دبیرستان که بودم یه دبیر جبر وریاضی داشتیم به شدت جدی و بد اخلاق.یعنی به برج زهر مار می گفت تو در نیا که من در اومدم.سر کلاسش کسی جیک نمیزد.اون موقع ها ما هم صبح میرفتیم مدرسه هم بعد از ظهر(برگی از خاطرات یک هم عصر ماموت ها)

خلاصه ما ظهر که رفته بودیم خونه با مامانمون قهر کرده بودیم ونهار نخورده دوباره اومدیم مدرسه.سر کلاس این خانومه به شدت گرسنه شده بودم.دوستم هم به من گفت اونم نهار نخورده و گرسنه هست.خلاصه درجه خلیمون ازحد نرمال زد بالا و تصمیم گرفتیم من به بهانه دستشویی برم بیرون و از مستخدم مدرسه ساندویچ بگیرم و دزدکی سر کلاس بخوریم.

ما از کلاس رفتیم بیرون .خیلی خجسته دو تا ساندویچ کالباس گرفتیم گذاشتیم تو دو تا پلاستیک جدا و زدیم زیر بغلمون .با مقنعه بلندمون هم پوشش دادیم و با سلام و صلوات و جوشن کبیر اومدیم سر کلاس.آقا تا وارد شدیم خانومه گفت نرو بشین.برو پای تخته مسئله حل کن.

یعنی اقبال آدم که می تنبه ایجوریه.

با دو تا ساندویچ زیر دو تا دستمون رفتیم پای تخته وبه سلامتی ساندویچا لیز خوردن و افتادن کف کلاس.یک لحظه مخم مرد.

خشکم زد یعنی رسما تاکسیدرمی شدم .بعدش هم معلومه دیگه

و اخراج از کلاس

.تازه اون موقع بود که ما فهمیدیم فقط بعضی از کارا با خل بازی پیش میره نه همه کارا

یه اعتراف بسیار خجالت آور..... اون سال علی رغم اینکه من همیشه شاگرد زرنگی بودم و نمره هام خوب.کمترین نمره من انظباط بود فکر میکنین چند؟...هفت....باورتون میشه...نتیجه کلی شیطنت در عرض سال تنها نمره تک اونم از انظباط
