نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree11Likes

موضوع: پرنسس خونه ما

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 165
صفحه 1 از 21 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    پرنسس خونه ما

    هستی مامان دلم میخواد برات از اون روزهایی بگم که هنوز نبودی و من و بابا انتظار اومدنت رو میکشیدیم .. همون روزهای اولی که تو دلم بودی و نمیدونستیم خدا بهمون دختر میده یا پسر ... من و بابا همیشه دوست داشتیم خدا هر چند تا بچه ای که بهمون میده دختر باشه یادش بخیر وقتی رفتیم سونو و دکتر گفت بچه دختره دلم میخواست پرواز کنم چون به ارزوم رسیده بودم از طرفی برای بابا هم خوشحال بودم که همیشه میگفت من 7 تا دختر میخوام ..من همونجور که روی تخت سونو دراز کشیده بودم اشک میریختم خانم دکتر گفت چیه ناراحتی دختر شده ؟ گفتم هیچوقت به خوشحالی الان نبودم . تو اروم اروم توی دلم بزرگ میشدی و همه میگفتند بچه ات تکون میخوره ؟ اما تو برعکس الانت خیلی اروم بودی شاید تا 7 ماهگی تکونی احساس نمیکردم بعد از اونم خیلی کم طوری که نگرانت شدم و با دکترم مشورت کردم اما دکتر گفت عزیزم خدا یه دختر اروم و صبور بهت میده چیزی که همیشه از خدا خواسته بودم که صبور باشی و مهربون


    Hope این نوشته را پسندیده.
    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    روز زایمان نزدیک میشد و من و بابا دل تو دلمون نبود تا روزی که رفتیم دکتر و خانم دکتر گفت بچه هر چه زودتر باید به دنیا بیاد چون وزن قابل ملاحظه ای داره و ممکن پیفی کنه و بخوره و اون موقع باید دستگاه گوارش بچه شستشو داده بشه و خیلی چیزای دیگه هم گفت که بابا ترسید اونقدر ترسید که گفت خانم دکتر نمیشه همین فردا درش بیاریم .. خانم دکتر گفت یه روزی رو تعیین کنید که عمل بشید اما من اصلا دوست نداشتم اون روزها درت بیارم چون شبهای قدر بود و من دوست داشتم برای عید فطر به دنیا بیای ولی مگه حریف این بابای عجولت شدم میگفت الا و بلا که تا اخر هفته باید درش بیاریم میگفت 9 ماه صبر کردیم میترسم یه اتفاقی براش بیفته .. خلاصه اینکه 3 روز بعد برای عمل بستری شدم .. دکتر گفت 7 صبح بیمارستان باش که ساعت 8 عمل کنیم اما خودش دیر اومد و من اخرین نفر بودم که وارد اتاق عمل شدم چون از اتاق عمل فیلم دارم و تو عاشق فیلم هستی و من اون موقع بیهوش بودم و چیزی یادم نیست از این جاهاش رد میشم تا میرسم به وقتی که بهوش اومدم و همه رو بالای سرم دیدم بماند که بعدهاشنیدم بابا فرهاد با دیدنت خیلی گریه کرده و مامانش ساکتش کرده که وقتی من بهوش میام نترسم .. اما وقتی بهوش اومدم و تو رو برام اوردن زیباترین حسها همزمان در من بود و غیر قابل توصیف ...اینقدر معصوم و پاک بودی که نگو .. بابا که اینقدر خوشحال بود سر از پا نمیشناخت و هر حرفی رو برعکس میشنید چقدر اون روز خندیدیم و خوشحال بودیم ..اما امان از تو که گشنت بود و شیر هم نمیخوردی چقدر زحمت کشیدیم و تلاش کردیم تا بالاخره تونستی میمی رو توی دهنت نگه داری وای که چقدر اون موقع درد داشتم اما فردا صبح مرخص شدم و اومدم خونه



    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    یادمه اون روزها بهترین روزهای زندگیمو میگذروندم . تو که مثل یه فرشته کوچولو بودی بغل میکردم و شیر میدادم . موقع شیر خوردن بهترین لحظه ها رو تجربه میکردم ..ولی اینم بگم که خیلی شکمو بودی .یک ساعت به یک ساعت شیر میخوردی خصوصا شبها که اصلا نمیذاشتی مامان بخوابه
    یه شب که مامانم اینا خونه ما خوابیده بودند . صبح که بابام بیدار شد گفت : تو که اصلا نخوابیدی از شب تا صبح داشت شیر میخورد .. گفتم اشکالی نداره منم از 5 تا9 خوابیدم .. همیشه همینطوری بودی از ساعت 12 شب تا 5 صبح یه کله شیر میخوردی ..البته این شیر خوردنهات یه حسنی هم برای من داشت که روز به روز لاغر تر میشدم و از این قضیه خیلی هم راضی بودم به طوری که هیچ کس حرفمو باور نمیکرد و همه میگفتند تو یه رژیمی میگیری و به ما نمیگی .. ولی در کل بچه صبوری بودی و خیلی گریه نمیکردی .. الان هم دختر خوبی هستی ولی خیلی شیطون شدی فدات شم .. یادمه اون موقع ها که چهار دست و پا راه میرفتی اول میرفتی سراغ کشو هات و تموم لباسهاتو می ریختی بیرون و من هم دوباره جمع میکردم و این کار رو مدام تکرار میکردی .. بابا میگفت معلومه که دختره ها از الان میخواد ببینه چی داره و چی نداره .. الانم وقتی میخوایم بریم بیرون حتی تا سر کوچه میگی وای مامان حالا من چی بپوشم؟
    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    اواخر 9 ماهگی لثه هات سفید شد و دندونهات نمایان.اونوقت بود که چون لثه هات میخارید همه چیزو دندون میکردی . لبه های میزهامون همه جای دندونات مونده بود و همه چیز رو هم لیس میزدی از دیوار اشپزخونه و در کابینت و ماشین لباسشویی بگیر تا دسته مبل و فرش و کمد .اوایل تیر ماه دندن اولت از لثه بیرون اومد .عزیزم تو 22 مهر 85 به دنیا اومدی و 15 تیر 86 حدود 9 کیلو و 100 گرم بودی که دکتر گفت یه کوچولو رژیم بگیره بد نیستا ..اوایل 9 ماهگی توپ رو که برات خیلی جالب بود میذاشتیم دور که به هوای اون سینه خیز بیای اما تو هر چی به خودت فشار می اوردی به جای اینکه جلو بیای عقب عقب میرفتی .توی 11 ماهگی به خوبی چهار دست و پا میرفتی .. وقتی بابا لباس میپوشید که بیرون بره اینقدر میگفتی ددر ددر و وای به حالمون بود اگه بابا میرفت و تو رو با خودش نمیبرد به محض بسته شدن در چنان دادی میزدی و گریه میکردی که بابا دوباره برمیگشت و تو رو باخودش میبرد.. یادمه وقتی توی بیمارستان تو رو دیدم خیلی خوشگل بودی سفید و چشم ابی ولی وقتی اومدیم خونه اینقدر زشت شده بودی که من گفتم اینو توی بیماستان عوضش کردند ولی وقتی 3 ماهه شدی اینقدر زیبا شده بودی که وقتی به صورت قشنگت و به لبهای خوش رنگت و به چشمهای درشتت و به صورت گردو سفیدت نگاه میکر دم به قدرت خدا احسنت میگفتم و یاد زمانی می افتادم که تو را درشکم داشتم و برای بیرون امدنت لحظه شماری میکردم که ببینم شبیه کی هستی ..دوستت دارم عزیز دلم بی نهایییییییییییییییییییییی ییت..
    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    هستی مامان هر چقدر از عشق و محبتم نسبت بهت بگم کمه گلم .. فقط همینقدر بگم که معنی عشق واقعی رو با وجودت درک کردم . همین که هر وقت بهت نگاه میکنم بند دلم پاره میشه و بغلت میکنم و به خودم فشارت میدم دنیا رو بهم میدن گلم ....دوستت دارم
    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    از یک سالگی به بعد خیلی شیطون شدی . یک روز وقتی یک سال و یک ماهت بود از صبح تا شب پدرمو در اوردی . دیگه راه هم میرفتی و خوب خرابکاری میکردی .. یادمه توی اشپزخونه غذا میپختم که اومدی توی اشپزخونه و پشت من ایستاده بودی تا سرمو برگردوندم دیدم نایلون زردچوبه رو که روی سبد پیاز و سیب زمینی گذاشته بودم برداشتی و دستهاتو و کل لباسهاتو و زمین اشپزخونه شده زرد زرد .. شاید 2 دقیقه هم طول نکشید که همه جارو برای من نقاشی فرمودید .. دستهاتو شستم و مشغول تمیز کردن زمین شدم که دیدم صدات نمیاد اومدم توی اتاق و دیدم کاسه سرلاک رو که روی میز بوده برداشتی و قاشق قاشق سرلاک رو روی میز و فرش و مبل میریزی و با دست دیگه ات هم از روی میز جمع میکردی و میخوردی .. دستت رو شستم و مشغول تمیز کردن میز بودم که دیدم بازم بیصدا شدی هر وقت که صدات درنمیومد داشتی یه جایی خرابکاری میکردی اومدم اشپزخونه که دیدم به به رفتی سراغ سبد پیاز و سیب زمینی هاو داری پوست پیاز میخوری وقتی از دستت گرفتم جیغ میزدی و گریه میکردی .. اون روز خیلی عصبانیم کردی اما خیلی هم بامزه بودی عزیز دلم .. من که عاشقتم حتی با خرابکاری هایی که میکردی..
    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۹/۱۲/۱۷
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    642
    میزان امتیاز
    2
    پسند شده
    313
    پسند کرده
    0

    Re: هستی شیطون مامانه

    باور نمیکنم... خالق دانه های انار زندگی مرا........ بی نظم چیده باشد.

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت
    روژان ج آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۰۱/۳۰
    نوشته ها
    842
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    660
    پسند کرده
    340

    Re: هستی شیطون مامانه

    خدایا شکرت شکرت شکرت


صفحه 1 از 21 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما