نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree317Likes

موضوع: این روزها ...

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 1029
صفحه 1 از 129 123411 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    این روزها...

    قصه شهر سنگستان
    مهدی اخوان ثالث





    دو تا كفتر
    نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
    كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر.




    دو دلجو مهربان با هم
    دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
    خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم.


    دو تنها رهگذر كفتر
    نوازشهای این آن را تسلی بخش.
    تسلیهای آن این نوازشگر
    خطاب ار هست : «خواهر جان»
    جوابش :« جان خواهر جان
    بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش»




    «نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست.
    ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
    تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست

    می داریم.
    نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست»




    پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند.
    شبانی گله اش را گرگها خورده.
    و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده.
    و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها.
    سپرده با خیالی دل،
    نه ش از آسودگی آرامشی حاصل،
    نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها.
    اگر گم كرده راهی بی سرانجام ست،
    مرا به ش پند و پیغام ست.
    در این آفاق من گردیده ام بسیار.




    نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را.
    نمایم تا كدامین راه گیرد پیش:
    ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست.
    بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشک و بی رحم ست.
    وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست.
    یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها.
    سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب،.
    و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها.
    رهایی را اگر راهی ست،
    جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست....»




    نه، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست؟
    غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی،
    پناه آورده سوی سایه ی سدری،
    ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست.
    نشانیها كه در او.....»




    نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند،
    همان بهرام ورجاوند
    كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
    هزاران كار خواهد كرد نام آور،
    هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
    پس از او گیو بن گودرز
    و با وی توس بن نوذر
    و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
    و آن دیگر
    و آن دیگر
    انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک

    اندازند.




    بسوزند آنچه ناپاكی ست،ناخوبی ست،
    پریشان شهر ویرام را دگر سازند.
    درفش كاویان را فره و در سایه ش،
    غبار سالین از جهره بزدایند،
    برافرازند.....»




    -«نه،جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست.
    گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره.
    ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست.»




    «نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
    بگو تا كیست این گمنام گرد آلود.
    ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
    تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان.»
    نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست،





    به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی.
    نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست.
    كه گوید داستان از سوختنهایی
    یكی آواره مرد است این پریشانگرد.
    همان شهزاده ی از شهر خود رانده،
    نهاده سر به صحراها
    گذشته از جزیره ها و دریاها
    نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده،
    اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان ....»




    -«بجای آوردم او را ، هان
    همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
    به شهرش حمله آوردند.»
    «بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
    به شهرش حمله آوردند،
    و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر:
    دلیران من ! ای شیران
    زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران!-»
    وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت.
    اگر تقدیر،نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان،
    صدایی بر نیامد از سری، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد

    گردیدند.




    از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان.
    پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
    و چون دیوانگان فریاد می زد«آی!»
    و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز :
    دلیران من ! اما سنگها خاموش.
    همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
    ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست،
    دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست.
    و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست.
    نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر ***** و پرسد

    چاره و ترفند،




    نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند،
    دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه،
    چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
    ز سنگستان شومش بر گرفته دل،
    پناه آورده سوی سایه ی سدری؛
    كه رسته در كنار كوه بی حاصل.
    و سنگستان گمنامش




    كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود؛
    نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را،
    سرود آتش و خورشید و باران بود.
    اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی،
    به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود؛
    كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست،سوگش سور
    چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده،
    در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده،
    و صیادان دریابارهای دور
    و بردنها و بردنها و بردنها
    و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
    و گزمه ها و گشتی ها....»



    ***


    -«سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست.
    نگه كن ، روز كوتاه ست.
    هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك.
    شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
    بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟
    كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید؟»




    «تواند بود.
    پس از این كوه تشنه دره ای ژرف ست،
    در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن.
    از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست.
    چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن.
    غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید،
    اهورا وایزدان وامشاسپندان را
    سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید.
    پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد،
    در آن نزدیكها چاهی ست،
    كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد،
    پس آنگه هفت ریگش را
    به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.
    ازو جوشید خواهد آب
    و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان،
    نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب.
    تواند باز بیند روزگار وصل.
    تواند بود و باید بود
    ز اسب افتاده او نز اصل.»




    غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار.
    سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و

    پژمرده ست.




    غم دل با تو گویم غار!
    كبوترهای جادوی بشارتگوی
    نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
    بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
    من آن كالام را دریا فرو برده
    گله ام را گرگها خورده
    من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ.
    من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ.
    ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید.
    دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت.
    كجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
    اشارتها درست و راست بود اما بشارتها،
    ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار!
    درخشان چشمه پیش چشم من خوشید.
    فروزان آتشم را باد خاموشید.
    فكندم ریگها را یک به یک در چاه
    همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک،
    به جای آب دود از چاه سر بر كرد،گفتی دیو می گفت:آه






    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
    زمین گندید،آیا بر فراز آسمان كس نیست؟
    گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند

    دماوندست؛


    پشوتن مرده است آیا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده

    است آیا؟....»

    ***


    سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان.
    سخن می گفت با تاریكی خلوت.
    تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
    ز بیداد انیران شكوه ها می كرد.
    ستم های فرنگ و ترك و تازی را
    شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
    غمان قرنها را زار می نالید.
    حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد.



    ***


    -«...غم دل با تو گویم،غار
    بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
    صدا نالنده پاسخ داد:
    «..آری نیست؟»

  2. #2
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۳۱
    نوشته ها
    4
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    نسل من چون افتاب گرم وزنده بر تن سبز بهاران
    طرح نو خواهد کشید
    نسل من
    چون رعد و طوفان بر دل هر انچه از دیروز وروز
    بسته و نارسته مانده
    او به حق راهی نوین خواهد گشود
    نسل من رمز شگفت این جهان
    بارها کشف و عیان خواهد نمود
    نسل من خواهد که بود
    رنج ها خواهد که برد
    نسل من باور بیدار من است
    که خدا را با توانش بارها خواهد ستود
    نسل من چون افتابی گرم و زنده
    بر تن سبز بهاران طرح نو خواهد کشید

  3. #3

    Re: این روزها...

    خوش به کامتان اما.....

    نعش این شهید عزیز
    روی دست ما مانده ست
    روی دست ما ، دل ما
    چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
    این پیمبر ، این سالار
    این سپاه را سردار
    با پیامهایش پاک
    با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
    ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
    او فریاد
    می زد
    هیچ شک نباید داشت
    روز خوبتر فرداست
    و
    با ماست
    اما
    کنون
    دیری ست
    نعش این شهید عزیز
    روی دست ما چو حسرت دل ما
    برجاست
    و
    روزی این چنین بتر با ماست
    امروز
    ما شکسته ما خسته
    ای شما به جای ما پیروز
    این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
    هر چه فاتحانه می خندید
    هر چه می زنید ، می بندید
    هر چه می برید ، می بارید
    خوش به کامتان اما
    نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید
    مهدی اخوان ثالث
    سعادتی که هیچ کس نمی تواند از شما بگیرد ،
    سعادتی است که کسی به شما نبخشیده باشد...

  4. #4
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    209
    میزان امتیاز
    3
    پسند شده
    187
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    ماهی جون آبی دریا رو فراموش نکنیم
    قصه ی آبی موجا رو فراموش نکنیم
    نکنه دلت بگیره ، بشکنی مثل حباب
    ببره دنیا رو آب ، بسپاری چشماتو به خواب
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    می تونی بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    تو بخوای بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی (بلورو می تونی،بلورو می تونی)

    شب این تنگ بلور ، نقره ی ماهو کم داره
    چشمای آبی تو همیشه رنگ غم داره (رنگ غم داره)
    پشت اون کوه بلند ، دریای آزاد ماهی جون
    چشم به راتن همه ماهی های آزاد ، ماهی جون
    چشم به راتن همه ماهی های آزاد ، ماهی جون
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    می تونی بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    تو بخوای بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی (بلورو می تونی)

    شب این تنگ بلور ، نقره ی ماهو کم داره (کم داره)
    چشمای آبی تو همیشه رنگ غم داره (غم داره،)
    پشت اون کوه بلند ، دریای آزاد ماهی جون (ماهی جون)
    چشم به راتن همه ماهی های آزاد ، ماهی جون (ماهی جون)
    بال هاتو تکون بده ، نفس بکش ، شنا بکن
    بشکن این شیشه رو با سر ، خودتو رها بکن
    بشکن این شیشه رو با سر ، خودتو رها بکن
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    می تونی بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی
    ماهی جون تنگ بلور ، قصر بلور نیست می دونی
    تو بخوای بشکنی این تنگ بلورو ، می تونی (بلورو می تونی،بلورو می تونی،بلورو می تونی)
    به جرم وسوسه
    چه طعنه ها که نشنیدی حوا!
    پس از تو همه تا توانستند آدم شدند...

    چه صادقانه حوا بودی...

  5. #5

    Re: این روزها...

    گفت دانايي که: گرگي خيره سر،




    هست پنهان در نهاد هر بشر!




    لاجرم جاري است پيکاري سترگ




    روز و شب، مابين اين انسان و گرگ




    زور بازو چاره ي اين گرگ نيست




    صاحب انديشه داند چاره چيست




    اي بسا انسان رنجور پريش




    سخت پيچيده گلوي گرگ خويش




    وي بسا زور آفرين مرد دلير




    هست در چنگال گرگ خود اسير




    هر که گرگش را در اندازد به خاک




    رفته رفته مي شود انسان پاک




    وآن که با گرگش مدارا مي کند




    خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
    <>





    در جواني جان گرگت را بگير!




    واي اگر اين گرگ گردد با تو پير




    روز پيري، گر که باشي هم چو شير




    ناتواني در مصاف گرگ پير




    مردمان گر يکدگر را مي درند




    گرگ هاشان رهنما و رهبرند




    اينکه انسان هست اين سان دردمند




    گرگ ها فرمانروايي مي کنند




    وآن ستمکاران که با هم محرم اند




    گرگ هاشان آشنايان هم اند




    گرگ ها همراه و انسان ها غريب




    با که بايد گفت اين حال عجيب؟


    فریدون مشیری
    قانع این نوشته را پسندیده.
    سعادتی که هیچ کس نمی تواند از شما بگیرد ،
    سعادتی است که کسی به شما نبخشیده باشد...

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    ازادی قلم ،

    ازادی تن ،

    ازادی من ،

    شعار هفته.

    نشخوار کن مدنیت را در دهان انسان برهنه

    خوشمزه است

    مثل طعم ته خیار

    راسته بازار فرهنگ است

    مدرن است

    خردش میکنیم در اش نذری مادر بزرگ

    اشی میپزیم پسامدرن

    از روزنامه صبح امید

    افتاب نو

    پیام ازادی

    کلاهی کاغذی میسازیم

    می گذاریم بر سر.

    شب در خیابانی شبیه شانزالیزه قدم میزنیم

    در یک کافه تریا یا پاتوق همیشگی مان مینشینیم

    سیگار لایت وینیستون دود میکنیم

    فریاد میزنیم

    مرگ بر انجا،مرگ بر اینجا،مرگ بر همه جا

    تحلیل میکنیم

    اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

    پس بگو مرگ بر زنده باد.

    بر دوش میکشیم تابوت اندیشه را

    موضوع انشا همیشه تکراری است

    علم بهتر است یا ثروت؟

    شب ها از پنجره اتاق باید خانه همسایه را دید زد

    اخر باید بدانیم مرد همسایه با زنش چگونه میخوابد

    پای دیپلماسی سکس در میان است.

    باید کشف کرد باید کاشف بود

    راستی شکاف کام من بیشتر است یا شکاف طبقاتی؟

    فلسفه خوب است

    ادم را یاد بازجویی می اندازد

    یادت باشد که نباید پاسخ مستقیم بدهی

    چون اوضاع تراژدی میشود

    تراژدی : مبارزه انسان با تقدیر

    اما ما که با تقدیر کاری نداریم

    مبارزه طبقاتی مطرح است

    حالا هی بگویید نفت سیاه است

    هیچ کس باور نمیکند

    همه به جای پول نفت ماست میگذارند سر سفره

    یعنی عرفان لایت با طعم ابدوغ خیار

    به جای استعاره های غیره قابل فهم

    شعار هفته

    ازادی قلم

    ازادی تن

    ازادی من

    این من خسته

    البته به یک شرط

    به شیوه محترمانه فاشیستی

    یعنی مرگ در میزند



    http://www.hezbekhar.blogfa.com/

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۸
    نوشته ها
    46
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    نامردمی از هر کران آتش به دلها می زند
    همچون زمین و اسمان ستاره های خون چکان
    سنگ مصیبت هر زمان
    آتش به دلها می زند
    دنیا به کام اهل ناز
    با بیدلان اهل نیاز



    ای عاشقان ای عاشقان
    گلایه دارم از جهان
    نامردمی از هر کران آتش به دلها می زند
    همچون زمین و اسمان ستاره های خون چکان


    ما خسته از رنگ و ریا
    با درد هر داغ آشنا
    این آسمان را پر فروغ
    روی زمین را بی دروغ
    خالی زکین می خواستیم
    نیک و نوین می خواستیم
    کی این چنین می خواستیم

    کی اینچنین می خواستیم.....
    [HIGHLIGHT=#ffffff]آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک، همچون گلوگاه پرنده یی، هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.[/HIGHLIGHT]

  8. #8
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    نوشته ها
    22
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    7
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    --------------------------------------------------------------------------------

    تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
    بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
    درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد


    يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود
    جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد


    يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
    قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد


    يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟
    ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد


    يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد
    به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد


    نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
    همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد


    نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست
    به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد


    سرشکي که بر آن خاک فشانديم بن تاک
    در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد


    چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
    پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد


    بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد
    در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد


    درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد
    اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد


    کليد در اميد اگر هست شماييد
    درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد


    رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
    به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد


    تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
    گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد



    http://www.hezbekhar.blogfa.com/

صفحه 1 از 129 123411 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما