيلمون كردن بي اجازه رفتيم و جاي همگي خالي. بسيور بسيور بهمون خوش گذشت:))))* ديگه همه مي دونن چي ميشه كه به يه دختر 13 يا 14 ساله خوش مي گذره:دي چون بهمون مزه داد چند بار اين كارو تكرار كرديم. دفعه آخر بعد از سينما هم رفتيم پارك و ...

    متأسفانه يه مشكلي كه من دارم اينه كه يه موقعهايي تو خواب حرف مي زنم. اون روز بعد از ظهر هم خسته بودم كه جلوي تلويزيون خوابم برده بود. تو خواب در حال صحبت بودم كه بابام به شوخي ازم مي پرسه خوب چه خبر؟ منم ميگم رفته بوديم سينما:)) اينطور كه مامانم تعريف مي كنه نزديك نيم ساعت تو خواب با بابايي در حال صحبت بودم و تمام خاطرات اون روزو براش تعريف كرده بودم. وقتي از خواب بيدار شدم مامانم بهم گفت كه چه خبر بوده! منم كه ترسو فكر كردم الان بابام مي خواد منو بكشه. ولي اصلا بروم نياوردن:)))
    زندگی و دیگر هیچ !!!!!!!

  4. #244
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۰۱
    نوشته ها
    315
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    15
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    اوه من اینقدر از این سوتیا دادام
    مامان من خیلی خوش هیکله اما کمی شکم داشت یه بار برای یه عمل جراحی زنان رفت اتاق عمل دکترشم که دیده بود خیلی خوش هیکله گفته بود حیفه این یه دره شکم رو هم برداشته بود بدون دستمرد ساکشن و اینا با بیمه یعنی کلهم 350هزار تومن تموم شد .

    حالا من تازه عقد کرده بودیم خونه مادرشوهرم اینا بحث رسیدن به هیکل و اینا بود من گفتم اره بابای من هیکل مامانم خیلی براش مهمه یه کمی هم که شکم داشت مجبور کرد مامان که بره عمل کنه اقا اینا فکشون کنده شد گفتن خوب چقد پولش شد با بیمه ؟؟؟؟؟؟؟گفتن نه بابا پدرم گفت هر چقدر پولش بشه مهم نیست رفتن یه بیمارستام خصوصی حدو.د 7یا 8میلیون شد

    سکانس بعد جند ماه بعد همه اون ادما خونه مادر من موقع خوردن میوه:

    خونواده همسر برای اینکه مامان و من و حساب نکنن گفتن اه یعنی چی هی خرج هیکل میکنن و هی عمل و فلا ن و ینا .........یهو مامان منم جو گرفت اره بابا منم یه ذره شیکم داشتم یهمو من زدم به مادره انگار نه انگار که اره واسه عمل زنان خوابیدم بیمارستان و با بیمه دکتره چربیشو دراورد و شکمم صاف شد حدود 200تومن کلن شد من که اصلن راضی نبودم وووووووووحالا هی دارن پای مادره و فشار میدم حالا اونم میگه وای دختر یه ذره اونورتر بشین پامو سوراخ کردی از بس فشار داردی
    حالا از مال این دنیا،نهی داریم گرو هشت


    http://manosam.persianblog.ir/

  5. #245
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    69
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    این قضیه مال پنج سال پیشه یه روز با دوست پسرم
    قرار داشتم به مدیر عامل شرکتمون گفتم عمه ام رفته
    مکه می خواهیم واسه اش آش پشت پا بپزیم من امروز
    زودتر می رم مرخصی گرفتم نهار رفتیم بیرون و بعد از اون
    خوشحال و خندان دست در دست هم منتظر تاکسی بودیم
    که یه دفعه مدیر عاملمون اومد جلو و سلام کرد از ترس هول
    شدم بهش دست دادم گفت می ری خونه ی عمه !
    حالا بعدش دوستم گیر داده بود که چرا به مدیر عاملتون دست
    دادی هنوز که هنوزه می خوام مرخصی بگیرم مدیر عامل می گه
    می خوای بری زیر پل سید خندان ؟البته به شوخی می گه
    هر کجا هستی باش !!!
    آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی ...

  6. #246

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    خیلی خندیدم همتون دروغگوهای خوبی هستین

    منم یه بار یه سوتی دادم
    رفته بودیم خونه ی عموم اینا زن عموم یه عالمه غذا پخته بود موقع رفتن هی گفت برات غذا بریزم منم گفتم نه نمی خوام و از این حرفا (چون فرداش مهمون داشتم اونم قوم الظالمییییییییییین) خلاصه ی یه ظرف گنده بهم سالاد الویه داد

    منم که تصمیم داشتم برای مهمونی یه سالادی چیزی به جز سالاد معمولی درست کنم همون رو کشیدم تو یه ظرف و خیلی خیلی زیبا تزیینش کردم و گذاشتم تو سفره


    هی مادرشوهرم اینا خوردن گفتن چقدر خوشمزه اس چی کار کردی انقده خوشمزه شده ؟
    منم در کمال آرامش گفتم : هیچ چی ! وقتی مرغ رو بیشتر بریزین و تخم مرغ نزنید خوشمزه میشه دیگه

    یهو از اونور جاریم قاشقش رو که توش اولویه بود نشون داد گفت پس این چیه ؟؟؟ شبیه تخم مرغه که !!!!
    قیافش دقیقاً این ریختی بود

    منم در کمال آرامش گفتم عزیزم این سفیده است من که نگفتم کل تخم مرغ ، گفتم فقط سفیده بریزید خوشمزه تر میشه

    حالا خوبه زرده خیلی توش معلوم نمیشه وگرنه زود ضایعم می کرد

  7. #247
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۴/۱۴
    نوشته ها
    209
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    101
    پسند کرده
    19

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    سال دوم دبیرستان بودم که فرهنگسرای شهرمون یه نمایش طنز با نام الاغ آوازه خوان به نمایش گذاشته بود... اتفاقا دوس پسر دوستم یکی از مسئولای نمایش بود.. دوستم بهم گفت میای مدرسه رو بپیچونیم بریم فرهنگسرا؟
    منم گفتم باااشه... صبح به قصد رفتن به مردسه خونه رو ترک گفتیم ولی آسه آسه رفتم خونه همسایمون بهش گفتم توروخدا امروز جای مامیم زنگ بزن مدرسه بگو من مریضم نیمدم.. آخه هرکی غیبت میکرد زگ میزدن خونشون گفت کجا میخوای بری؟ گفتم میرم فرهنگسرا نمایش ببینم.. به مامانم چیزی نگیااااااا. گفت باووشه.. مام شاد و خندان از اینکه همه چی مرتبه راه افتادیم.
    تازه توی فرهنگسرا فهمیدیم دوستم دوس پسر داره آخه قبلش میگفت پسر عممه ... نمایشو دیدیمو سرموقع هم اومدیم خونه.. اما جا دشمنتون خالی وارد خونه که شدم مامیه محترم با چماق منتظر من بود... نگو این همسایه نتونسته بود جلو زبونشو بگیره.. جاتون خالی کلی نفرینش کردم ... مامانم هم کلی برام رفت منبر که باید به خودش میگفتم و این حرفا..
    روزگاراتو اگرسخت به من میگیری
    باخبرباش که پژمردن من آسان نیست
    گرچه فردای بلاخیز مرامیخواند
    لیک باوردارم دلخوشی هاکم نیست
    زندگی بایدکرد

  8. #248
    مدیر انجمن
    rahayi آواتار ها
    رها.ب
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۲
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,508
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    1083
    پسند کرده
    298

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    .
    دنیای مجازی اون بیرونه
    که همه تو قیافن
    دنیای واقعی اینجاست
    همه بی ریا خاکی
    کسی زخماشو نمی پوشونه
    کسی اشکاشو پاک نمی کنه
    کسی بغضش رو قورت نمیده

صفحه 31 از 115 نخستنخست ... 212829303132333441 ... آخرینآخرین
  • بانک بند ناف
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما