نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 145 به 152 از 918
صفحه 19 از 115 نخستنخست ... 91617181920212229 ... آخرینآخرین
  1. #145
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    69
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    1
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    دو هفته بعد از ازدواجم یه روز داشتم می رفتم سر کار پایین ساختمون شرکت یه مغازه ی سوپر مارکته
    یه سبد گل خیلی بزرگ و خوشکل و رویایی گذاشته بودند بیرون مغازه باهمه ی گلهایی که دیده بودم فرق می کرد
    همینجوری داشتم با خودم فکر می کردم خوش به حال اون کسی که این سبد گل رو می گیره
    چه حس خوبیه تو دلم به صاحب گل حسودیم شد خلاصه رفتم شرکت و نشسته بودم
    که زنگ شرکت رو زدند در که باز شد اون سبد گل اومد تو شرکت رو میز من از خوشحالی یه جیغ کشیدم
    که همه اومدند کنار میز من باورم نمی شد اون سبد گل خوشکل مال من بود
    یکی از مشتریهای شرکت که اصلا فکر نمی کردم به یادم باشه برام فرستاده بود به عنوان کادوی عروسیم
    هر کجا هستی باش !!!
    آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی ...

  2. #146
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    malihe moula آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۰۵
    محل سکونت
    شهر بهارنارنج(شیراز)
    نوشته ها
    584
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    78
    پسند کرده
    1

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    اولین باری که از شدت خوشحالی یک جیغ اساسی زدم امسال روز تولدم بود (میگم اساسی چون من همیشه واسه کوچکترین چیزای که خوشحالم میکنه جیغ میزنم خوب چیکار کنم جیغ جیغوم)
    صبح که از خواب بیدار شدم دیدم هیچ خبری نیستو با خودم گفتم دیدی یادشون رفت امروز تولودمه عجب ادمای هستن یادشون رفته امروز تولد منه هی رفتم تو اشپز خونه خودم به مامانم نشون دادم که بلکه شاید بگه عزیزم تولدت مبارک دیدم نه اصلا خبری نیست مشغول کارهست اگه یکم دیگه مونده بودم یه کاریم بهم میگفت بکنم خلاصه رفتم سراغ داداشم دیدم به روی مبارکم نمیاره فقط پرسیدم بابا کجاست ؟گفت رفته سرکار با خودم گفتم دیدی واسشون مهم نیستم همه یادشون رفته با دلی پراز قصه رفتم تو اتاق درم بستم تا عصر خبری نشد دیگه کم کم تصمیم گرفتم که برم بگم بیمعرفت ها امروز تولد منه که یهو دیدم در اتاقم باز شد وبابام با یه دسته گل بزرگ روبه رومه و مامانم داداشم پشت سرش میگن ت و ل و د ت م ب ار ک
    و من همون لحظه از شدت خوشحالی 1 جیغ اساسی زدم جیغ اساسی دوم زمانی زدم که کادو ها همونای بود که من میخواستم
    اینم خاطره 1 جیغ جیغو
    اگه خدا اهل پُز دادن بود . . .
    الان زیر چشمامون نوشته بود چند مگاپیکسله !

  3. #147
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۲/۰۵
    محل سکونت
    همین ورا
    نوشته ها
    371
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    117
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    یک سال قبل از جیغ
    عروسی یکی از فامیلای نه چندان نزدیک دعوت بودیم که اصلا حوصله نداشتم برم،ولی مامانم با اصرار مجبورم کرد برم
    توعروسی یه گوشه گرفتم نشستم واز بی حوصله گی ملت رو دید میزدم که یه پسره خیلی شیطون نظرمو جلب کرد که کلی دختر دورش جمع شده بود،از اول تا آخر عروسی داشت می رقصید ومدام نیششم باز بود وهی می خندید.
    تودلم گفتم عجب پسر سرحالی!اگه همچی کسی بیاد خواستگاریم معطل نمی کنم وزودی بله رو میگم.
    موقع خداحافظی با کمال تعجب دیدم که با آبجی بزرگم خیلی گرم گرفت!!!!!توراه خونه از خواهرم پرسیدم که این پسره کی بود؟؟؟
    گفت:نشناختیش!!!!پسر خاله فر....(شوهر خواهرم)بود دیگه.
    کلی تعجب کردم آخه 15سالی میشد که خونه شون رفته بود یه شهر دیگه وندیده بودمش.
    خود جیغ
    6ماه بود درسم تموم شده بود وواسه فرار از بیکاری می رفتم کانون قلم چی به عنوان پشتیبان
    اواخر اسفند بود وتو کانون جلسه داشتیم که واسه ایام عید کنکوریا برنامه ریزی کنیم.
    منشی کانون اومد صدام زد که تلفن داری و خواهرت پشت خطه!
    بعد احوال پرسی آبجی گفت که یه خواستگارداری که........یه کم مقدمه........و اسمشو که گفت ،نفهمیدم چی شد فقط دیدم که همکارا از اتاق جلسه اومدن بیرون که چی شده؟؟؟؟؟؟؟طفلیا فکر کردن اتفاق بدی افتاده
    از اون طرف هم آبجی می گفت:بی ظرفیت !خاک بر سرت ،مگه چند سالته؟؟؟؟؟؟؟ترشیده که نشدی!!چرا جیغ میزنی؟؟جلو فر...از این کولی بازیا در نیاری آبروم میره ،من تو این خونواده اعتبار دارم....
    خلاصه فهمیدم که بد جور جیغ زدم!!!اصلا اهل جیغ زدن نیستم ها.
    تازه فهمیدم شوشو تو اون عروسی اصلا منو ندیده!!!!!! خاله ش بعدا منو بهش معرفی کرده بود!!!
    [HIGHLIGHT=#ebf1dd]ساختن رو از خودمون شروع کنیم....[/HIGHLIGHT]

  4. #148
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    *نازنین زهرا* آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۲۱
    محل سکونت
    کرج
    نوشته ها
    313
    میزان امتیاز
    5
    پسند شده
    844
    پسند کرده
    2021

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    سال69وقتی اسرا آزاد میشدند من وخواهرم گوشمان به رادیو چسبیده بود اخه دایی کوچکم چندسالی در اسارت بود من وخواهرم خیلی دایی را دوست داشتیم تو عالم بچگی کلی برای ما وقت میذاشت وهر وقت میامد خونه ما حسابی خوش میگذشت مارو به گردش میبرد وهرچی میخواستیم برامون میخرید تا اینکه رفت سربازی وبعد هم اسیر شد روزی که خبر اسارتش رو شنیدم خیلی گریه کردم
    وقتی گوینده رادیو اسم دایی رو جز آزادگان خوند منوخواهرم از خوشحالی جیغ زدیم ومامانو خبر کردیم کلی از خوشحالی گریه کردیم
    ( نمیدونم جاش اینجاست یانه تقریبا یک هفته بعد دایی وارد ایران شد اما وقتی با خوشحالی به پیشواز او رفتیم دیگه دایی که ما میشناختیم نبود خیلی لاغر وگوشه گیر شده بود یه جورایی انگار با ما راحت نبود مدتها طول کشید تا دوباره مثل قبل شد هنوز وقتی یاد اون روز میفتم یه بغض سنگین میخواد منو خفه کنه )
    بزرگترین آزمون ایمان زمانی است که انچه میخواهید را بدست نمی آورید
    با این حال قادرید بگویید خدایا شکرت

  5. #149
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۰۴
    نوشته ها
    101
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    18
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    بهترین لحظه زندگی من که بخاطرش یه جیغ بلند کشیدم و تا یه عمر شرمنده شدم :
    سال 84 بود منتظر قبولی نتایج کارشناسی ارشد بودم(اون موقع ها پذیرش خیلی سخت بود ظرفیت دانشگاهها خیلی کم بود مثل الان نبود که قبولی راحت شده) واسه اون دانشگاهی که می خواستم رتبم زیاد خوب نبود خودمو مامانم تو خونه تنها بودیم مامانم رفت حمام منم نشستم پای کامپیوتر وقتی مشخصاتو وارد کردم اون لحظه ایی که می خواستم دکمه جستجو رو بزنم چشمامو بستم و موس رو فشار دادم وقتی چشمامو باز کردم دیدم قبول شدم از شدت خوشحالی چنان جیغی کشیدم که مامانم از توی حمام صدا زد چی شده؟ منم که نمی فهمیدم چکار می کنم یه باره رفتم تو حمام و مامانم رو بوسیدم وقتی به خودم اومدم کلی خجالت کشیدم هنوز وقتی یادش میوفتم کلی خجالت می کشم اینو بگم که من شبانه اون دانشگاه قبول شده بودم ولی اونقدر دانشگاهش رو دوست داشتم که اصلا روزانه یا شبانش برام فرقی نمی کرد باور نمی کنید شاید از موارد نادر باشه ولی بعد از 2 هفته از شروع کلاسا از طرف سازمان سنجش باهام تماس گرفتن که اشنباه شده و من به روزانه اون دانشگاه منتقل شده بودم هرچی می گفتم آقا من که اعتراضی ندادم می گفت خانوم ما خودمون بررسی کردیم فکر کردم کسی می خواد سربسرم بذاره ولی فرداش که رفتم آموزش دانشگاه دیدم نامه اش اومده و من توی دانشگاه مورد علاقم روزانه قبول شدم ولی دیگه از شدت خوشحالی فقط گریه می کردم الان هم 2 ساله که فارغ التحصیل شدم و افتخار می کنم که فارغ التحصیل کارشناسی ارشد روزانه دانشگاه تهران هستم

  6. #150
    مدیر انجمن
    rahayi آواتار ها
    رها.ب
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۲
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,508
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    1083
    پسند کرده
    298

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه... نظرسنجی.....

    up
    دنیای مجازی اون بیرونه
    که همه تو قیافن
    دنیای واقعی اینجاست
    همه بی ریا خاکی
    کسی زخماشو نمی پوشونه
    کسی اشکاشو پاک نمی کنه
    کسی بغضش رو قورت نمیده

  7. #151
    مدیر انجمن
    rahayi آواتار ها
    رها.ب
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۲
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,508
    میزان امتیاز
    13
    پسند شده
    1083
    پسند کرده
    298

    ویترین مدال ها

    Re: مسابقه... نظرسنجی.....

    برنده ی مسابقه ahang_66 عزیز
    هوراااااااااااااا

    عزیزم بیا موضوع مسابقه ی بعدی رو انتخاب کن
    دنیای مجازی اون بیرونه
    که همه تو قیافن
    دنیای واقعی اینجاست
    همه بی ریا خاکی
    کسی زخماشو نمی پوشونه
    کسی اشکاشو پاک نمی کنه
    کسی بغضش رو قورت نمیده

  8. #152
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۲/۰۵
    محل سکونت
    همین ورا
    نوشته ها
    371
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    117
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه...اعلام برنده

    آهنگ جون تبریک میگم
    عشقتون 120سال پایدار باشه

    من دوتا پیشنهاد دارم:
    1.خرابکاری یا شیطنتی که وقتی بچه بودین انجام دادین ویکی دیگه به جای شما تنبیه شده.

    2.یه جمله کلیشه ای یا به قول معروف آبکی از دفتر خاطرات دوران مدرسه تون(به عنوان مثال:نمک در نمکدان شوری ندارد ،دل من طاقت دوری ندارد)
    [HIGHLIGHT=#ebf1dd]ساختن رو از خودمون شروع کنیم....[/HIGHLIGHT]

صفحه 19 از 115 نخستنخست ... 91617181920212229 ... آخرینآخرین
  • بانک بند ناف
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما