نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
نمایش نتایج: از 1 به 8 از 109
صفحه 1 از 14 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من



    مبادا آسمان بی بال و پر بار
    مبادا در زمین دیوار بی در

    مبادا هیچ سقفی بی پرستو
    مبادا هیچ بامی بی کبوتر
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    برای دختر قشنگم می نویسم:

    یک هفته ای از ایجاد این تاپیک گذشته و من دلم می خواست برای شروع ، با مقدمه ای زیبا شروع کنم اما بامشغله بیش از اندازه روزانه و نامناسب بودن شرایط محل کار ، مجالی برای اینکار نبود.

    تصمیم گرفتم تا با اولین عکس تو شروع کنم ،تا شاید بعداً فرصتی شد و نوشته ای هم به آن بیافزایم.
    اما بعد از گذاشتن عکس به یاد اون روز افتادم و حیفم اومد که خاطره اولین باری که روی ماهت رو دیدم ننویسم.

    چند وقت قبل از بارداری من یکی از دوستام یه دخمل به دنیا آورده بود که عین عروسک بود ،برای اولین بار که توی سه ماهگیش دیدمش درست مثل فرشته ها بود: صورت سفید برفی با گونه های صورتی هلویی چشمهای خوشگل طوسی!!!!!!!! و موهای پر پشت و مژه ها و ابروهای خرمایی!!!!!!خداییش اونقدر برام دلنشین بود که حتی گاهی شبها خوابشو می دیدم. تا اونروز هم هنوز بچه با چشم طوسی ندیده بودم و برام خیلی جذاب بود. توی دوران بارداری به نظرم از محالات بود که بچم چشمش طوسی بشه چون چشم من و بابایی تقریباً می شی هست. ولی خوب آرزو بر جوانان عیب نیست!!!!

    راستش من و بابا قبل از اینکه شما به دنیا بیای همیشه با هم بحث داشتیم که شما شکل من می شی یا شکل بابا!!! با توجه به اینکه صورت من گرده ، دوست داشتم که شما شبیه من باشی!!! نخسوزن هم که بعضی از اقوام پدرت هم کمی فک پایینشون جلو بود و من می ترسدم که این قضیه به شما ارث برسه!!!!
    خوب توی اولین سونوگرافی سه بعدی که فکر کنم در هفته 18 بارداری انجام شد ، تصاویر حاصله نشون دهنده شباهت بیش از اندازه شما به بابایی بود!!!!!!!
    بگذریم، وقتی بعد از عمل سزارین آوردنم توی اتاق با وجود درد وحشتناک و اثر داروهای مسکن اصلاً نمی تونستم چشمامم رو درست باز نگه دارم و همش دلم می خواست ببندمشون. اما توی همون اوضاع شمارو آوردن و همه ریخته بودن دورت و نگاهت می کردن ،یکی نبود بچه رو بیاره کنار تخت تا منم ببینمش!!!! بالاخره صدام در اومد و تورو آوردن جلوم ،با اینکه خوب نمی تونستم ببینم ولی شما عین عروسک بودی ، صورت گرد و خوشگل و سفید که پر از کرک های ریز بور بور بود و موهای روی سرت هم همه بور بور بودن و چون هنوز نشسته بودنت موهات به سرت چسبیده بود.اینقدر ملوس و خوشگل بودی که آدم از نگاه کردنت سیر نمی شد. وای خدای من!!!!!!!!!!!رنگ چشمات هم طوسی طوسی بود !!!!!!!!!!! اون لحظه که توی چشمام نگاه کردی یه حس خیلی خیلی عجیبی بود ،شاید یه جورایی آدم احساس می کرد که کسی از درون داره آدمو نگاه می کنه ،نمی دونم یه نگاه آشنا که غریبه نبود از جنس خود آدم بود و من بودم که پیروزمندانه و خوشحال به بابایی گفتم : شکل منه!!!!!!!!!! و بابایی با تکان دادن سر مثل کسی که توی مسابقه اول نشده ولی با شعف تایید کرد .
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  3. #3
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    یک مسئله ای که منو سر دوراهی قرار داده اینه که آیا ادامه خاطراتت رو از اول بنویسم و یا اینکه خاطرات روزمره ات رو یادداشت کنم؟؟
    با توجه به اینکه شما حدود دوماه و نیم دیگه چهارساله می شی ،می ترسم که طولانی بودن خاطرات گذشته و کوتاه بودن بیش از اندازه فرصتهای من باعث بشه که خاطرات روزانه قشنگت فراموش بشه ،فکر کنم که چاره ای نداشته باشم جز اینکه توآمان هردو رو جلو برم.
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    زحمت نگهداری شما در ساعاتی که من سرکارم با مامانی هست و انصافاً که مامانی با وجود کمردرد و پادرد شدید از روی غیرت تورو تا امروز به بهترین نحوی پرستاری و حمایت کردن ،حتی خیلی خیلی بهتر از من!!!خدایا به مادر نازنینم سلامتی و طول عمر بده!!!

    شما از روزی که چشم باز کردی و یادته خاله ماندانا و بچه هاش همسایه مامانی بودن .خاله اینا یه چند وقتیه که از خونه مامانی اسباب کشی کردن و رفتن و خونه خودشون ..با رفتن خاله و طی مراحل اساس کشی یه افسردگی خفیف به سراغت اومده بود به حدی که حتی دوست نداشتی توی خونه نیمه جمع شدشون پا بزاری و یا با خودت دائماً حرف می زدی و غصه می خوردی.یه روز هم وسایل دختر خالت رو از توی کارتونها برداشته بودی و زمزمه می کردی که اینارو من بر می دارم تا دیگه ملیکا نتونه از اینجا بره!!!
    خلاصه که روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی و در مقایسه با قیبل خیلی تنها شدی.البته من شما رو توی مهد ثبت نام کردم (فعلاً هفته ای دوروز) و سعی کردم که یه جورایی سرت گرم بشه و با بچه های دیگه دوست بشی.
    خداروشکر حدود 2 ماهه که به مهد می ری و من از مهد خیلی راضی هستم ،یک کمی انکلیسی یاد گرفتی ،یک کمی شعر یک کمی قرآن ،کاردستی و نقاشی!!!حالا هم مهدرو خیلی دوست داری. من واقعاً از اینکه می بینم دختر باهوشم با وجود تمام یه خطو نیم سر کلاس رفتنش داره اینهمه چیزهای خوب یاد می گیره واقعاً توی پوست خودم نمی گنجم.ولی نمی دونم با وجود فاصله زیاد مهد تا منزل و سایر شرایطی که مساعد نیست ،تا کی می تونم به این مهد بفرستمت. خودم خیلی دوست داشتم که هر روز رو می رفتی اونجا ولی افسوس!!!
    اولین شعری که توی مهد یاد گرفتی این شعر بود:

    پیامبرم محمد درآسمانها احمد
    عبدا...پدر اوست آمنه مادر اوست
    خدیجه همسر اوست فاطمه دختر اوست
    صل علی محمد صلوات بر محمد(2)
    صلوات را خدا گفت در شان مصطفی گفت
    صل علی محمد صلوات بر محمد(2)
    این شعر رو با اون زبون بچگونت برای هرکی که می خوندی عاشقت می شد ،مخصوصاً که هنوز ر را ل تلفظ می کنی(پیامبلم محمد دل آسمانها احمد.......)
    اگر فر صتی بود بازم در مورد مهد توی پستهای دیگه توضیح خواهم داد.
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    هفته پیش یک روز مهد به علت بارش برف تعطیل بود و سه شنبه رو هم که چون شما کمی سرماخورده بودی ترجیح دادم که به مهد نری. اینجور شد که دلت برای مهد تنگ شده بود؟؟؟؟!!!!! خداروشکر چون توی این دوماهی که مهد می ری تا به حال ندیده بودم که دلتنگ مهد بشی!!!
    خوب صبح رفته بودی مهد و توی مهد یه ماسک لاک پشتهای نینجا(به قول خودت لاک پشتای اینجا) جایزه گرفته بودی(البته اونرو خودم تهیه کرده بودم تا با مربی ات رابطه ات بهتر بشه).هم مربی و هم دایی می گفتن که تو دختر خیلی خوبی بودی.دختر مامان داره کم کم بزرگ می شه ،خیلی خانوم و دوست داشتنی شده ، باورم نمی شه که دخترم داره دیگه بزرگ می شه و از نی نی بودن دراومده!!!
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    نمی دونم چرا وقتی بچه آدم یه چیزی می خوره اینقدر به دل آدم می چسبه؟؟؟

    شب توی راه برگشت به خونه:

    پرستو: مامان من بستنی می خوام!!!

    مامان: عزیزم رفتیم خونه بستنی شاتوتی داریم که بهت می دم.
    پرستو: نه من نمی خوام!!! بستنی رنگی رنگی می خوام!!!
    مامان:(هیچ وقت از بستنی ایتالیایی خوشش نمیومد!!!) باشه می گم بابا برات بخره:
    پرستو: نه من همین الان می خوام(بچم فکر کرده وعده سر خرمن داریم می دیم!!!)
    مامان: عزیزم همین الان سر راه بابا برات می خره.
    پرستو:مرسی مامان ،می شه منم با بابا برم؟؟
    مامان:بله
    بابا سر راه با پرستو پیاده می شه و بستنی میوه ای می خرن. وقتی رسیدیم خونه نمی دونین با چه لذتی نشسته بود و بستنی می خورد؟؟؟فقط از طعم پرتقالیش خوشش نیومد.
    مامان جون نمی دونی چقدر برامون جذاب و دوست داشتنیه که شما اراده کنی 10 شب توی این سرما بستنی ایتالیایی بخوری و اونرو به زبون بیاری و بعد هم با لذت بشینی و بستنی بخوری!!!
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    شب تعطیلی ساعت 2 بعد از نیمه شب:

    تورو را برای خواب روی تخت مستقر می کنم ،

    مامان: شب به خیر پرستو جان، عزیزم راحت بخوابی!!!!!!
    پرستو : مامان،فردا باید هممون بریم سرکار؟؟؟
    مامان: نه عزیزم ،فردا من و بابا تعطیلیم و پیش تو می مونیم،تازه مامان جون شما که هیچ وقت سرکار نمی ری،فقط بعضی روزها می ری مهد!!!
    پرستو:اوهوم!!
    مامان(در ادامه با حسرت و اندوه ناشی از کار بیرون ...): مامان جون من دوست ندارم تو ،حتی وقتی که بزرگ هم شدی سر کار بری!!
    پرستو (بدون وقفه و خیلی جدی و مصمم مثل کسی که در یک عملیات فوق سری شرکت کرده ): با شه مامان ،پس من دیگه شیر نمی خورم!!!!!!!!!!!!
    مامان متفکر به دنبال ارتباط شیر خوردن و سر کار رفتن می گردد که به یاد می آورد(پرستو می داند که شیر خوردن باعث بلند شدن قد می شود و بلندی قد =بزرگ شدن،طفلک بچه ام فکر می کند هرکس بزرگ شود باید برود سرکار!!!)

    مامان:عزیزم هرکسی که بزرگ بشه لزومی نداره که حتماً سر کار بره ،شما می تونی سر کار نری!!
    پرستو:مرسی مامان!!
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۳۱
    نوشته ها
    453
    میزان امتیاز
    4
    پسند شده
    170
    پسند کرده
    61

    Re: خاطرات پرستوی زیبای من

    دیشب قبل از خواب پرستو خانوم داشت با یکی از قطارهاش که روی ریل حرکت می کنه ،بازی می کرد. وقتی که داخل اتاقش رفتم دیدم تکه های ریل قطار رو که بیضی شکل کنار هم سوار می شن به هم وصل کرده ولی یکی از ریلهارو از رده خارج کرده و به همین دلیل اون قسمت از ریل یه موج سینوسی به بالا پیدا کرده و نامسطح روی زمین قرار گرفته!!!
    فکر کردم بچم اشتباه کرده بلد نبوده که کامل وصل کنه ،بهش گفتم : مامان این ریله رو ناقص وصل کردی ببین رفته هوا و روی زمین وای نمیسه!!!
    می دونین بچم چی جوابمو داد؟؟؟
    می گه مامان اینجوری وصل کردم ،می خواستم بشه ترن هوایی!!!! بره بالا و بعد بیاد روی زمین!!!!!

    فدای تو مغز متفکر بشه مامان .آخه چند وقت پیش یه فیلم تلویزیون نشون می داد که توی اون در مورد ترن هوایی های توی شهر بازیها توضیح می داد. بچم اون ریلهارو دیده خواسته مثل اونو بسازه. قربون تو دانشمند کوچولوی مامان.
    بـیا بـبار و مرا خیس عطر بــاران کن
    بدون یــاد تــو قـلبم کویر خواهد شـد ....

صفحه 1 از 14 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما