نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۳۱
    محل سکونت
    پایتخت دلهامشهدالرضا
    نوشته ها
    313
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    718
    پسند کرده
    71

    Re: ستایش، فرشته زمینی

    برای تو مینویسم! آری برای تو تویی که گرما بخش زندگی ام شدی ;نازنین کودکم یگانه دخترم ستایش
    در یک صبح پاییز دل انگیز فرشته ای از فرشتگان خدا پا به این عرصه خاکی نهاد که تمام عشق تمام دلواپسی و تمام انگیزه زندگیمان شد
    سوم آبان ماه 88 ساعت 10ونیم صبح
    اصولا تحت هیچ شرایطی اروم وقرار نداشتی تنها زمانی که ساکت بودی موقعی بود که خواب بودی
    وقتی بیدار میشدی همش دهن مبارکتون باز بود منم مرتب دستپاچه میشدم نمیدونستم باید چطوری ساکتت کنم این شد که یکماه خونه مادر جون اینا
    تلپ شدیم تامادرجون کمکم کنه دقیقا بیست و هشت روزه بودی که یه شب یک نفس گریه کردی تاصبح نفست داشت بند میومد بابا سعید هم رفته بود شیراز اون شب تاصبح تمام اهل خونه من جمله (آقا جون مادر جون خاله ودایی) بیدار نگه داشتی فقط یه لحظه از حال میرفتی ویه نفسی تازه میکردی ودوباره وای چه شبی بود اون شب به هر کاری که بگی متوسل شدیم تا بتونیم آرومت کنیم اما بی فایده بود نزدیکهای صبح خوابت برد تا ساعت یازده خوابیدی ودوباره شروع شد بلافاصله دویدم خونه دایی احمدت که اون طرف حیاط آقا جون زندگی میکردن وبا مادر جون ودایی رفتیم بیمارستا ن شانس بدمون اون روز جمعه بود وهیچ متخصص اطفالی مطب نمینشست دکتر کشیک بیمارستان معاینت کرد وگفت طوریش نیست واسه اطمینان بیشتر واست ازمایش ادرار وخون نوشت الهی بمیرم که دست کوچولوتو سوراخ کردن واسه خون گرفتن
    ازآزمایشها هم هیچی دستگیرمون نشد اونموقع بود که مامان جون (مامان بابا سعید )گفت : بابا سعیدش هم اینطوری بود به قول مشهدیا (خو داره)خلاصه با این شرایط کنار اومدیم پذیرفتیم که مدلت اینطوریه

    . گاهی جلوی آینه می ایستم خودم رادر آن میبینم دست روی شانه هایش میگذارم ومیگویم چه تحملی دارد دلت.

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۳۱
    محل سکونت
    پایتخت دلهامشهدالرضا
    نوشته ها
    313
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    718
    پسند کرده
    71

    Re: ستایش، فرشته زمینی

    خلاصه جونم برات بگه عزیز دلم واسه خوابوندنت چه مصائبی که نکشیدیم اوایل روی پام میخوابوندمت واست عادی شد ودلتوزد گهواره ای رو که واست خریده بودم ثابت بود آخه نمیخواستم به تکون دادن عادت کنی ولی چاره ای نبود دایی جونت وقتی اوضاع رو دید هنوز خونه نرفته از اداره راست رفته بود واسه جنابعالی گهواره خریده بود دستش درد نکنه چند ماهی اموراتت بااین گهواره گذشت من وبابای بیچاره هم هرجا میرفتیم گهواره تو هم باخودمون میبردیم تااینکه کار ازتاب دادن باگهواره هم گذشت یه روز که خاله سمانه داشت واسه امتحان هاش درس میخوند متوجه استیصال من درامر خوابوندن سرکار علیه شد وپیشنهاد کرد بذاریمت داخل ملافه بزرگ وتابت بدیم این مقدمه ای شد واسه اینکه گهواره رو کنار بذاری ودونفر اجیر کنیم واسه خوابوندنت تازه اونم چی دونفر دیگه هم توی نوبت میذاشتیم هر وقت اولیا خسته شدن اونا ادامه بدن گاهی اوقات تایک ربع تابت میدادیم یه شب که طبق معمول نمیخوابیدی بابا سعید رو خواب خوابالو بیدارش کردم بیاد کمک نگو وسط تاب دادنت بابا جون خوابش برده ودستش شل شد و تلپ افتادی زمین حالا توگریه من گریه توگریه من گریه بابا سعید که تازه بیدار شده بود دستپاچه شده بود نمیدونست چکار کنه اما شکر خدا طوریت نشد البته این بار آخری بود که افتادی این شد که بابایی (بابای بابا سعید) به این فکر افتاد واست وسط خونه بانوج بانوچ درست کنه انصافا خیلی عالی بود دستش درد نکنه تا یکسالگی فقط توی اون میخوابیدی از این سر اتاق میرفت اون سر اتاق
    هر کی میدید گوشت تنش آب میشد میگفت چه کار خطرناکی اما این نیز گذشت یه دفعه عشقت کشید روتخت ما بدون هیچ امکانات گردشی چرخشی فقط بابوس های مکرر بابابخوابی

    . گاهی جلوی آینه می ایستم خودم رادر آن میبینم دست روی شانه هایش میگذارم ومیگویم چه تحملی دارد دلت.

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۳۱
    محل سکونت
    پایتخت دلهامشهدالرضا
    نوشته ها
    313
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    718
    پسند کرده
    71

    Re: ستایش، فرشته زمینی

    ویه دفعه همه چیز وکنارگذاشتی باورمون نمیشد الان هم شبا اگه بابابوست نکنه نمیخوابی عجب دوره وزمونه ای شده راست میگن دختر هووی مادر تاوقتی تو بیداری من اجازه ندارم دورو بربابا پرسه بزنم همیشه باید فاصله مطمئنه رعایت بشه وگرنه تومیپری وسط وبا اون لحن خشکلت باعصبانیت به من میگی مامان جان وماهم کلی ذوق میکنیم اولین دندون خشکلت دقیقا شش ماهگیت نیش زد نمیدونی چه لحظه ای بود وقتی داشتم بهت سرلاک میدادم دندونت خورد به قاش ومن از صداش فهمیدم دندون درآوردی ازخوشحالی جیغ کشیدم توهم دیگه لب به غذات نزدی بچم فکر نمیکرد مامانش اینقده بی جنبه باشه خلاصه سور وسات دندونیت رو به پاکردیم خیلی خوش گذشت چون اونروز حسابی سر حال بودی آخر شب بود که دیدم مرتب عطسه میزنی وآبریزش بینی داری وای سرماخورده بودی از اونجایی که من همیشه رو حلقه شانسم فرداش جمعه بود وهیچ متخصصی در کارنبود سرماخوردگیت خیلی طولانی نشد اصولا کم مریض میشدی ماشاالله هزار ماشالله بزنم به تخته حالا نوبت چیه واکسن 6 ماهگیت الهی بمیرم واسه بچم صبح که امادت میکردم واسه بهداشت رفتن کلی ذوق زده شده بودی به خیالت میرفتیم ددر منم بیصدا اشکام میریخت بابا سعید هم که طبق معمول به گریه های من حساس ناراحتیشو باسکوت نشون میداد (آخه واسه چی الکی گریه میکنی نمیخوایم که بکشیمش)اونروز تابعد ازظهر فقط جیغ زدی بمیرم برات ماااااااااااااااادر

    . گاهی جلوی آینه می ایستم خودم رادر آن میبینم دست روی شانه هایش میگذارم ومیگویم چه تحملی دارد دلت.

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۰۲/۳۱
    محل سکونت
    پایتخت دلهامشهدالرضا
    نوشته ها
    313
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    718
    پسند کرده
    71

    Re: ستایش، فرشته زمینی

    یازده ماهت که تموم شد یه دفعه بدون مقدمه ازاین سر هال شروع کردی به راه رفتن وسط هال خوردی زمین من وعمه ازدیدن این صحنه حسابی به وجد اومده بودیم خودتم که حسابی ذوق زده بودی تاشب یه ریز راه میرفتی ومی افتادی

    . گاهی جلوی آینه می ایستم خودم رادر آن میبینم دست روی شانه هایش میگذارم ومیگویم چه تحملی دارد دلت.

  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما