نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 28
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    بی مقدمه میرم سراغ خاطرات یکی دو روز قبل تا یادم نرفته واسه متن قشنگ نوشتن و بیان احساسات مادرانه فرصت هست.
    ان شاا...
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    مریم مثل همیشه سراغ کیف آرایش مامان!!

    مامان چرا لپام قرمز نمیشه؟!
    مادرجون بیشتر ازاین! مثل .... شدی.
    مامان این چیه؟
    خط لب.
    مامان میدونی که من هنوز سوات (سواد) ندارم هنوز مدلدسه نرفتم پس نمیتونم با مداد کار کنم باید شما برامخط لب بکشی.
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    مریم و موسیقی
    فک مریم همیشه در حال جنبیدنه معمولا داره شیرین زبونی میکنه در غیر اینصورت داره هله هوله میل میکنه !!!!!
    مریم در کنار باباش داره با دهنش صدا درمیاره!
    مریم بابا این چه کاریه تمام هیکل منو خیس کردی.
    بابا امروز به آهنگ ما گیل (گیر) دادیا!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    دیشب خونه خاله نگین

    یه توضیح کوچولو: خاله نگین دوتا بچه داره آوا که 13 روز از مریم کوچیک تره و امیرعلی که 9 ماهشه.مریم برای اومدن به خونه خاله نگین لحظه شماری میکنه!
    من و نگین توی آشپزخونه سرگرم آماده کردن شام هستیم که مریم عصبانی میاد:

    مامان نگفتم که منو نیار اینجا این دوتا بچه (منظور دختر خاله و پسر خاله ) باهم دعوامیکنن منم که سرم خورده به دیوار (البته یکی دو هفته پیش) حالاهم که جوش زده ( یه جوش خیلی ریز باید با ذره بین ببینی روی ابروش زده ) اعصابمو ریختن به هم!!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    آبله مرغون
    دیشب داشتیم سریال میدیدیم (بعد ازمدتها من توی آشپزخونه نبودم و کنارمریم تلویزیون نگاه میکردم) دوقلوهای فیلم آبله مرغون گرفته بودند و مادرشون بهشون آب هندونه میداد:
    مامان فک کنم این دوتا(دوقلوها) همش آب هندونه میخورن!
    نه مامانم چون آبله موغون دارن باید همش خنکی بخورن تا زودتر خوب بشن.
    با کمی مکث...
    کاشکی منم آبله مرغون بگیرم.
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    ترس از تاریکی

    مامان من جیش دارم

    خب برو، کارت که تموم شدم صدام بزن

    آخه شبه من تنهایی میترسم

    مامان جون لامپو روشن کن

    بازم میترسم

    مامان تورو خدا اذیت نکن تو که هرشب میرفتی

    آخه من هرشب تحمل میکردم
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    فکر درست و حسابی

    چندروزه که بابا تو فکر درست کردن ریش تراششه که خراب شده ،دیروز وقت صبحانه:

    اوهوم فهمیدی چکارکنم یه فکری اومد سراغم .
    در چه موردی؟!
    ریش تراشم .
    مامان میدونستم فکر بابا به درد ما نمیخوره بهتر خودمون دوتایی یه فکر دلست و حسابی بکنیم، موافقی؟!
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    133
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    71
    پسند کرده
    0

    Re: مریم قصه ساز زندگی من

    لباس پوشیدن
    این روزا بچه ها باید تصمیم بگیرن که چه لباسی بهتره بپوشن. دیروز میخواستیم بریم خونه خاله پوران طبق معمول مریم رفت سراغ کمد لباسش که با فریاد بنده مواجه شد که:
    مریم لباس مناسب فصل انتخاب کنیا
    چشم
    و بالاخره اومد با ژاکت سال قیل کوتاه و تنگ!
    مامان این کوچیکه
    نیست. دوسش دالم میخوام بپوشم
    اندازه ات نیست
    و مریم زیرلب غرغرکنان:
    شماهم یکسله (یکسره) بگو اندازه ات نیست ، اندازه ات هست. اندازه ات نیست ، اندازه ات هست. اندازه ات نیست ، اندازه ات هست. اندازه ات نیست ، اندازه ات هست ........
    حتما این جمله 20 بار تکرار شد و البته بالاخره به زور پوشید .
    [HIGHLIGHT=#ffffff]روزهاست که یادت از سقف خانه ام میچکد، اگر باران بند بیاید از این خانه میروم![/HIGHLIGHT]

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما