نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 9 به 16 از 918
صفحه 2 از 115 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین
  1. #9
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۴
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    152
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    145
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    اول از همه بگم که رها جون ببخش که دوتا از سوتی هامونوشتم اما این یکی رو می نویسم که کلی بخندید و دلتون شاد شه اما بعدا خودتون پاکش کنید مرسی داشتم سوتی مروارید دریای گل رو میخوندم که در مورد رژلب بود یاد سوتی خودم افتادم
    ترم سوم دانشگاه بودم و وقت امتحانات پایان ترمم بود وچون درس سنگینی بود تا نزدیکیهای صبح درس خوندم ساعت 4 خوابیدم و ساعت رو روی 7 تنظیم کردم اما زنگ موبایلم بعضی وقتا قاطی میکرد اونروز هم زنگ نزدمن بیچاره ساعت 7:30از خواب بلند شدم حالا فکرشو بکنید که چه حالی داشتم امتحان هم ساعت 8 برگزار میشد همینطور که یک جفت جوراب به پا مسواک به دهن دور اتاق میچرخیدم وجزوههامو جم میکردم بلاخره به هر بدبختی که بود حاظر شدمو از خونه زدم بیرون همین که به سر خیابون رسیدم دیدم هر کی که رد میشه یه نگاه بدی بهم میکنه حالا منو میگید هاجو واج هی نگاه خودم میکردم اما دیدم که لباسام مثل همیشست خلاصه بیخیال شدم سوار تاکسی شدم و دربست تا دانشگاه رفتم چشمتون روز بد نبینه همین که پا به سالن امتحانات گذاشتم دیدم نخیر امروز همه یه چیزیشون میشه چرا اینجوری نگام میکنن که یه دفعه دوستم نازنین منو کشون کشون برد گوشه سالن گفت نفیسه خودتو تو آینه دیدی؟همین که خودمو تو آینه دیدم یه جیغ بلند زدم تازه یادم افتاد :صبح وقتی داشتم مقنعه ام رو سرم میکردم دیدم به خاطر بد خوابی دیشب رنگ و روم پریده رژ لب قرمزمو برداشتم دو تا خط رو گونم کشیدم که بعد محوش کنم اما چون عجله داشتم یادم رفته بود فکرشو بکنید با دو تا خط قرمز رو لپتون تو خیابون راه بریدو خودتونم ندونید
    hastiye mamani و niloo_neli این نوشته را پسندیده.
    پاکترین هوای دنیا متعلق به لحظه ای است که دلمان هوای هم را میکند.

  2. بانک بند ناف
  3. #10
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    بانو آواتار ها
    پریسا سین
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۶
    محل سکونت
    همین دور و ورا
    نوشته ها
    392
    میزان امتیاز
    10
    پسند شده
    421
    پسند کرده
    2

    Re: مسابقه

    یه روز یکی از دوستام محبوب خودش رو با کت و شلوار دید. کلی ذوق زده شد و قربون صدقه ی قدوبالاش رفت. منم واسه اینکه حرصشو در بیارم گفتم اصلا قشنگ نشده اتفاقا با این کت سنش خیلی زیاد نشون میده. اونم واسه اینکه حسابی ازش تعریف کرده باشه و نهایت ذوقمرگیشو نشونه بده یهو از دهنش پرید وبلند گفت : اتفاقا توی این لباس مردونگیش برجسته تر شده.....

    حالا سوتی خودم :
    سرویس دبیرستان من مینی بوس بود.و اتفاقا به تعداد صندلی ها دانش آموز بود.راننده ی ماشین جوون مرتب و منظمی بود . و به تمیزی و مرتبی ماشین خیلی اهمیت میداد. ما هم زیاد توی این مورد سربه سرش نمیذاشتیم. از قضا یکی از روزا یادم نیست چرا من و دوستم صندلی خالی گیرمون نیومد و مجبور شدیم سرپا بایستیم. وسط راه با یه ترمز وحشتناک دوستم که هیکل آرنولدی داره افتاد روی من و من واسه اینکه نیفتم روی راننده محکم پرده ای رو که نزدیک دستم بود گرفتم.از هول اینکه پرده پاره نشه ولش کردمو دوتامون افتادیم کف سرویس که من بلند گفتم : سونیا پرده ی آقای فلانی پاره شد...


    فقط دلم میخواست زمین دهنم باز کنه و منو قورت بده...

    رهایی جون باباخشید ولی من نمیتونم خودمو کنترل کنم باید اینم بگم : بچه که بودم منطق خاصّ خودمو داشتم. مثلا وقتی بستنی قیفی میخوردم به نونش که میرسیدم اونو مینداختم دور.اونوقت در جواب چشمای از حدقه بیرون زده ی اطرافیانم میگفتم این پوست بستنیه...
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    کلمات بسیار مهم اند..
    کلمات میسازند و نابود میکنند..
    کلمات باقی می مانند..

    "داگلاس کندی"

  4. #11
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    69
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    یه روز تو شرکت نشسته بودم سرم تو کامپیوتر بود و حسابی فکرم مشغول
    یه دفعه عینکم رو زدم رو چشمم و گفتم بله ....
    فکر کرده بودم تلفن زنگ خورده و به جای اینکه گوشی رو بردارم
    عینکمو زدم به چشمم

    تصور کنید قیافه ی همکارارو
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    هر کجا هستی باش !!!
    آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی ...

  5. #12
    مدیر انجمن
    سامره آواتار ها
    سامره صفری
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۸/۰۹
    محل سکونت
    اهل رشت-ساکن ساو
    نوشته ها
    2,213
    میزان امتیاز
    203
    پسند شده
    6751
    پسند کرده
    3867

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه

    یکی از سوتیهای خفن بنده:
    من شرکت خاله م اینا زیاد میرم (ایشون مدیر مالی یه شرکت خصوصیه) و با مدیرعاملشون و تقریبا با تموم همکاراشون آشنایی دارم یه روز که اونجا بودم و موقع نهار بود (جریان مال چند سال قبله و مدیران بخش ها با هم نهار میخوردن و مدیرعامل هم بود! که الان دیگه هرکس اتاق خودشه)، یه همکاری داشتن اینها که توی بخش مدیریت فروش شهرستانها بود و یک آقای بسیااار هیکلی بود و بین اینها تنها کسی بود که طرز حرف زدنش لاتی (با عرض شرمندگی بود) اما توی بخش خودش کار درست بود ،ایشون ماموریت به شهرستان زیاد داشت و پیش اومده بود که همیشه بخاطر حمل چاقو و ... این یه مجلی با هواپیما و ... پیدا کنه و کلی ماجرا بیاره، وقتی هم ازشون میپرسیدن که چرا میبری با خودت؟ میگفت خطرناکه و باید باشه باهات و ... که کلا اعصاب واسه کسی نذاشته بود! ... خلاصه من از این شخص یکم میترسیدم اما نهایت سعیمو میکردم که طبق خاصیت خودم یه بار بهش نگم که من ازتون میترسم!!! ... تا اینکه اون روز خاص اومد و سر میز بحث به فروش شهرستانها بود و هر شهر داشت تفسیر میشد و ... که کار به موضوعش نداریم! این آقا گفتن که من تبریزیما ... منم نگاش کردمو با تعجبی که نباید بروز میدادم گفتم: جدییی؟! تبریزیا که خیـــلی خوبن؟!! (همینجور غلیییظ بخونید ) کل اتاق منفجر شده بود و من که تازه سوتیمو گرفته بودم مجبور شدم تو جواب بیچاره که داشت با خنده ازم میپرسید: خانوم مگه من چمه؟!! بگم که من به این دلایل ازش میترسم! :)))
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    هرکه خود داند
    و
    خدای دلش،
    که چه دردی ست
    در کجای دلش ...


    #هواى_حوا

  6. #13
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    فاطیما 361 آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۸
    محل سکونت
    ايران / آبادان
    نوشته ها
    459
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    310
    پسند کرده
    186

    Re: مسابقه

    اول دبیرستان که بودم یه روز دیر از خواب بیدار شدم و تند تند و با عجله آماده شدم . مانتوم رو پوشیدم و وقتی خواستم مقنعه ام رو سرم کنم هرچی گشتم پیداش نکردم از اونجایی که خیلی هم وقت نداشتم یه مقنعه دیگه سرم کردم و رفتم . وقتی رفتم توی کلاس یکی از دوستام از پشت سر گفت فلانی این چیه پشتت آویزونه من هم از همه جا بیخبر پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل چون مانتو و مقنعه ام رو روی یه جا رختی گذاشته بودم مقنعه ام از عجله زیا د از داخل به مانتوم چسبیده بوده و بین راه اومده پایین و مثل دم از زیر مانتوم بیرون زده و من تمام راه با یه دم مشکی تا مدرسه اومدم و جالب اینجاست که رنگ مانتوم سرمه ای بود و با رنگ مقنعه تفاوت داشت و نمیشه گفت مدل مانتو بوده
    لازانیا
     
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    نگران فردایت نباش خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست ما اولین بار است که بندگی می کنیم ولی او قرن هاست که خدایی می کند

  7. #14
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,081
    میزان امتیاز
    5
    پسند شده
    1390
    پسند کرده
    147

    Re: مسابقه

    یه مدت تو آموزشگاه زبان درس میدادم
    من همیشه خط چشم میکشم و بقول مامانم خط چشم برا من حکم شاخک سوسک رو داره که اگه نباشه نمی تونم راه برم

    رفتم سر کلاس و اومدم با همکارام و مدیر آموزشگاه حرف بزنم که دیدم دوستام هی با ایما و اشاره بهم فهموندن که برم بیرون
    نگو اون موقع که داشتم خط چشم میکشیدم موبایلم زنگ زد و من فقط به یه چشمم خط چشم کشیده بودم و بعدش هم چون دیرم شده بود تو آینه نگاه نکردم و جالبه که تو آینه آسانسور خونه هم ندیده بودم و همون طور یه وری رفتم سر کلاس
    لابد کلی شاگردام مسخره ام کردن
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  8. #15
    مدیر انجمن
    پرپرک آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۰۳
    محل سکونت
    mamisite.com
    نوشته ها
    4,797
    نوشته های وبلاگ
    10
    میزان امتیاز
    247
    پسند شده
    21274
    پسند کرده
    15605

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه

    منم سوتی داغ بگم
    توی کیش نشستیم توی تاکسی که بریم هتل
    دیدم راننده برف پاک کنش رو روشن کرده که بخارهای شیشه رو پاک کنه که بتونه جلوش رو ببینه
    منم دیدم شیشه پهلوم بدجور بخار گرفته همچینی بادی به غبغب انداختم و جو گیر که بخار رو پاک کنم که بتونم بیرون رو ببینم
    دستمال رو از کیفم برداشتم و کشیدم روی شیشه.دیدم پاک نشد.هی کشیدم و هی کشیدم.شیشه شروع کرد به قرچ قرچ کردن و راننده یه نیم نگاه عاقل اندر سفیحی بهم کردو خندشو قایم کرد.
    تازه فهمیدم که چه سوتی دادم
    بخار مال بیرون شیشه ماشین بود. و من نفهمیده بودم
    hastiye mamani این نوشته را پسندیده.


  9. #16
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۰۷
    نوشته ها
    416
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    154
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه

    اولین باری که میخواستم مامان بازی در بیارم و تنهایی برم خرید همچی ادا و اطوار داشتم که نگو و نپرس
    ( که بامهارت هر چه تمام تر بادمجون بپزم و با یک عالمه منت که من خرید کردم و شام پختم بادمجون سوخته هامو غالب کنم)
    رفتم بادمجون بخرم .دیده بودم که مامانم کمی سر اینکه جنس بنجل بهش نندازن به فروشنده ها سفارش میکرد که اینو بزار و اینو نمیخوام و ......
    منم مامان بازیم گل کرد و زمانی که آقاهه داشت واسم بادمجون میکشید با شیوایی هرچه تمامتر داد زدم آقا اون بادمجون تخمیاتو برگردون من بادمجون تخمی نمیخواما!!!!!!!
    جالب اینجاست همون موقع که واسه مامانم خریدم رو تعریف کردم هیچی نگفت اما دیگه نگذاشت که خرید برم .سالها بعد فهمیدم که چه سوتی داده بودم

    خدایا !!!!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تو فقط با من باش[/HIGHLIGHT]

صفحه 2 از 115 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما