نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree45Likes

موضوع: آرشیو مسابقه

نمایش نتایج: از 137 به 144 از 918
صفحه 18 از 115 نخستنخست ... 81516171819202128 ... آخرینآخرین
  1. #137
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    ستاره
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۴/۰۸
    نوشته ها
    4,894
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    10422
    پسند کرده
    11789

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    بهترين لحظه زندگي من كه همينجوري تو خاطرم نقش بسته و خيلي وقتا با يادآوري اون لحظه همه غصه هامو فراموش ميكنم اولين باري بود كه با همسرم تنها شديم و دستمو گرفت
    تمام بدنم يخ كرده بود احساس ميكردم رو ابرا دارم راه ميرم احساس شاهزادگي بهم دست داده بود گرماي دستشو هر وقت و هر لحظه كه بهش فكر كنم حس ميكنم انگار متعلق به دنياي ديگه اي بودم .ا وقتي كه اروم دستمو گرفت تمام عشق و محبت و علاقشو تزريق كرد تو تك تك سلولهاي بدنم حركتش با تمام نجابت و متانت سرشار از عشق و صداقت بود
    البته داشتم فراموش ميكردم كه من تا اون موقع نميدونستم واقعا انتخابم درست بوده يا نه و چون شوهرم تا حدودي جدي به نظر ميرسيد فكر ميكردم اونجور كه دلم ميخواد عاشق من نيست اما اون لحظه قند تو دلم آب شد و خودمو لوس كردم و يه جيغ كشيدم مثلا خجالت كشيدم اما به كسي نگيد از خوشحالي بود
    خلاصه بدجور اسيرمون كرد

  2. بانک بند ناف
  3. #138
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    aydaa آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۷/۲۱
    نوشته ها
    1,096
    میزان امتیاز
    171
    پسند شده
    3202
    پسند کرده
    12083

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    هر کسی تو زندگیش لحظات قشنگ زیادی داره مثلا واسه خودم لحظه ای که عاقد داشت میگفت دوشیزه مکرمه....یکی از بهترین لحظات زندگیم بود ولی مسلما اون لحظه نمی تونستم جیغ بکشم.اما روزی که قرار بود نتایج کنکور بیاد 10 سال پیش نمیدونم یادتونه یا نه ی شماره تلفن بود که نتایج کنکور و با دادن شماره دانشجویی میگرفتن ساعت 7 شب بود که در مقابل چشمهای مضطرب خونوادم خط ازاد شد ومن شماره دانشجوییم رو دادم ومنتظر شدم و چون چند تا رشته بیشتر انتخاب نکرده بودم کد رشتها رو حفظ بودم اقاهه گفت تبریک میگم کد رشتتون.... و با شنیدنش من انقدر جیغ زدم که اقاهه از اونور خط همش میگفت خانم خانم حالتون خوبه .واقعا لحظه هیجان انگیزی بود اما خدا شاهده از یکساعت بعد تا 2 هفته دیگه نتونستم حرف بزنم و صدام شبیه پچ پچ شده بود دکتر گفت تا یک هفته فقط بنویس رو کاغذ وبعد از اون با صدای اروم شروع به حرف زدن کن .گفت شانس اوردی تارای صوتیت پاره نشده فقط متورم شده.خلاصه شانس اوردم لال نشدم اونم تو رشته ای که همش باید حرف بزنی.
    طپش بر این گرفتگی گذر مگر نمیکند؟!

  4. #139
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۶
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    622
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    405
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    خدارو شكر تو زندگي مثل همه ي شما لحظات قشنگي داشتم

    اما يه بار از خوشحالي و هيجان از ته دل جيغ كشيدم:

    سال 83 بود،روز تولدم.دانشجوي شهرستان بودم .نتونسته بودم مرخصي بگيرم و بيام تهران.
    صبحش تا ظهر با دوستام بد نگذشت اما عصر و شب تنها بودم و دوستام همه چسبيده بودن به درس(ايـــــــــــــــش)
    اولين سالي بود كه روز تولدم از خانواده ام دور بودم.خيلي دلم گرفته بود

    رفتم كلي براي خودم قدم زدم و خريد كردم اما حالم بهتر نشد.داشتم برميگشتم خونه كه از جلوي كافي نت رد شدم. گفتم برم يه ايميل چك كنم شايد يكي هم به ياد ما افتاد.كه.... ديدم يه پيام تبريك تولد دارم با يه e-card زيبا و عشقولانه از يه ايميل ناشناس وقتي اسم فرستنده رو پايينش ديدم همچين جيغي كشيدم كه همه با تعجب به طرفم برگشنقلبم داشت از سينه ام ميپريد بيرون

    جيغم و ذوقم بي دليل نبود
    از همون جا شروع شد و الان داريم با هم زير يه سقف زندگي ميكنيم
    برای خانه ی همسایه ات هم چراغ آرزو کن ....

    قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد...




  5. #140
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۰۳
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    38
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    4
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    وقتی بعد از آخرین سونوگرافی توی ماه نهم رفتم پیش دکترم و بهم گفت فردا صبح تو بیمارستان می بینمت. فکر کردم شوخی می کنه . 1 هفته تا تاریخ تخمینی زایمانم مونده بود. مایع دور بچه کم شده بوده و من باید زایمان می کردم. تا بتونم تو مدت باقی مونده کارهامو راست و ریز کنم و خودمو برسونم بیمارستان 12 ظهر بود. چون دوست داشتم طبیعی زایمان کنم تا اولین کسی باشم که نی نی ام رو می بینم دکتر بهم آمپول فشار زد. ساعت 3:20 کیسه آب پاره شد و دکتر بهم گفت با این روند تا 4 زایمان می کنی . اما نی نی ام خواست من خیلی نازش رو بکشم تا از اون دنیای پاک پاک جدا شه و قدم به چشم های ما بذاره. خلاصه من تا ساعت 8 درد سخت و شیرین انتظار رو به جون خریدم و ساعت 8:20 شب وقتی با آخرین توانم به دنیا اومد دیگه اشک هام مال خودم نبود یعنی واقعاً این فرشته کوچیکی که گریه می کنه سپهر منه؟ اون نازنینی که از بچگی تو بازی هام انتظارش رو می کشیدم همین کوچولوی مو مشکی با اون چشمهای درشته ؟ تنها باری که تو زندگیم التماس کردم همون موقع بود التماس می کردم زودتر بذارنش رو سینه ام. برای حس کردنش ثانیه ها هم دیر می گذشتن. وقتی گذاشتن رو سینه ام دلم می خواست با تمام قوا فشارش بدم اما خیلی ظریف بود. اگه همون لحظه خدا می خواست ببردم دیگه هیچ آرزویی نداشتم. اون مهربانترین مهربانان من رو لایق دونست تا خدمتگزار شیرین ترین لذت دنیام باشم. من تا سه ساعت بعد از تولد سپهر گریه می کردم. وقتی از اتاق زایمان بیرون آوردنم و بابای سپهر اومد طرفم همدیگه رو بغل کردیم و تا 5 دقیقه بلند بلند گریه می کردیم همه بیمارستان رو کشیده بودیم اونجا. بهترین لحظه زندگیم همون لحظه ها بود . من و بابایی سپهر 5 سال بود ازدواج کرده بودیم و مشکلی هم برای بچه دار شدن نداشتیم اما انقدر اون روز کولی بازی درآورده بودیم که همه فکر می کردند ما کلی دوا درمون کرده بودیم تا بچه دار شدیم. امیدوارم خدای مهربون به هرکسی که دوست داره لذت این بهترین لحظه رو نصیب کنه.
    [HIGHLIGHT=#f2dcdb]خدا مهربونی کرد تو رو سپرد دست خودم ، دستات رو گرفتم و فهمیدم عاشقت شدم.[/HIGHLIGHT]

  6. #141
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    eshgheasemani آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۱۱/۲۵
    محل سکونت
    shiraz
    نوشته ها
    993
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    730
    پسند کرده
    1075

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    بهترین لحظه زندگی 12 سال پیش هست که در اوج شیطنتای دوره جاهلیت و تو جریان شیطنت بطوری که اصلا فکر نمیکردم اون شخص جذبم کنه در یک نگاه تو یه شب سرد زمستون و شبی برفی که مابین راه تو اتوبوس متوقف عاشق شدم و الانم عاشق هستم و هیچ و قت عشق اولم از ذهن و قلبم خارج نمیشه لحظه به لحظش تو ذهنم حک شده تا دم مرگ ممکن نیست فراموش بشه اما تقدیر جور دیگر رقم خورد و بهم نرسیدیممممممممممم همیشه واسه خوشبختیش دعا میکنم اون الان مزدوج شده و نی نی هم داره 7ساله دیگه ندیدمش

  7. #142
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    فاطیما 361 آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۵/۱۸
    محل سکونت
    ايران / آبادان
    نوشته ها
    459
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    310
    پسند کرده
    186

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    بهترین لحظه زندگی من اون لحظه است که خسته از کار و روزمرگی زندگی ، شب روی تختخواب دراز میکشم و با یک دستم دست همسرم وبا دست دیگه دست پسرم رو میگیرم خدا رو به خاطر وجودشون شکر میکنم
    لازانیا
     
    نگران فردایت نباش خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست ما اولین بار است که بندگی می کنیم ولی او قرن هاست که خدایی می کند

  8. #143
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    `لعیا` آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۳/۰۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    511
    میزان امتیاز
    104
    پسند شده
    2193
    پسند کرده
    626

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    یکی ازبهترین لحظه های زندگی من
    زمانی بود که در عمره دانشجویی شرکت کردم و در تالار قرعه کشی اولین نفر اسمم در اومد بعد خوشحال و خندون به همه دوستام بستنی دادم و مغرور شدم و تو دل خودم گفتم میدونستم که اسمم در میاد تا اینکه بعد از دو هفته گفتن امسال ظرفیت ها کاهش یافته و دوباره از بین افراد انتخاب شده باید قرعه کشی کنیم وای از بین 40 نفری که قرار بود اسمشون قطعی بشه قبل از خوندن هراسم تو دلم گفتم منم ولی نبودم تا نفر آخر که دیگه نا امید شده بودم اسم من بود و چه لحظه ای فکر میکنم همین باعث شد قدر سفرم رو بیشتر بدونم

  9. #144
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۲۲
    نوشته ها
    76
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    Re: مسابقه... بهترین لحظه ی زندگی

    من لحظه هاي 4 روز پيش توي يه موقعيت خيلي قشنگ قرار گرفتم و با اينگه دلم مي خواست كلي ذوق كنم و جيغ و فرياد راه بندازم به سختي جلوي خودم و گرفتم. حالا ماجرا چي بود:
    15 تير تولدم بود و شب قبلش قرار بود با نامزدم بريم يه شام دو نفره توي يه رستوران كه هر دو ازش يه عالمه خاطره دارم. چند روز قبل طفلك ازم وقت گرفته بود. چون اين روزها اينقدر درگير كارم كه خيلي فرصت براي بيرون رفتن ندارم. خلاصه من رفتم اداره دنبالش. كنار ماشين كه ايستاده بودم تابياد ناگهان ديدم با يه سبد گل بسيار زيبا روبروم سبز شد. كلي خوشحال شدم. سوار ماشي شديم رفتيم رستوران. واصرار كرد كه گل رو با خودمون ببريم داخل. از پله ها كه رفتيم بالا دو تا دوست صميميم رو كه از دوره مدرسه با هم دوستيم اونجا ديدم و هي ذوق كردم. كلي خوشحالي و . . . . ولي همين جا تمام نشد كه. موقع هديه كه رسيد ديدم آقاي همسر با يه تار بسيار عالي وارد شد، و من واقعا در حال غش بودم. اون لحظه واقعا هيچ چيزي اطرافم نميشنيدم و فقظ سعي داشتم خودم رو كنترل كنم كه جيغ وداد راه نيندازم. خودم سالهاست سه تار مي زنم و مدتي بود قصد خريد تار داشتم ولي نمي شد هي. حالا فكر كنين نامزدم كاملا از فضاي موسيقي دوره و به خاطر خريد اين ساز چقدر تحقيقات انجام داده.

صفحه 18 از 115 نخستنخست ... 81516171819202128 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما