نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 9
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    باتشکر فراوووووووووون از فیروزه جون ، این هم دلنوشته ها و خاطرات من و پسرم پارسا!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم



    یکی بود یکی نبود
    غیر از خدا هیچکس نبود
    بدنیا آورد ننه پارسا پسری
    پسر گل پسر بانمک پرهنری
    .
    .
    .
    بعله، به همین سادگی. تمام یک زندگی به همین سادگی مثل داستانهای جن و پری ممکنه که عوض بشه. بالاخره این زندگیه ، بعضی چیزها را میشه حدس زد و پیش بینی کرد و بعضیها اصلا قابل پیش بینی نیستند و حالا سئوال اینه که چرا ما باور نمیکردیم که زندگیمون اینقدر فرق بکنه؟ جواب این سئوال هم احتمالا به اندازه خود سئوال ساده ست . اینا کار تجربه است عزیز ! آره تجربه.
    گاهی وقتها که برمیگردم و به خاطرات گذشته فکر میکنم نه به این خاطرات مثلا همین چند سال پیش نه حتی دورترین خاطره هایی که از بچگی خودم یادم میاد از خودم میپرسم که اون موقع پارسا نبود؟ واقعا نبوده؟ حالا که اینو میخونین فکر میکنید این دیگه از اون مادرای احساساتیه که داره رو به جنون پیش میره ولی باور کنید که عین حقیقت رو دارم مینویسم( بخونید تایپ میکنم ) فقط نمیتونم هضم کنم که یه روزگاری پارسا نبوده و انگار که از وقتی خودمو شناختم پارسا هم با من بوده شاید چون واقعا با پارسا من خودمو شناختم ، یا همان نظریه اول که میفرماید مادر این شخص تا اطلاع ثانوی رو به جنون است صحیح میباشد، حالا اگر خودتون مادرید یا پدرید محتملا گزینه ب و یا اگر اینها رو مهملات میبینید ( میخوانید ) یا عمق بچه داشتن رو اینطوری درک نکردید به گزینه الف رای خواهید داد . به هر حال بعلت زحمتی که برای خواندن سطور خاطرات و درددلهای مامان پارسا میکشید کاملا حق انتخاب با شماست.
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    میخوام از همون اول شروع کنم و حدس میزنید که همون اول احتمالا دوران بارداریه. نه اشتباه نکنید به هیچ عنوان نمیخوام از مشقات و سختیهای دوران بارداری حرف بزنم چون با تشکر ازخدای مهربون من بسیار سرحال بودم . نه حالت تهوعی نه ویاری نه احساس خستگی و ... تا دو سه روز مونده به بدنیا اومدن پارسا هم میرفتم سرکار. بیشتر دوران حاملگی هم ده ساعت تمام کار میکردم.... اینجا فقط میخوام از لگدها و تلاشهای پارسا برای بیرون پریدن حرف بزنم که شهیار (همسرم) همون موقع عین نوسترآداموس پیش بینی کرد که این بچه بسیار شلوغه و چون شبا بیشتر فعالیت داره شبا ما رو بیدار نگه خواهد داشت و من میخندیدم و در دنیای خیالی - فانتزی خودم بچه داری رو عبارت از لالایی خواندن و پوشوندن لباسهای شیک و ... میدیدم. در کنار سیسمونی پرتقالی رنگ و لباسهای مامانی و ناز و کوچولو و اسباب بازی و ... که تمام کمد رو اشغال کرده بود کلی هم آهنگهای کودکانه آماده کرده بودم و حتی از همون اول هم گوش میدادم که بچه از همون اول حال کنه با گوش دادن به موزیک ملایم و عالی ! هاها واقعا سرخوش تشریف داشتما!
    یادم رفت بگم که شهیار از خبر اینکه بچه پسره چقدر خوشحال شد و وقت برگشتن سرکارم از سونوگرفی ( که مرخصی ساعتی گرفته بودم) آنچنان شیرینی تر بزرگ و خوشگلی خرید ببرم واسه همکارا که همه گفتند از اندازه قوطی شیرینی میشه حدس زد که شوهرت چقدر خوشحاله. واقعا هم بود و هنوزم هست . بالاخره تُرکه دیگه!!! نه اینکه خودم نیستم !
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    خلاصه جونم براتون بگه که در تاریخ 6 / 10 / 1387 درست سه روز مونده به آغاز سال 2008 پارسا در یک روز زمستانی کاملا آفتابی به دنیا آمد و همون شب اول توی بیمارستان اینقدر گریه کرد که فرداش همه از من و مامانم می پرسیدند که بچتون چشه؟ چرا اینقدر گریه میکنه؟ خوب بچه گریه میکنه دیگه! اومدیم خونه و من چقدر خوشحال بودم . همیشه از بیمارستان نفرت داشتم ( و دارم) خدا رو شکر میکردم که بچم صحیح و سالمه و توی خونه ایم . . . و زندگی واقعی من از همون موقع شروع شد. در واقع این من بودم که به دنیا اومده بود. با یک چشم دیگه همه دنیا رو نگاه میکردم . همه چی یه معنای جدیدی داشت و مگر تازه بدنیا اومدن همین نیست؟
    بار خود را بستم
    رفتم از شهر خیالات سبک بیرون.
    و این بیرون رفتن از شهر خیالات سبک اگر برای سهراب سپهری بزرگ شدن و فاصله از کودکی بود برای من دور شدن از همون شهر خیالات سبک بود. مسئولیت ! به نظر من اگر میخواهی کسی رو واقعا حلاجی کنی و بفهمی فقط بهش مسئولیت بده و گاهی حتی خودتو دوباره میتونی بشناسی. خودی رو که هنوز اون دورترین زاویه های تفکر و فعالیتش هنوز بیدار نیست و با تلنگر این مسئولیت مثل یه سیلی محکم که به گوش یه آدم خوابالو زده میشه یکهو کشف موقعیت میشه! آره عزیز شب بیداری و شستن کهنه بچه و هزار تا کار ریز و درشت باعث میشه که بهشت بره زیر پای مادران. چه خوب گفتند بهشت را به بها دهند نه به بهانه!
    راستش تا دوماه اول زیاد حالیم نبود . این درست که شبها به معنای واقعی بیدار بودم اما خوب خونمون شلوغ پلوغ بود و با یه صدا شوهرم مامانم بابام خواهرم برادرم میدویدند واسه کمک. اما عمق سختی وقتی بود که همه رفتند و علی موند و حوضش! ( بخونید پرستو موند و پسرش) خوب همینجا باید عقاید فمنیستیمو فراموش کنم و اعتراف کنم که شهیار یک پدر نمونه از آب دراومد و نه تنها تمام کارهای بچه داری رو با دقت و حوصله انجام میداد که اطلاعات خوبی هم در مورد بچه داری داشت اونهم به واسطه دیدن برادر زادش که همسایه بودن . اما خوب این من بودم که بی وقفه با پارسا بودم . از هر نگاه پارسا لذت میبردم و تازه همه چیزو درباره بچه داری کشف میکردم اما خیلی هم برام سخت بود چون پارسا فقط روزها چند ساعتی میخوابید و اونهم باید حتما کسی کنارش میبود
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    بعضی وقتها بعضی خاطرات بسیار ریز و مسخره هست که یاد آدم نمیره . لااقل من که اینطوریم. مثلا وقتی پارسا حدودا سه ماهه بود از بس که به هیچ کاری نمیرسیدم به یه خانومی گفته بودم بیاد خونمون و کار کنه گهگاهی . صبح اولین روزی که اومد ( صبح که چه عرض کنم ساعت 11 صبح بود ) و ما تازه از خواب بیدار شده بودیم بنده خدا وقتی وارد شد شوکه شد. انگار رسما یه بمب اتم خورده بود به خونه ! نمیدونست از کجا شروع کنه. خلاصه 5 ساعتی کار کرد تا یه سرو شکلی به خونه بده ! و تا چندین ماه روال خونه ما همین شد.
    پارسا کم کم بزرگتر میشد و شروع به چهارد ست و پا رفتن کرد ، شکل خونه ما هم عوض شد دور تا دور تمام میزها و گوشه ها و ... اسفنج چسبونده بودیم . وسایل ریز و اضافه رفته بودند و یه بچه 5 ماهه به سرعت جت به تمام کابینتها و گوشه کنارها سرک میکشید و گاها هم کار دست خودش میداد. دیگه واقعا مهمونی رفتن و این حرفا خیلی سخت شده بود و خانواده سه نفری ما بیشتر میزبان بود تا میهمان. بد هم نبود چون پارسا واقعا مهمان دوست بود( و هست) و کلا هر کی میخواست باشه سه سوته صمیمی میشد . خودی ها هم که جای خودشونو داشتن. اما سرگرم کننده ترین چیز برای ما کلمات پارسا بود . لغتهای ساده ای که یاد گرفته بود و یا کلمه های ابداعی که میساخت. مثلا:
    شیر کاکائو = شیر گوگو
    فلاسک = فِهِلی ( با تشدید لام)
    تلفن = تِهِلی (با تشدید لام ) کلا این وزن کلمات رو دوست داشت
    .
    .
    به هر حال اولین کلمه ای که پارسا گفت بابا بود! نه مامان! و ما که خرمون از کره گی دم نداشت باز هم ذوق کردیم.
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    نمیدونم تا حالا به این مسئله برخوردید که توی مراسم عزاداری اکثرا یه چیز خنده دار اتفاق میفته؟ برای من اتفاق افتاده . مثلا تو مراسم ختم مادربزرگم شبها که همه میرفتند و فقط فامیل نزدیک داییها و خاله ها میموندیم نمیدونم چرا حس خندیدن به مسائل پیش پا افتاده دست میداد. درسته که این خنده ها فروخورده و فقط در حد چند ثانیه بود ولی به هر حال خنده خنده است دیگه نه؟ من اینگونه تحلیل نمودم که بدن برای حفظ تعادل اینکارو میکنه . یعنی عده ای که صبح تا شب در مراسم گریه کردند و اشک ریختند در اثر تلاشی که بدن برای ایجاد تعادل روانی انجام میده به حالت خنده بعد از گریه تمایل نشون میده! حال کردید تفسیر رو؟ به هر حال این برداشت منه و حالا کجای این بحث روان شناختی یا روان پریشی به پارسا ربط داره؟ اینجاش :
    فوت عموی بزرگم بعد از حدود بیست سال از فوت پدربزرگم که بزرگ فامیل پدریم بود اولین فوت از درون خانواده پدریم بود و بالطبع همه خیلی ناراحت بودند و تقریبا دستپاچه. جدای از اینکه عموم مرد بسیار نازنینی بود این شوک بعد از سالها به همه وارد شده بود. من هم از شانس همون روز برای دیدن مامانم اینا بلیط داشتم و چمدونو بسته بودم و ناهار میخوردیم که بریم فرودگاه . خلاصه اینکه وقتی رسیدم خونه عموم از چند کیلومتری صدای فریاد و گریه می اومد و توی خونه هم غلغله بود. بعد از یک ساعتی که پارسا بغل من نشسته بود و به جمعیت با تعجب زل میزد یخش وا شد و طبق معمول شروع به حرکت و صحبت کرد.بعد انگار تازه چیزی به ذهنش رسیده باشه با جمله های شکسته بسته بچه گونه از من پرسید مامان چرا همه گریه میکنن؟ منم چی بگم؟ گفتم ناراحتن دیگه. پارسا بلند شد و رفت و منم که تو عالم گریه بودم دیدم یهو صدای گریه ها کمتر شد. بعله آقا پارسا شروع کرده بود از سر مجلس همه رو بوس میکرد و میگفت گریه نکنین. وسطا چند نفرم ناز میکرد. خنده دار اینکه اکثرا چادری بودند و پارسا اول وامیستاد چادرشونو وا میکرد و بعد میبوسید و ... بعدی. خلاصه چند دقیقه ای همه بجای گریه قربون صدقه پارسا رفتند.
    یه خاطره دیگه از مسجد عموم. بدبختی نه اینکه همه هم تو مراسم بودند کسی نبود پارسا رو نگه داره و همه جا میبردیمش. تو مسجد یک لحظه دیدم پارسا نیست سریع اطرافو نگاه کردم دیدم بعله پارسا به ردیف ته مونده استکان چایی مردمو تند تند سر میکشه . تا بدوم و بهش برسم یه ده تایی ته مونده و تفاله چایی نوش جان کرده بود. بعدها اینو به باباش گفتم چون بسیار وسواسه نسبت به بچه ( حق داره البته ) و تازه اونموقع هم شنیدم: پس تو کجا بودی حواست نبود؟
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    امشب بعد از سه سال و پنج ماه و بیست و شش روز از به دنیا آمدن پارسا، پسرم با قصه به خواب رفت . چه تاریخ مهمی! بعله که مهمه . برای ما مادران قانع و هیجانزده دیگه از این مهمتر چی میتونه باشه؟ و چی میتونه به زندگی متواضعانه و مشقت بار مادرانه ما رنگ وبو بده؟ در نتیجه من امروز رو روز جهانی خوابیدن با قصه اعلام میکنم اونهم به پاس تمام قصه هایی که هر شب گفتم و پارسا نخوابید . هی گوش داد و گوش داد و آخرشم نتونست جلوی پرحرفی خودشو بگیره و وسطا سکان رو از من گرفت و خودش برای خودش قصه گفت. حالا سئوال اینجاست که اگر قرار بود کسی برای خودش قصه بگه پس کی باید بخوابه؟ هان؟ میدونم مغزتون هنگ کرد این سئوال هر شب بعد از ساعت دوازده برای من هم مطرح میشد البته با هنگیدن! اما امشب با تعجب تمام شد. و به خویش نهیب زدم : هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان . هان . هان. وعبرت کردم و فهمیدم که اگر کاری رو بیشتر از سه سال کم و بیش مداوم و هر شب انجام بدی بالاخره بعد از سه سال و پنج ماه و بیست و شش روز جواب میده. باور ندارید امتحان کنید!!!
    پی نوشت : راستی چه اتفاقی افتاده که داستانهای بز زنگوله پا و کدوی قلقله زن و خاله سوسکه جاشو به تام و جری میکی ماوس و خرس پوه داده؟ یعنی خوبه؟ دنیا پیشرفت کرده؟ پس من چرا حس خوبی ندارم؟ یعنی عقب مونده تشریف دارم؟ قصه های سی سال پیش به درد نمیخوره؟ دلم گرفتا. لااقل سیندرلا و زیبای خفته هنوزم هم هست . آخیش پس هنوزم زیاد عتیقه نشدم. هنوز هم کمی قبل از شوت شدنم به خانه سالمندان فرصت هست!!!
    بهتر آن است که برخیزم
    روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۰/۲۳
    نوشته ها
    73
    میزان امتیاز
    19
    پسند شده
    148
    پسند کرده
    6

    Re: پارسا، خورشید آسمان زندگیم

    یک پیغام خصوصی دریافت شد مبنی بر اینکه چرا از بچه داری اینقدر مینالم و چرا شادتر نمینویسم . چشم عزیزم شادتر مینویسم:
    بچه داری اینقدر خوبه که گاهی فراموش میکنی از خوشحالی زیاد حتی غذا بخوری یا به دیدن دوستات بری . حتی استخر و سونای عزیزت هم برات بی معنی میشه. کار کردن؟ اصلا فراموش کن مادر. مگه ارزش داره بچت رو بذاری بری سر کار ؟ بعله بچه داری خیلی باحاله. مخصوصا وقتی صبحها میتونی طلوع خورشید رو تحمل کنی و خدا رو شکر کنی که این موهبت الهی رو بهت هدیه داده و اون ته دلت بگی کاش میشد این موهبت الهی رو یه چند ساعتی پس فرستاد!
    ببخشیدا دگه بیشتر از این نمیتونم شاد باشم. اونایی که منو میشناسن خوب میدونن که من در بستر زبونم لال مرگ هم باشم غذا خوردن یادم نمیره ! عزیزم اصرار چرا ؟ مگه زندگی همین شادیها و غمهای بهم پیوسته تعجب آور نیست؟ در ضمن اینجا تاپیک یک مادره . یک مادر میدونی یعنی چی؟ یعنی دردت رو نگه دار واسه خودت. نه شوهر نه مادر و نه کس دیگه ای نمیتونه ( تاکید میکنم ) نمیتونه تو رو زر زر کنان ببینه! یعنی از لحظه ای که بچه ( بخونید پارسا ) به دنیا اومد دیگه بلیط غر غر شما سوخت باطل شد و به تاریخ پیوست. حالا در حد انفجاری؟ باشه با خودت حرف بزن سرتو بکن تو چاه به شیوه صدر اسلام یا بطری شیشه ای بشکون به توصیه روان پزشکا. یا تو مامی سایت پست بذار. آهان گرفتم این آخری بیشتر عملی به نظر میاد . لااقل نظری که عملی به نظر میاد. شبا که بچت (بخونید پارسا)و شوی عزیزت خوابیدن و دارن انرژی میگیرن در جهت هر چه پررنگتر کردن فردای تو بیا جلو مونیتور بشین با چشمای بیخواب وق زده تایپ کن. انرژیت خالی بشه دلتم خالی میشه دیگه. این یه فرمول قدیمیه. یادت نیست مامان و بابات دعوا میکردن مامانت خونه تکونی راه مینداخت؟ همون فرموله : بی انرژی بودن = دل خالی ازغم داشتن. لااقل از خستگی نمی تونی به چیزی فکر کنی! پس زنده باد فرمولهای قدیمی و مرده باد هر کس بنالد به غیر! زیادی تند رفتم؟ ببخشید دیگه کلا فلفل دوست دارم! نمکدون هم شدم !
    آخرین تفکرات قبل از خوابیدن: پارسا رو یه جیش بگیرم خرابکاری نکنه ! فردا نهار چی بپزم شهیار بپسنده؟ خرید یادم نره از سوپر مارکت! . . . چه زندگی رمانتیکی دارم من. من ؟ من کیه دیگه؟ من رفته جاش بچه و شوور اومده! ( شوور رو شوهر بخونید مدیونیدا) من جون، دوستت دارم خیلی باحال و سرسختی. کله شقها رو دوست دارم. واسه همین تو رو دوست دارم و واسه اینکه احساس بیهودگی نکنی لاو میترکونم واست!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]تنهاییم را با تو قسمت میکنم.....سهم کمی نیست ![/HIGHLIGHT]

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما