نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 233 به 240 از 918
صفحه 30 از 115 نخستنخست ... 202728293031323340 ... آخرینآخرین
  1. #233
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۶/۱۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    196
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    38
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...اعلام برنده

    قربونت سانای عزیز....

    فقط من چون تا حالا تو زندگیم اصلا دروغ نگفتم نمی تونم توی مسابقه ی بعدی شرکت کنم!!

    امضا : پینوکیو

  2. #234
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۲۳
    محل سکونت
    تبـــــــــــریـز ♥
    نوشته ها
    184
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    30
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...اعلام برنده

    سانای جوووووووووووووووووووووونم برندگیت مبارک عسیسم
    امیدوارم تو زندگیت و کارت همیشه برنده باشی
    این گل از طرف من تقدیم به تو



    موضوع جدید رو هم خیلی خوب انتخاب کردی دستت درد نکنه عزیزم

    aşk yalnızca bir ihtimaldi ... ve sevişmek yapabildiğimiz en iyi şey

  3. #235
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۲۲
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    105
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    46
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...اعلام برنده

    نقل قول نوشته اصلی توسط شانلی
    سانای جوووووووووووووووووووووونم برندگیت مبارک عسیسم
    امیدوارم تو زندگیت و کارت همیشه برنده باشی
    این گل از طرف من تقدیم به تو



    موضوع جدید رو هم خیلی خوب انتخاب کردی دستت درد نکنه عزیزم

    مرررررررررررررررررررررررر ررررررسی عسیس دلم فدات بشم خیلی ممنون
    واااااااااااااااااااااااا ااااای چه گلایی دست گلت درد نکنه
    لطف داری شانلی جونم از لطف رها جونی بود که کمکم کرد(مرسی رهایی)
    سرنوشت هر چه میخواهی ببار،چتر من خداست.

  4. #236
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۲۲
    محل سکونت
    تبریز
    نوشته ها
    105
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    46
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...اعلام برنده

    سلام به دوستای خوش ذوق و هنرمند طاعات و عبادت همگی قبول حق باشه
    با اجازه رهایی و شما بزرگواران و با تشکر از همفکری راها جون عزییییییییییییییییییییییی یییییییییییز موضوع مسابقه رو اعلام میکنم

    موضوع مسابقه:بزرگترین دروغی که گفتید و بعدش لو رفتید


    فقط اگه سعی کنیم از گفته های خودمون بگیم جذابیت موضوع صد چندان میشه اینطور نیست؟
    موفق باشیییییییییییییییییییییی یییییییییین
    سرنوشت هر چه میخواهی ببار،چتر من خداست.

  5. #237
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    ستاره
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۰۸
    نوشته ها
    4,894
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    10420
    پسند کرده
    11789

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    وايييييييييي من يه دقيقه پيش يه دروغ بزرگ گفتم

    امروز شديد كمردرد دارم خاله پري ميخواد تشريف بياره منم حسابي بد اخلاق شدم
    يكي از همكارا از صبح دنبال رئيس نتونسته باهاش حرف بزنه الان تا شمارشو ديدم گفتم حتما با رئيس كار داره آخه به من چه به اتاق خودش يا منشيش زنگ بزنه حتماً ميخواد به من بگه كه چك كنم تو اتاقش هست يا نه تا گوشي و برداشتم اون بعد از احوال پرسي گفت مهندس ...من نزاشتم ادامه بده گفتم مهندس الان يه جلسه خيلي مهم داره گويا به منشيش گفته كه كسيو راه نده شما يك ساعت ديگه تشريف بياريد حتما هستن
    گفت خانم مهندس دفتر منه خواستم بگم با شما كار دارن

  6. #238
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۶/۱۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    196
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    38
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    گویا همه اینجا حسابی راستگو هستند.....
    من نمی دونم می شه هم توی سوتی گفتش هم تو اینجا

    سال سوم دبیرستان بودم ، روبروی مدرسمون دفتر پست بود . یادتون باشه قدیمی ها ، ساعت خوش رو نشون می داد و کلی دخترا عاشق شخصیت های اون بودند... اردیبهشت ماه بود ، جمعه ظهر خاله ام خونه ی ما بود. دخترش هم یک سال از من کوچیک تر بود.... داشتیم غذا می خوردیم بهم گفت بعد ناهار می خوام بهت یه راز رو بگم. منم قند تو دلم آب شد . ... بعد غذا یک نامه داد دستم که اینو ما با بچه ها نوشتیم می خواهیم پستش کنیم می خوام بدمش تو برام پست کنی... می تونی؟ می خوام کسی هم نفهمه....

    منم مسرور از این همه اعتماد!!! گفتم آره فردا ظهر برات پست می کنم....

    خلاصه فردا صبح بیدار شدم برم مدرسه دیدم واویلا گلو درد و تب و ... بله آبله مرغان و 2 هفته هم استراحت تو خونه.... پوستم کنده شد تا نامه رو قایم کردم کسی ندید....

    خلاصه 2 هفته بعد رفتم مدرسه و کلا فراموش کردم نامه رو... چند وقت بعد یادم اومد و با کمک شیطان و خواهرم بازش کردیم و کلی به متن نامه خندیدیم و پرتش کردیم یه طرف.....

    یادم نیست چند وقت گذشت تا اینکه دوباره خاله مهمان ما بود و ما هم یه جا نشسته بودیم دیدم دخترخاله ام عصبانی اومده بهم می گه نامرد و ..... گفتم چی شده ؟ گفت تو که گفتی پست کردی نامه رو!!! منم گفتم خوب پست کردم گفت پس این چیه ؟ و نامه رو نشونم داد.... منم پر رو پر رو گفتم من پست کردم برگشت خورده!!!!! و خدا رو شکر گذشت....
    فرداش یهو به خودم اومدم که دیوانه نامه اگرم برگشت بخوره چرا اومده اینجا در خونه ی شما؟؟ پستچی بو کشیده آورده نامه رو ؟
    چند وقت بعد دخترخاله ام گفت ببینم چرا نامه ی ما اومد به آدرس شما؟ آدرس شما رو از کجا آورده؟ منم خیلی معصومانه گفتم راست می گی ها؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟!!!
    و به زندگی ادامه دادیم....

  7. #239
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۳/۲۴
    نوشته ها
    99
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    102
    پسند کرده
    26

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    سلام عجب مسابقه ای....

    سال سوم ابتدایی بودم....عاشق معلمم بودم،خدا به معلمم یه نینی داد که باعث شد وسط سال دیگه نتونه بیاد مدرسه،قرار شد به جاش دبیر دیگه ای بیاد...یه خانوم معلمی که من از روز اول ازش متنفر بودم(شایان ذکر است شاگرد اول مدرسه بودم)..فامیلیش نفر بودم، اونقد ازش بدم میومد که کاری کردم همه مدرسه بهش میگفتن نفربر!!!!!!!!
    یه روز سرکلاس دختره که جلوم میشنست همش کلاه کاپشنشو مینداخت روی دفتر من...منم هم از دختره بدم میاد هم از معلم.
    دیدم معلم اصلا هیچی به این نمیگه...
    منم نامردی نکردم اجازه گرفتم رفتم بیرون ...رفتم پیش مدیر گفتم : خانوم اجازه، خانوم نفر میگن مرادی(همکلاسی) شلوغ میکنه از کلاس ببریدش بیرون
    مدیر هم بعد من اومد سرکلاس حسابی مرادی را دعوا کرد...دو سه تا هم خط کش و تو سری هم خورد...
    دو روز گذشت...نمیدونم چی شده بوده که معلم چش سفید به مدیر میگه قضیه این نبوده...
    خلاصه که مدیر منو صدا کرد و از اونجایی که خیلی دوسم داشت به یکم نصیحت و ... (کودک آزاری) اکتفا کرد...

    اما در هر صورت خیلی خوش گذشت ...روح خبیثم آروم گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    جایی که راه نیست خداوند راه می گشاید...اسکاول شین

  8. #240
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    gandom آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۲/۱۱
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    591
    میزان امتیاز
    192
    پسند شده
    4095
    پسند کرده
    5715

    Re: مسابقه...بزرگترین دروغی که گفتید و بعد لو رفتید

    چند وقت پیش یه دوست دارم خیلی سریش تشریف داره زنگ زد موبایلم و گفت :خونه ایی؟می خوام بیام خونتون بنده ام از اونجایی که حال و حوصله نداشتم به دروغ گفتم:نه خونه نیستم اومدیم کرج خونه ی برادرم. شرمنده باشه برای فردا یا پس فردا وسط حرف زدن تلفن قطع شد. و از اونجایی که دروغ گو کم حافظه می شه.خیلی مودب و باکلاس رفتم تلفن خونه رو برداشتم و زنگ زدم به موبایل دوستم و شماره خونه خیلی شیک افتاد رو گوشیش تصور کنید قیافه ی منو .
    من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
    تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

صفحه 30 از 115 نخستنخست ... 202728293031323340 ... آخرینآخرین
  • بانک بند ناف
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما