نظر سنجی 76 امین مسابقه عکاسی مکمل
شارژ کلوب هاي مامي سايت
بازارچه کالاي دست دوم رسانه مامي سايت
Like Tree215Likes

موضوع: روز پـــــــــــدر !

نمایش نتایج: از 209 به 216 از 387
صفحه 27 از 49 نخستنخست ... 172425262728293037 ... آخرینآخرین
  1. #209
    مدیر انجمن
    bahar* آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۶/۱۱
    نوشته ها
    894
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    598
    پسند کرده
    294

    Re: روز پـــــــــــدر !











    باران67 این نوشته را پسندیده.


    کلمه هایت را بگذار برای بعد
    نگاهم که می کنی
    می فهمم چه می گویی


  2. بانک بند ناف
  3. #210
    مدیر انجمن
    bahar* آواتار ها
    عضویت: ۱۳۸۸/۰۶/۱۱
    نوشته ها
    894
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    598
    پسند کرده
    294

    Re: روز پـــــــــــدر !



















    کلمه هایت را بگذار برای بعد
    نگاهم که می کنی
    می فهمم چه می گویی


  4. #211
    مدیر انجمن
    ada آواتار ها
    نازنین-آ
    عضویت: ۱۳۸۹/۰۷/۰۶
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    1,224
    میزان امتیاز
    237
    پسند شده
    11717
    پسند کرده
    9391

    ویترین مدال ها

    Re: روز پـــــــــــدر !

    نقل قول نوشته اصلی توسط sjm
    man baray baba mikham vasayle bagh boni begiram.......nazare ton chiye

    بنظر من که خیلی عالیه.میتونی علاوه بر ابزارهای باغبانی چندین بسته بذرهای مختلف هم بخری همراه با بوته گل ی باکس خوشگل تقدیم پدرت کنی.








    خاله ساناز این نوشته را پسندیده.

  5. #212
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۱/۰۲/۳۰
    نوشته ها
    26
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    0
    پسند کرده
    0

    Re: روز پـــــــــــدر !

    نقل قول نوشته اصلی توسط ada
    نقل قول نوشته اصلی توسط sjm
    man baray baba mikham vasayle bagh boni begiram.......nazare ton chiye

    بنظر من که خیلی عالیه.میتونی علاوه بر ابزارهای باغبانی چندین بسته بذرهای مختلف هم بخری همراه با بوته گل ی باکس خوشگل تقدیم پدرت کنی.









    به نظر منم عاليه
    كاربرديه (آقايون از هديه هاي كاربردي خوششون مي ياد)
    اين پيشنهاد دوستمون هم كهگفتن بذر گل هم پيشنهاد عالي هستش

  6. #213
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۱۱/۱۹
    محل سکونت
    قلب همسرم
    نوشته ها
    60
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    21
    پسند کرده
    0

    Re: روز پـــــــــــدر !

    من برای پدرم و پدر شوشو هرسال کتاب میخرم چون هردوشون اعتیاد شدید به کتابخونی دارند با این تفاوت که پدر من کتب علمی و پدر شوشو کتب مذهبی دوست داره و چند وقت بعد یواشکی کتابها رو از کتابخونشون کش میریمو خودمون میخونیم و دوباره میذاریم سر جاش در واقع با یک تیر صد تا نشون میزنیم
    marziyeh.ali1 این نوشته را پسندیده.
    به امید روزی که همه ی پیامک های جهان این باشد ” مهدی فاطمه آمد . “
    تعجیل در فرج 3 صلوات

  7. #214
    مدیر انجمن
    Negara آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۱۱/۰۵
    نوشته ها
    2,347
    نوشته های وبلاگ
    6
    میزان امتیاز
    62
    پسند شده
    8134
    پسند کرده
    7504

    Re: روز پـــــــــــدر !

    بچه ها من هر سال یه کادوی حدود 50-60 تومنی برای روز پدر می گرفتم و بابام هم خیلی خیلی تشکر می کرد و خوشحال می شد. پارسال حوالی روز پدر ، پدر شوهرم داشت خییییلللی اذیتم می کرد و منم هر شب با دل پر خون از دستش گریه می کردم و تو ذهنم اونو با پدر خودم مقایسه می کردم و تازه واقعا قدر پدرمو دونستم و فهمیدیم پدری کردن چیه و خیلیا پدر واقعی نیستن . خلاصه برای بابام یه شعر گفتم و احساسات واقعیمو توش براش نوشتم و روی یه کاغذ خوشگل پرینت کردم و قاب گرفتم و بهش دادم. واقعا عالی بود. هیچ وقت بابامو اینقدر خوشحال ندیده بودمش. حاضرم شرط ببندم اگه خواهر و برادرم ناراحت نمی شدن به زبون می آورد که بهترین هدیه ایه که می تونستم بدم.
    حالا هم پیشنهادم به اونایی که قریحه اش رو دارن اینه که برای پدرتون شعر بگین یا حتی نامه بنویسین . احساست واقعیتونو بنویسین. ما ایرانیا عادت نداریم با کلمات صریح ابراز محبت رو به زبون بیاریم. بیاین سعی کنیم امسال این کار رو بکنیم. شاید خدای نکره، خدای نکرده ، خدای نکرده، زبونم لال، دور از جون همه باباهامون ، این آخرین فرصت باشه.
    چی نپوشیم؟



    chi-napooshim.com


  8. #215
    عضو خانواده بزرگ مامی سایت

    عضویت: ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
    محل سکونت
    استان فارس
    نوشته ها
    208
    میزان امتیاز
    1
    پسند شده
    2
    پسند کرده
    0

    Re: روز پـــــــــــدر !

    من معرق و کا ر با چوب کار میکنم مخوام یک شعر یا یه متن خوشکل و با مفهوم پیدا کنم و با چوب نارنج در بیارم و مخمل مشکی بکشم رو چوب و متنمو که با چوب نارنج در اوردم بچسبونم روش و بدم برا قاب ، قابشم شمشاش چرمی باشی و پهن بنظرتون چطوره ،اولین هدیه روزه مرد هست که به شوهری مخوام بدم چون گفتم که سه هفتس علوسی کردیم
    خدایا شکرت

  9. #216
    مدیر انجمن
    Negara آواتار ها
    عضویت: ۱۳۹۰/۱۱/۰۵
    نوشته ها
    2,347
    نوشته های وبلاگ
    6
    میزان امتیاز
    62
    پسند شده
    8134
    پسند کرده
    7504

    Re: روز پـــــــــــدر !

    بچه ها این ایمیل رو یکی از دوستان با موضوع : قبل از روز پدر برام فرستاده بود. براتون می ذارم در ارتباط با پست قبلیم. اگر جاش اینجا نیست عذر می خوام. ولی فکر می کنم خیلی برای اینکه یادمون باشه روز پدر چی رو می خوایم به بابامون بگیم کمک کنه.
    ------------------------------
    [JUSTIFY][/JUSTIFY][JUSTIFY] ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.[/JUSTIFY][JUSTIFY]دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما ... در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.[/JUSTIFY][JUSTIFY]چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:" من آدم زمختی هستم". زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .[/JUSTIFY][JUSTIFY]حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط... فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه ...همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.[/JUSTIFY]
    نازنین زهرا 110 و fateme.asqari این نوشته را پسندیده.
    چی نپوشیم؟



    chi-napooshim.com


صفحه 27 از 49 نخستنخست ... 172425262728293037 ... آخرینآخرین
  • مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  

    محاسبه ي شاخص توده ي بدني

    وزن به کيلـو گـرم
    قد به سانتي متر

    شاخص توده ي بدني
    بازه ي وزني مناسب شما