نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
Like Tree15Likes

موضوع: سیمین بهبهانی

نمایش نتایج: از 1 به 8 از 88
صفحه 1 از 11 1234 ... آخرینآخرین
  1. #1
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۴/۲۷
    نوشته ها
    13
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    6
    پسند کرده
    0

    Re: این روزها...

    سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
    بر قتل*عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟

    الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
    آتشفشان به بال شیاطین، کرده*ست پاره پاره فضا را

    از شرع غیر نام نمانده*ست، از عرف جز حرام نمانده*ست
    بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

    انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی*گناه که خوردند
    شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

    سهراب*ها به خاک غنودند، آرام آنچنان*که نبودند
    کو چاره*ساز نفرت و نفرین، تهمینه*های سوگ و عزا را؟

    زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
    آنان*که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

    سجاده تار و پود گسسته*ست، دیوی بر آن به جبر نشسته**ست
    گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را



    سروده سیمین بهبهانی
    بزن باران که بی صبرند یاران
    نمان خاموش، گریان شو به باران

    بزن باران بشوی آلودگی را
    ز دامان بلند روزگاران..

  2. #2
    مدیر انجمن
    سامره آواتار ها
    سامره صفری
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۸/۰۹
    محل سکونت
    اهل رشت-ساکن ساو
    نوشته ها
    2,207
    میزان امتیاز
    244
    پسند شده
    7053
    پسند کرده
    3915

    ویترین مدال ها

    Re: سیمین بهبهانی

    ->>> زنی را می شناسم من
    > که در یک گوشه ی خانه
    > میان شستن و پختن
    > درون آشپزخانه
    >
    > سرود عشق می خواند
    > نگاهش ساده و تنهاست
    > صدایش خسته و محزون
    > امیدش در ته فرداست
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که می گوید پشیمان است
    > چرا دل را به او بسته
    > کجا او لایق آنست
    >
    > زنی هم زیر لب گوید
    > گریزانم از این خانه
    > ولی از خود چنین پرسد:
    > چه کس موهای طفلم را
    > پس از من می زند شانه؟
    >
    > زنی آبستن درد است
    > زنی نوزاد غم دارد
    >
    > زنی با تار تنهایی
    > لباس تور می بافد
    > زنی در کنج تاریکی
    > نماز نور می خواند
    >
    > زنی خو کرده با زنجیر
    > زنی مانوس با زندان
    > تمام سهم او اینست
    > نگاه سرد زندانبان
    >
    > زنی را می شناسم من....
    >
    >زنی را می شناسم من
    > که می میرد ز یک تحقیر
    > ولی آواز می خواند
    > که این است بازی تقدیر
    >
    > زنی با فقر می سازد
    > زنی با اشک می خوابد
    > زنی با حسرت و حیرت
    > گناهش را نمی داند
    >
    > زنی واریس پایش را
    > زنی درد نهانش را
    > ز مردم می کند مخفی
    > که یک باره نگویندش
    > چه بد بختی ، چه بد بختی
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که شعرش بوی غم دارد
    > ولی می خندد و گوید
    > که دنیا پیچ و خم دارد
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که هر شب کودکانش را
    > به شعر و قصه می خواند
    > اگر چه درد جانکاهی
    > درون سینه اش دارد
    >
    > زنی می ترسد از رفتن
    > که او شمعی ست در خانه
    > اگر بیرون رود از در
    > چه تاریک است این خانه
    >
    > زنی شرمنده از کودک
    > کنار سفره ی خالی
    > که ای طفلم بخواب امشب
    > بخواب آری
    > و من تکرار خواهم کرد
    > سرود لایی لالایی
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که رنگ دامنش زرد است
    > شب و روزش شده گریه
    > که او نازای پردرد است
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که نای رفتنش رفته
    > قدم هایش همه خسته
    > دلش در زیر پاهایش
    > زند فریاد که بسه
    >
    > زنی را می شناسم من
    > که با شیطان نفس خود
    > هزاران بار جنگیده
    > و چون فاتح شده آخر
    > به بدنامی بد کاران
    > تمسخر وار خندیده
    >
    > زنی آواز می خواند
    > زنی خاموش می ماند
    > زنی حتی شبانگاهان
    > میان کوچه می ماند
    >
    > زنی در کار چون مرد است
    > به دستش تاول درد است
    > ز بس که رنج و غم دارد
    > فراموشش شده دیگر
    > جنینی در شکم دارد
    >
    > زنی در بستر مرگ است
    > زنی نزدیکی مرگ است
    >
    > سراغش را که می گیرد
    > نمی دانم؟
    > شبی در بستری کوچک
    > زنی آهسته می میرد
    >
    > زنی هم انتقامش را
    > ز مردی هرزه می گیرد
    > زنی را می شناسم من
    > زنی را....
    «سیمین بهبهانی»
    مهربانو.م این نوشته را پسندیده.
    هرکه خود داند
    و
    خدای دلش،
    که چه دردی ست
    در کجای دلش ...


    #هواى_حوا

  3. #3
    مدیر انجمن
    Paeez آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۱۵
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    676
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3531
    پسند کرده
    5181

    Re: سیمین بهبهانی

    سیمین بـِهْبَهانی
    (زادهٔ ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) نویسنده و غزل*سرای معاصر ایرانی است. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن*های بی*سابقه به «نیمای غزل» معروف است.

    سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست. است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می*گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان*های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

    مادر او فخرعظما ارغون (۱۳۱۶ ه.ق - ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظما ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن*خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می*کرد.
    پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۰۹ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.
    سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود شناخته شد ولی پس از وی با منوچهر کوشیار ازدواج نمود. او سال*ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد.
    او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال آنکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با منوچهر کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰- تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.
    در ۱۳۴۸ به عضویت شورای شعر و موسیقی در آمد . سیمین بهبهانی ، هوشنگ ابتهاج ، نادر نادرپور ، یدالله رویایی ، بیژن جلالی و فریدون مشیری این شورا را اداره می*کردند . در سال ۱۳۵۷ عضویت در کانون نویسندگان ایران را پذیرفت .
    در ۱۳۷۸ سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهدا کرد . در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را سازمان نظارت بر حقوق بشر (HRW) به وی اعطا کرد.
    بهبهانی، در روز دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ هنگامی که قرار بود برای سخنرانی درباره درباره فمینیسم در روز جهانی زن به پاریس برود، با ممانعت ماموران امنیتی روبرو شد. ماموران با توقیف گذرنامه بهبهانی، به او اعلام کردند که ممنوع الخروج است.
    شعر معروف دوباره میسازمت وطن در سال پنجاه و نه توسط وی سروده شد.این ترانه توسط داریوش اقبالی خواننده سرشناس ایرانی اجرا شد.

    منبع: ویکی پدیا
    در شهر ما
    بهارِ پر از گل، رباعی است
    پائیز مثنوی ست
    زمستان قصیده است..



  4. #4
    مدیر انجمن
    Paeez آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۱۵
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    676
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3531
    پسند کرده
    5181

    Re: سیمین بهبهانی

    تسکین
    نیمه شب در بستر خاموش سرد
    ناله کرد از رنج بی همبستری
    سر ، میان هر دو دست خور فشرد
    از غم تنهایی و بی همسری
    رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
    در دل آشفته اش بیدار شد
    گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
    روشنی ها پیش چشمش تار شد
    آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
    سر کشید و جان گرفت و زنده شد
    شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
    چهره اش در تیرگی تابنده شد
    دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
    وه ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
    چنگ بر دامان او زد بی شکیب
    لیک رویایی خیال انگیز بود
    در دل تاریک شب ، بازو گشود
    وان خیال زنده را در بر گرفت
    اشک شوقی پیش پای او فشاند
    دامنش را بر دو چشم تر گرفت
    بوسه زد بر چهره ی زیبای او
    بوسه زد ،*اما به دست خویش زد
    خست با دندان لب او را ، ولی
    بر لبان تشنه ی خود نیش زد
    گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
    پرده ی رؤیای او را پاره کرد
    سوزش جانکاه نیش پشه ها
    درد بی درمان او را چاره کرد
    نیم خیزی کرد و در بستر نشست
    بر لبان خشک سیگاری نهاد
    داور اندیشه ی مغشوش او
    پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
    پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
    وندر آن طومار ، نام آن کسان
    کز ستم ها کامرانی می کنند
    دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
    فارغ از غم زندگانی می کنند
    نام آنکس کز هوس هر شامگاه
    در کنار آرد زنی یا دختری
    روز ، کوشد تا شکار او شود
    شام دیگر ،* دلفریب دیگری
    او درین بستر به خود پیچید مگر
    رغبتی سوزنده را تسکین دهد
    وان دگر هر شب به فرمان هوس
    نو عروسی تازه را کابین دهد
    سردی ی تسکین جانفرسای او
    چون غبار افتاد بر سیمای او
    زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
    اخگری از کینه ی فردای او
    در شهر ما
    بهارِ پر از گل، رباعی است
    پائیز مثنوی ست
    زمستان قصیده است..



  5. #5
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۷
    محل سکونت
    گاهی دور گاهی نزدیک
    نوشته ها
    123
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    22
    پسند کرده
    0

    Re: سیمین بهبهانی

    ای مرغ نفرین! گوش من آزرده شد از وای تو
    ای بار سنگین ! دوش من با خستگی شد جای تو
    ای وحشت ، ای آغشته تن با خون من با جان من !
    در هر تپیدن از دلم ، آید صدای پای تو .
    ای ساقه برف آشنا! امید گل کردن کجا
    تا خون سبز زندگی یخ بسته در رگهای تو ؟
    ای خشکسالی جاودان ، ای کوری گلزار جان !
    از لاله چشمی وا نشد، تا سینه شد صحرای تو.
    کابوس وحشتزا تویی، خواب جنون افزا تویی
    هر شب به کامم می کشد درد آفرین دنیای تو
    گر لحظه یی همچون پری خندم به ناز و دلبری
    سیلی زند بر چهره ام اهریمن سودای تو
    طبعم ز جورت خسته شد شعرم به بندت بسته شد
    لب را فرو بست از سحن زنجیری گویای تو
    نه نطفه میلی در او ، نه باردار از آرزو
    سنگی ست در نفش زنی همبستر نازای تو .
    بشنو سوز سخنم
    که هم آواز تو منم
    همه جان و تنم
    وطنم وطنم وطنم وطنم

  6. #6
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۷
    محل سکونت
    گاهی دور گاهی نزدیک
    نوشته ها
    123
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    22
    پسند کرده
    0

    Re: سیمین بهبهانی

    با چنین قانون سربی خامشی را ناگزیرم
    هر چه زشتی می پسندم هر چه خواری می پذیرم
    با سکوتی بی کلامی گر توان گفتن پیامی
    جام تلخ شوکران کو تا به شیرینی بگیرم؟
    بشنو سوز سخنم
    که هم آواز تو منم
    همه جان و تنم
    وطنم وطنم وطنم وطنم

  7. #7
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۸۸/۰۵/۱۷
    محل سکونت
    گاهی دور گاهی نزدیک
    نوشته ها
    123
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    22
    پسند کرده
    0

    Re: سیمین بهبهانی

    گفتي كه انگور است گفتم نمي بينـم
    گفتي كه باور كن يك خوشه مي چينم
    اين باغ تاريخ است وين تاكها هر سال
    انگور مي آرد چندان و چندينـم
    دستت تكان مي خورد انگار مي چيدي
    گفتم ندارد راه شوخي در آئينم
    گفتي به هم نه چشم و آنگه دهان بگشا
    تا بخشمت كامي زين ترد شيرينم
    من آنچنان كردم گفتم كه وه شور است
    بيزاري قي بود زان طعم خونينم
    افكندمش بيرون بركنده چشمي بود
    گويي به سر باريد آوار سنگينم
    در ديده آفاقم چون آسيا مي گشت
    باران خون مي ريخت از ماه و پروينم
    مي گفتي انگور است ..فرياد من مي گفت
    بر تاكها جز چشم چيزي نمي بينم
    بشنو سوز سخنم
    که هم آواز تو منم
    همه جان و تنم
    وطنم وطنم وطنم وطنم

  8. #8
    مدیر انجمن
    Paeez آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۷/۱۵
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    676
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    3531
    پسند کرده
    5181

    Re: سیمین بهبهانی

    فرشته ی آزادی
    سال ها پیش از این ، فرشته ی من
    بند بر دست و مهر بر لب داشت
    در نگاه غمین دردآمیز
    گله ها از سیاهی شب داشت
    سال ها پیش از این ، فرشته ی من
    بود نالان میان پنجه ی دیو
    پیکرش نیلگون ز داغ و درفش
    چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
    دیو ، بی رحم و خشمگین ،*او را
    نیزه در سینه و گلو کرده
    مشتی از خون او به لب برده
    پوزه ی خود در آن فرو کرده
    زوزه از سرخوشی برآورده
    که دراین خون ، چه نشئه ی مستی ست
    وه ، که این خون گرم و سرخ ،* مرا
    راحت جان و مایه ی هستی ست
    زان ستم های سخت طاقت سوز
    خون آزادگان به جوش آمد
    ملتی کینه جوی و خشم آلود
    تیغ بگرفت و در خروش آمد
    مردمی ، بند صبر بگسسته
    صف کشیدند پیش دشمن خویش
    تا سر اهرمن به خک افتد
    ای بسا سر جدا شد از تن خویش
    نوجوان جان سپرد ومادر او
    جامه ی صبر خویش چک نکرد
    پدرش اشک غم ز دیده نریخت
    بر سر از درد و رنج خاک نکرد
    همسرش چهره را به پنجه نخست
    ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست
    زانکه دانسته بود کاین همه رنج
    پی آزادی فرشته ی اوست
    اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو
    ناله از فرط ضعف بر نکشد
    لیک زنهار !* ای جوانمردان
    که دگر دیو تازه سر نکشد
    در شهر ما
    بهارِ پر از گل، رباعی است
    پائیز مثنوی ست
    زمستان قصیده است..



صفحه 1 از 11 1234 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما