نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree372Likes

موضوع: ** النا :موهبت الهی **

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 194
صفحه 1 از 25 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    پرنسس مامان، میخام برات یه قصه بگم ، میخام برات بگم که من و بابا چه روزایی داشتیم....پر از استرس....پر از خوشحالی....

    یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود......

    مامان الهه و بابا جونت 5 سال بود که ازدواج کرده بودن...خیلی روزای باحالی بود ... بابا جون و مامان جون اصلا تو فکر نی نی داشتن نبودن..آخه دوست داشتن همه شرایط برا نی نی فراهم باشه بعد ....
    خلاصه بعد از 5 سال دیدن اگه یه فرشته داشته باشن زندگی شون قشنگتر میشه....خدا یه فرشته بهشون هدیه داد اما فقط بیست هفته تو دل مامان مهمون بود ....به خاطر بی سوادی دکتر مامان اون نی نی از دست رفت....وای چه روزای بدی بود مامان
    مامان یک ماه تموم توتخت افتاد شاید اون فرشته نره.....اما نشد که نشد....

    مامان و بابا داغون شدن.....بابا تو یه ماهی که مامان بیمارستان بستری بود 5 کیلو لاغر شد...مامان انقدر گریه کرده بود که نا نداشت..
    اعصاب همه خورد بود...مامان فکرش هم برام عذابه....
    Tahoura 1 این نوشته را پسندیده.
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    بعد از اون مامان کلی گریه کرد و بابا کلی دلداری داد.........
    مامان کلی دکتر رفت و بابا کلی دنبال دکتر خوب گشت.....

    یکی میگفت اگه بازم نی نی داشته باشی تو 21 یا 25 هفته گی از دست میره و یکی میگفت : بیخود کرده هر کی اینو گفته تو هیچ مشکلی نداری فقط باید استراحت کنی.....

    تا اینکه خدا تو رو به مامان هدیه داد....
    دروغ چرا وقتی مامان جواب آزمایشش رو گرفت خیلی ترسید و خیلی گریه کرد ....میترسید نکنه اون بلاها دوباره سرش بیاد
    خلاصه گرفتن جواب آزمایش همان و نه ماه تموم تو جا خوابیدن و استراحت مطلق بودن همان
    مامان قبلا سرکار میرفت و همش بیرون بود اما نه ماه تموم تو جا خوابید ...رفت خونه مامانی و مامانی ازش پرستاری کرد....حتی بعضی روزا خوابیده غذا میخورد.....
    عجب روزایی بود.......
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    بابا جون مامان رو برد پیش یه دکتر عالی.....خدا عمرش بده.... یه پیرمرد ماه....خیلی هوای مامان و داشت .....
    چون دکتر مامان تو بیمارستان مهر بود سونو رفت پیش خانوم الماسیان.....یادش بخیر.......

    مامان و بابا عااااااااااااااشق دختر بودن...مامان که هلاک دختر بود....بین خودمون باشه همش میگفت خدایا نی نی ام سالم باشه ...دختر باشه

    روزی که دکتر به مامان گفت نی نی دختره مامان از خوشحالی دلش میخاست داد بزنه .....
    وای مامان..... دکتر دست کوچولو و پا کوچولوت رو نشونمون داد و من و مامانی و بابا کلی ذوق کردیم.....وقتی صدای تالاپ تولوپ قلبت رو شنیدم گفتم نه ماه خوابیدن که سهله هر کاری میکنم تا بدستت بیارم......


    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    دیگه تنها دلخو شی مامان این بود که دکتر براش سونو بنویسه تا بیاد ببیندت......همش باهات حرف میزدم.....برات قصه میگفتم....
    یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    چون مامان نمی تونست از جاش بلند شه مامانی و بابایی میرفتن برات خرید میکردن و منم ذوق میکردم و حسرت میخوردم که چرا خودم نمی تونم باهاشون برم......
    وقتی مامانی و بابایی بیرون بودن یواشکی میرفتم سر خرت و پرتا و بهت نشونشون میدادم
    یادته؟؟؟؟؟؟؟؟

    مامانی و بابایی خیلی برامون زحمت کشیدن ...وقتی میخاستن برات تخت و کمد بگیرن یه بار میرفتن و از مدلای قشنگ عکس میگرفتن و عکسا رو برای من میاوردن تا ببینم و انتخاب کنم ......
    یادته؟؟؟؟؟؟؟
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    خاله ام کلی کتاب برام آورده بود تا بخونم و سرگرم بشم......
    یکی از این کتابا فرهنگ اسم بود....

    من و بابا دوست داشتیم اسمت معنا دار باشه و فارسی هم باشه...قدیمی نباشه ....

    من اسم النا رو انتخاب کردم ...یعنی موهبت الهی...آنچه خدا هدیه کرده
    بابا اما میگفت نینا قشنگه .....یعنی ظرافت و زیبایی

    منم دیدم حریفش نمیشم گفتم اصلا بیا یه کاری بکنیم ..اسم نی نی رو من انتخاب میکنم و فامیلی اش رو تو هرچی دوست داری بذار
    هههههههه با همین ترفند راضی شد البته بعدا گفت خودش هم النا رو دوست داشته....شایدم دلش برام سوخته بود آخه مامان خیلی ورم کرده بودم و خیلی قیافه ام دلربا بود...
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    بابای نامردت میگفت مثل زن شرک شدم .....دلداری دادن رو دیدی مامان....ههههههه
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    دکتر گفته بود نیمه دوم مهر بدنیا میایی......منم دوست داشتم 20 مهر بیایی......آخه تولد مامانی 20 مهره اون وقت نوه و مادر بزرگ متولد یه روز بودن......اتفاقا دکتر گفت که نی نی 20 مهر بدنیا میاد و مامانی کلی ذوق کرد.....
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    الهه(مامان النا) آواتار ها
    الهه
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۶/۰۸
    نوشته ها
    1,075
    میزان امتیاز
    7
    پسند شده
    1429
    پسند کرده
    147

    Re: ** النا :موهبت الهی **

    19 مهر بود .....
    عجب روزی بود اون روز....تاریخی.....

    صبح مامانی برام وقت آرایشگاه گرفت آخه چون همش خوابیده بودم موهام داغون شده بود....بابا منو برد آرایشگاه و تو راه کلی با مامانی سر به سرم میذاشتن...بابا میگفت: به اینجا میگن خیابون...نکه نه ماهه از خونه بیرون نیومدی گفتم شاید یادت رفته....

    موهام رو کوتاه کردم و یه سشوار مشتی کشیدم و اومدم خونه.....
    ان روز خونه مامانی مثل دفتر مخابرات بود ....کل فامیل و دوستام بهم زنگ میزدن که بالاخره دوران سختی ام تموم شد....

    دکتر بهم گفته بود 7 صبح تو بیمارستان منو میبینه.....بیمارستانت هم مهر بود.....
    شب وسایلم رو آماده کردم و ساعت 11 بود و من داشتم کتاب میخوندم که تو طاقت نیاوردی و خواستی بیای پیشم...
    بابایی رو از خواب بیدار کردیم و راهی بیمارستان شدیم قبلش به بیمارستان زنگ زدم و گفتم دارم میام و اونا هم دکترم رو خبر کردند

    از شانسمون بابا جونت اون شب ساعت 12 تازه از کار میومد .بهش زنگ زدیم و اونم اومد بیمارستان
    دکتر تا منو دید گفت تو نه ماه خوابیدی طاقت نیاوردی تا فردا هم بخوابی ؟ گفتم نی نی ام طاقت نیاورد
    قبل از اینکه منو تو اتاق عمل ببرن بابا جون رو ندیدم نگو در اورژانس بیمارستان بسته بوده و تا از در اصلی اومده طول کشیده و خلاصه اینکه تا منو بردن تو بابا رسیده
    تو اتاق عمل کلی با پرستارا و دکترا خندیدم و شوخی کردم...دکتر بیهوشی میگفت مریض به این شیطونی کم پیدا میشه...

    و......
    ساعت 1.20 دقیقه روز دوشنبه 20 مهر 88 تو بدنیا اومدی.......خوش اومدی
    هر چه دلم را خالی میکنم باز پر میشود از تو!!!
    عجب برکتی دارد دوست داشتنت!!!

صفحه 1 از 25 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما